◀️ هفته وحدت، هفته درس آموزی از کلاس معلم بشریت، حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله است که بر برکت…
انتشار: 2026/08/25 11:56 UTCدریافت: 2026/08/25 18:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/25 18:50 UTC
◀️ هفته وحدت، هفته درس آموزی از کلاس معلم بشریت، حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله است که بر برکت میلادش، چهره جهان دگرگون شد و شرک ها و نفاق ها به یکرنگی گرایید و خصومت های چندین ساله به «اخوت اسلامی» مبدل گشت و مهاجر و انصار، برادر شدند و عرب و عجم و سیاه و سفید، یار و برادر گشتند.#هفته_وحدت گرامی باد 🌹بر جمال پر نور محمدمصطفی صلوات🌹💐¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ اللهم صل علے محمـב و آل محمـב و عجل ؋ـرجهم ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸💐
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 7 بازدید تازه در ساعت در این نمونهنخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- کــانیــاوی ڕەحـمــه ت · تطابق نزدیکِ متصل به نمونه مبنا — ۱ شهریور ۱۴۰۵، ۱۷:۳۵
- توییتی · تطابق نزدیکِ متصل به نمونه مبنا — ۳ شهریور ۱۴۰۵، ۱۰:۱۵
- ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ، · تطابق دقیق — ۳ شهریور ۱۴۰۵، ۱۳:۰۰
- آسمانی ، ملکوتی ، روحانی ، شهدایی ، داستانی ، عرفانی، مذهبی ، انقلابی، قرآنی ، خانوادگی ، خدایی، معن · تطابق دقیق — ۳ شهریور ۱۴۰۵، ۱۳:۵۰
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ،
#خوابهای_خوب🌸✨هر کس《 #سوره_زخرف》را نوشته و هنگام خواب زیرسرش بگذارد خوابهایخوب میبیند✨📚 تفسیر نمونه ۲۱/۵☞❥@fazayeasmaney
#فودشین565دورے از من، حالش را بہ طرز عجیبے عوض ڪردہ بود یا شاید هم خوب! _سوال دومم رو هم بپرسم و بعدش برم پایین؟در حمام را باز ڪرد و ڪامل سمت من برگشت.میدونم ڪہ با رفتنم آرامش بہ زندگیت برگشتہ و _حالت دارہ مثل قبلا خوب میشہ، ولے اگہ من یہ آدم عادے بودم مثل بقیہ ے دخترهاے دیگہ و گذشتہ م اونطورے تو رو اذیت و دیوونہ نمیڪرد بازم میخواستے ازم جدا بشے؟ یا بہ هردوتامون فرصت مے دادے ڪہ آیندہ ے مشترڪے با هم بسازیم؟با ابروهاے بہ هم گرہ خوردہ و خط هاے توے پیشانیاش چند ثانیہ اے نگاهش را معطل من ڪرد و بعد گفت:_اگہ واقعاًدوستداشتم،هیچے برام مهم نبودجزخودت و آدمهایے ڪہ بہ این حال و روز انداختنت.رفت توے حمام در را پشت سر خودش بست و بلافاصلہ صداے باز شدن آب و برخورد قطراتش روے سرامیڪها توے فضاے اتاق نواختہ شد. جوابش تلخ بود، ولے حداقل باعث شد ڪمے ڪمتر گذشتہ ام را مقصر این جدایے بدانم. خودش گفت مشڪل از احساسش بودہ نه گذشتہ ے من، یعنے حقیقت همین بود و من باید باورش میڪردم؟!سرم ر ا بالا گرفتم و پشت سر هم پلڪ زدم تا اشڪم از چشمانم سرازیر نشود و آرایش صورتم را خراب نڪند. جعبہ ے ڪادو را برداشتم و با عجلہ سمت طبقہ ے پایین رفتم. سینا و سحر هم آمدہ بودند و چند دقیقہ بعدش پدر همراہ با هنگامہ و ارشیا.مشغول چیدن میز شام بودیم ڪہ طوفان از پلہ ها پایین آمد و بہ جمع سلام ڪرد. با بشقابهاے توے دستم بہ سمت اش برگشتم. امشب باید از هر فرصتے براے دیدنش استفادہ میڪردم تا بعداً حسرت غفلت چشمانم را هم نمیخوردم.پیراهن آستین ڪوتاہ سفید با اسلش تیرہ بہ تن داشت و موهاے خیسش سمت بالا شانہ شدہ بود. با این مدل مو و صورت ڪاملل اصلاح شدہ ترڪیب جذابے براے نگاهم ترتیب دادہ بود.دلم رخت عزا پوشید از این بیخیالیاش و بے تفاوتیاش نسبت بہ حالم و آیندہ ا ے من.در طے شام و جمع ڪردن میز و صحبت ڪردن با بقیہ تلاش میڪردم تا چندبارے لبخند بزنم. من هیچوقت از تہ دل نخندیدہ بودم!سینا، مصطفے و بهنام اصرار میڪردن و با زور خواستن طوفان را وادار بہ ڪارهایے ڪنن ڪہ دلشان میخواست و طوفان تن بہ بازیچہ ے آنها شدن نمیداد و زیر بار نمیرفت. قبول نمیڪرد ڪلاہ ے ڪہ تا قبل از شام روے سر ارشیا بود را روے سر خودش بگذارد. تم تولد و بادڪنڪهاے رنگے و ڪیڪ میوہ اے بہ شخصیت طوفان نمیآمد. سینا صدایم زد.از ڪنار پدر برخاستم و بہ سمتش رفتم._بله؟در حالے ڪہ از شدت خندہ صورتش سرخ شدہ بود گفت:_آهنگهایے ڪہ ازت خواستم رو دانلود ڪردی؟گوشے ام را سمتش گرفتم._آرہ هر چهارتاش روگوشے را از دستم گرفت و بلافاصلہ با ڪابل بہ تلویزیون وصل ڪرد. چند دقیقہ بعد صداے موسیقے شاد تولد و گپ زدن بزرگترها و شوخے و سر و صداے بقیہ، خانہ را ُپرڪرد.سحر و زهرا وادارم ڪردند تا ڪنار طوفان بنشینم. گفتند باید حین بریدن ڪیڪ ڪنار شوهرت باشی. چیزے زیر لب زمزمہ ڪرد و بلافاصلہ شمع ها را فوت. بعدش نمیدانم بہ مصطفے چہ گفت، اما لبخند بہ لب داشت. حالا ڪہ سرش حسابے شلوغ بود، میتوانستم چنددقیقہ اے باخیال راحت بہ نیم رخش زل بزنم... دوستش داشتم بہ اندازہ ے تمام ترسهایم.سینا حین گرفتن عڪس ما را وادار ڪرد تا فاصلہ ے بینمان را برداریم و بہ پهلوے هم بچسبیم. براے سومین عڪس طوفان ساعدش را از پشت سرم عبور داد و وقتے دستش روے شانہ ام نشست و نیمے از آغوشش سهمم شد فهمیدم ڪہ بعد از این هرڪجا بروم احساس امنیت نخواهم ڪرد، آغوش او امنترین نقطہ ے جهان بود برایم.سرم را سمت او ڪج ڪردم._قبل از اینڪہ شمع ها رو فوت ڪنے چہ دعایے ڪردی؟لبش را نزدیڪتر آورد تا بهتر صدایش را بشنوم._دعا ڪردم خدا اونقدرے بهم قدرت بدہ ڪہ از پس این دردے ڪہ میڪشم بربیام و توے راهے ڪہ در پیش گرفتم تنهام نذاره.!دعایش این بود_غیرمستقیم از خدا خواستے بدون دردسر ازشر من خلاص بشی؟حرف مصطفے مجبورش ڪرد حرفے ڪہ میخواست بہ من بزند را بخورد و سمت او برگردد._طوفان دارے پیر میشے لبخندے زد._مصطفے بیشترشدن این عددها آدم رو پیر نمیڪنہ، شڪسِتن ڪہ آدم روپیرمیڪنه.و من نباید منظور این حرفش را بہ خودم ربط میدادم؟ من شڪستہ بودمش دیگر!_من پیرت ڪردم؟فشار دستش دور تنم بیشتر شد و سهم بیشترے از آغوشش را نصیبم ڪرد. بخاطر اینڪہ خانوادہ اش بویے از آشوب بین ما نبرند داشت این شڪلے نقش بازے میڪرد. نمیخواست حال خوبشان را خراب ڪند. هرچہ بودبہ نفع من بود.بهنام با ڪلاہ بوقیاے ڪہ وسط موهایش نشاندہ و ڪش باریڪش را زیر چانهاش انداختہ بود خم شد و گونہ ے طوفان را محڪم بوسید. _آقا تولدتون خیلے مبارڪ باشہ. خدا این خالہ تون ر و هم واسهتون حفظ ڪنہ از حرف زدن باهاش سیر نمیشم واسہ همین دیر رسیدم خدمتتون....#ادامہ دارد...📚@fazayeadaby
