🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_نهمقسمت 9⃣3⃣👈 کتاب دختر…
انتشار: 2026/08/14 17:54 UTCدریافت: 2026/08/14 23:41 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 23:41 UTC
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_نهمقسمت 9⃣3⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .اخم کردم . کتش را درآورد و نشست . گفت: اگر تو ناراحت باشی، نمیروم . اما به جان خودت، یک ریال هم پول ندارم . بعدش هم مگر قرار نبود این بار که میروم برای بچه لباس و خرت و پرت بخرم؟!بلند شدم کمی غذا برایش آماده کردم . غذایش را که خورد، سفارش ها را دادم . تا جلوی در دنبالش رفتم . موقع خداحافظی گفتم: پتو یادت نرود؛ پتوی کاموایی، از آن هایی که تازه مد شده . خیلی قشنگ است . صورتی اش را بخر .وقتی از سر کوچه پیچید، داد زدم: دیگر نروی تظاهرات . خطر دارد . ما چشم انتظاریم . برگشتم خانه . انگار یک دفعه خانه آوار شد روی سرم . بس که دلگیر و تاریک شده بود . نتوانستم طاقت بیاورم . چادر سرکردم و رفتم خانه حاج آقایم .دو روز از رفتن صمد میگذشت، برای نماز صبح که بیدار شدم، احساس کردم حالم مثل هر روز نیست . کمر و شکمم درد میکرد . با خودم گفتم: باید تحمل کنم . به این زودی که بچه به دنیا نمی آید .هر طور بود کارهایم را انجام دادم . غذا گذاشتم . دو سه تکه لباس چرک داشتیم، رفتم توی حیاط و توی آن برف و سرمای دی ماه قایش، آن ها را شستم .ظهر شده بود . دیدم دیگر نمیتوانم تحمل کنم . با چه حال زاری رفتم سراغ خدیجه . او یکی از بچه هایش را فرستاد دنبال قابله و با من آمد خانه ما .از درد هوار می کشیدم . خدیجه تند و تند آب گرم و نبات برایم درست میکرد و زعفران دم کرده به خوردم میداد .کمی بعد، شیرین جان و خواهرهایم هم آمدند . عصر بود . نزدیک اذان مغرب بچه به دنیا آمد . آن شب را هیچ وقت فراموش نمیکنم . تا صدایی می آمد، با آن حال زار توی رختخواب نیم خیز میشدم . دلم میخواست در باز شود و صمد بیاید . هر چند تا صبح به خاطر گریه بچه خوابم نبرد؛ اما تا چشمم گرم میشد، خواب صمد را میدیدم و به هول از خواب میپریدم .یک هفته از به دنیا آمدن بچه میگذشت . او را خوابانده بودم توی گهواره که صدای در آمد . شیرین جان توی اتاق بود و به من و بچه میرسید . قبل از اینکه صمد بیاید تو، مادرم رفت .صمد آمد و نشست کنار رختخوابم . سرش را پایین انداخته بود . آهسته سلام داد . زیر لب جوابش را دادم . دستم را گرفت و احوالم را پرسید . سرسنگین جوابش را دادم . گفت: قهری؟!جواب ندادم .دستم را فشار داد و گفت: حق داری .ادامه دارد...✒️🍃🌸🍀🌼@fazayeasmaney 🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾

