🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_نهمقسمت 0⃣4⃣👈 کتاب دختر…
انتشار: 2026/08/15 17:40 UTCدریافت: 2026/08/15 20:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 20:20 UTC
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_نهمقسمت 0⃣4⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .گفتم: یک هفته است بچه ات به دنیا آمده . حالا هم نمی آمدی . مگر نگفتم نرو . گفتی خودم را میرسانم . ناسلامتی اولین بچه مان است . نباید پیشم می ماندی؟!چیزی نگفت . بلند شد و رفت طرف ساکش . زیپ آن را باز کرد و گفت: هر چه بگویی قبول . اما ببین برایت چه آورده ام . نمیدانی با چه سختی پیدایش کردم . ببین همین است .پتوی کاموایی را گرفت توی هوا و جلوی چشم هایم تکان تکانش داد . صورتی نبود؛ آبی بود، با ریشه های سفید . همان بود که میخواستم . چهارگوش بود و روی یکی از گوشه هایش گلدوزی شده بود، با کاموای سرمه ای و آبی و سفید .پتو را گرفتم و گذاشتم کنار گهواره . با شوق و ذوق گفت: نمیدانی با چه سختی این پتو را خریدیم . با دو تا از دوست هایم رفتیم . آنها را نشاندم ترک موتور و راه گرفتیم توی خیابانها . یکی این طرف خیابان را نگاه میکرد و آن یکی آن طرف را . آخر سر هم خودم پیدایش کردم . پشت ویترین یک مغازه آویزان شده بود .آهسته گفتم: دستت درد نکند .دستم را دوباره گرفت و فشار داد و گفت: دست تو درد نکند . میدانم خیلی درد کشیدی . کاش بودم . من را ببخش . قدم! من گناهکارم میدانم . اگر مرا نبخشی، چه کار کنم!بعد خم شد و دستم را بوسید و آن را گذاشت روی چشمش . دستم خیس شد .گفت: دخترم را بده ببینم .گفتم: من حالم خوب نیست . خودت بردار .گفت: نه.. اگر زحمتی نیست، خودت بگذارش بغلم . بچه را از تو بگیرم، یک لذت دیگری دارد . به سختی خم شدم و بچه را از توی گهواره برداشتم و گذاشتم توی بغلش .بچه را بوسید و گفت: خدایا صد هزار مرتبه شکر . چه بچه خوشگل و نازی .همان شب صمد مهمانی گرفت و پدرم اسم اولین بچه مان را گذاشت، خدیجه . بعد از مهمانی، که آب ها از آسیاب افتاد، پرسیدم: چند روز میمانی؟!گفت: تا دلت بخواهد، ده پانزده روز .گفتم: پس کارت چی؟!گفت: ساختمان را تحویل دادیم . تمام شد . دو سه هفته دیگر میروم دنبال کار جدید .اسمش این بود که آمده بود پیش ما . نبود، یا همدان بود یا رزن، یا دمق . من سرم به بچه داری و خانه داری گرم بود . یک شب سفره را انداخته بودم، داشتم بشقاب ها را توی سفره میچیدم . صمد هم مثل همیشه رادیویش را روشن کرده بود و چسبانده بود به گوشش .ادامه دارد...✒️🍃🌸🍀🌼@fazayeasmaney 🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾

