🕊️💚🌱درِ رحمت خدا همیشه باز استو فانوس قشنگش همیشه روشن 🍃🌱فکرت را از همۀ این اما واگرها دور کن ترس و نا امیدیو تردید را به خاک بسپار و امیدو صبر را راه زندگیت قرار بده... 🕊️🍃🩷🌱شبتون زیبا، خوابتون رنگی... 🌙
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_نهمقسمت 1⃣4⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .قابلمه غذا را آوردم . گفتم: آن را ولش کن بیا شام بخوریم، خیلی گرسنه ام .نیامد . نشستم و نگاهش کردم . دیدم یک دفعه رادیو را گذاشت زمین و بلند شد . بشکنی توی هوا زد و دور اتاق چرخید . بعد رفت سراغ خدیجه او را از توی گهواره برداشت . بغلش کرد و بوسید . و روی یک دست بلندش کرد .به هول از جا بلند شدم و بچه را گرفتم و گفتم: صمد چه خبر شده . بچه را چه کار داری . این بچه هنوز یک ماهش هم نشده . چلّه گی دارد . دیوانه اش میکنی!میخندید و میچرخید و میگفت: خدایا شکرت ؛ خدایا شکرت .خدیجه را توی گهواره گذاشتم . آمد و شانه هایم را گرفت و تکانم داد . بعد سرم را بوسید و گفت: قدم! امام دارد می آید . امام دارد می آید . الهی قربان تو و بچه ات بروم که این قدر خوش قدمید . بعد کتش را از روی جالباسی برداشت .ماتم برده بود . گفتم: کجا؟!گفت: میروم بچه ها را خبر کنم . امام دارد می آید ؛اینها را با خنده میگفت و روی پایش بند نبود . خدیجه از سر و صدای صمد خواب زده شده بود . گفتم: پس شام چی؟! من گرسنه ام . برگشت و تیز نگاهم کرد و گفت: امام دارد می آید . آن وقت تو گرسنه ای . به جان خودم من اشتهایم کور شد . سیر سیرم .مات و مبهوت نگاهش کردم . گفتم: من شام نمیخورم تا بیایی .خیلی گذشت . نیامد . دیدم دلم بدجوری قار و قور میکند . غذایم را کشیدم و خوردم . سفره را تا کردم که خدیجه بیدار شد . بچه گرسنه اش بود . شیرش را دادم . جایش را عوض کردم وخواباندمش توی گهواره . نشستم و چشم دوختم به سیاهی شب که از پشت پنجره پیدا بود . همانطوری خوابم برد.خیلی از شب گذشته بود که با صدای در از خواب پریدم . صمد بود . آهسته گفت: چرا اینجا خوابیدی؟! رختخوابم را انداخت و دستم را گرفت و سر جایم خواباندم . خواب از سرم پریده بود . گفتم: شام خوردی؟! نشست کنار سفره و گفت: الان میخورم .خدیجه از خواب بیدار شده بود . لحاف را کنار زدم . خواستم بلند شوم . گفت: تو بگیر بخواب، خسته ای .نیم خیز شد و همان طور که داشت شام میخورد، گهواره را تکان داد .خدیجه آرام آرام خوابش برد .بلند شد و چراغ را خاموش کرد . گفتم: پس شامت؟! گفت: خوردم .صبح زود که برای نماز بلند شدم، دیدم دارد ساکش را میبندد . بغض گلویم را گرفت . گفتم: کجا؟!ادامه دارد...✒️🍃🌸🍀🌼@fazayeasmaney 🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻 🌱🥀🌾🎍🌼🍃 🌸🍀🌼🌿 🌱🥀🌾 🎍 🌻 🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃 #دختر_شینا#فصل_نهم قسمت 0⃣4⃣ 👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است . گفتم: یک هفته است بچه ات به دنیا آمده . حالا هم نمی آمدی . مگر نگفتم نرو…دختر شینا قسمت 41👇👇👇
💚پیامبر اڪرم《 صل الله علیه وآله 》هر ڪس هنگام خواب،بانیت صادق 📗سوره"تڪاثر" را بخواند از سختی قبر ایمن گردد..وهفتاد هزار حسنه به او داده میشود☞💚t.me/fazayeasmaney