#فودشین564بہ خودش نگفتم، ولے دلم لڪ زدہ بود براے این لحنش و این مدلے صدا زدنم_طوفان قرارہ چے بشہ؟ تا ڪے اوضاع اینطورے میمونہ؟ از سینا گزارش حالم رو میگیری؟وسط حرفم بغض ڪردم._عجلہ داری؟ازهم جدابشیم؟این بغض لعنتے چرا از فرمان غرورم اطاعت نمیڪرد؟_من نہ! تویے ڪہ عجلہ دارے. خودت گفتے میخواے ازدواج ڪنے و دلت بچہ میخواد._یہ چند وقت دیگہ هم صبر ڪن.حرفش را زد و با انگشتانش سہ دڪمہ اے پولورشتش را باز ڪرد._توسرت چے میگذره؟ًاین سوال راباصداے تقریبابلندوباچاشنے حرص پرسیدم. دستش از باز ڪردن دڪمہ ها فارغ شد و نگاهش روے من مستقر._توے سرم چے میگذرہ؟ شتربا بارش، اسب با سوارش،سرباز با اسلحہ ش... این همہ سال همہ چیز رو تحمل ڪردی،حالا سختتہ یہ مدت ڪوتاہ همین وضعیت رو تحمل ڪنی؟اینطورے حرف زدنش، برق نگاهش و ذوق نهفتہ میان لحنش حین اداے بعضے از ڪلامت، یڪبار دیگر بہ من ثابت ڪرد نخواستہ شدنم را و راحتیاش از دورے من. باید باالخرہ قانع میشدم بہ اینڪہ او، فقط یڪ حادثہ ے شیرین بود ڪہ سرنوشت توے زندگیم رقمش زد.نمیڪرد! با آدمے زندگیام بود. زمان چہ دشمنم بود امسال همہ ها ڪہ ادامهاش را توے دلم گفتم، مردے ڪہ سال گذشتہ موقع دشمن بودیم و نسبت بہ هم غریبہ و حالا امسال..من و تو پارسال این _حرفے ڪہ توے گلوت گیر ڪردہ رو بگو.جا خوردم و براے فرو دادن بغضم حجم زیادے از آب دهانم را جمع ڪردم و با یڪ فشار بہ چانہ ام از گلویم پایین فرستادمش._شاید بار دیگہ ڪہ همدیگہ رو میبینیم توے دادگاہ باشہ، ولے دوتا سوال دارم ڪہ یڪیش رو اگہ ازت نپرسم فڪر میڪنم بہ این زودیها خودم بہ جوابش نمیرسم.پولورشترا از تنش بیرون ڪشید، ڪاور مشڪیاے بہ تن داشت._بپرس_تحمل ڪدومش سختترہ؟ اینڪہ توے دلت باشہ ولے ڪنارت نباشہ، یا ڪنارت باشہ اما توے دلت نباشه؟نگاهش از سمت درحمام برگشت سمت من. مڪث ڪرد و بعد با لحن خشڪے گفت:_توے دلت باشہ، اما ڪنارت نباشه... دمار از روزگار آدم درمیاره.این تجربہ را با لیلا ڪسب ڪردہ بود، و الان میفهمم ڪہ من چقدر دارم شبیہ طوفان میشوم واوهم برایم دقیقایڪے مثل خود لیلا میشد._من باید برم پایین سمت در رفتم، از پشت بازویم را گرفت و با یڪ تڪان سمت خودش برگرداند. _تو هم بگو؟دلت واسہ م تنگ نشد؟ حتے یہ بار؟ حالت بدون من و داد و غر زدن هام خوبہ آره؟حرست بہ علاویہ دلتنگے، جمعش هر چہ بود میشد مناسبترین جواب براے توصیف حال و روزم._عالیم! من بلدم چطورے آدما رو فراموش ڪنم.سرش را بہ موهایم نزدیڪ ڪرد، جانم داشت درمیرفت از سینہ ام. اون آدمایے ڪہ اون پایین هستن و تمام ڪسایے _همہ ڪہ دوروبرت هستن فقط میشناسنت، ولے من تو رو بلدمت. دم عمیقے از هواے اطرافم گرفت، نفسش مثل بادے شد ڪہ بہ ذغال روشنے خوردہ باشد،تنم گُرگرفت._راستش رو گفتم، منم مثل تو شدم، بلدم فراموشت ڪنم. نگاہ ڪن؟ ببین دیگہ گریہ نمیڪنم؟ دیگہ التماس نمیڪنم؟ دیگہ مو بہ مو از احساسم واسہ ت نمیگم؟ مدام ازت سوال نمیپرسم؟ از اون شب تا حالا یہ بارم بهت زنگ نزدم چون ڪامل از یادم رفتی!سرش را عقب ڪشید. دلم بہ حال خودم سوخت ڪہ دیگر این مرد براے من نبود، بہ ڪس دیگرے تعلق میگرفت._من اونقدر از این دنیا و آدماش خوردم ڪہ دیگہ راست و دروغ هرچیزے رو با یہ نگاہ میفهمم. تازہ همین چند دقیقہ پیش هم با زبون خودت گفتے ڪہ چہ بازیگر خوبے هستی... تو فراموشم نڪردے، خودت رو بہ فراموشے زدے. چند قدم دور شدم، اینڪہ با یڪ حرف اینطورے تمام نقشم را زیر سوال میبرد اذیتم میڪرد و گاهے مثل الان عصبی._نمیدونم هدفت از این حرفها و ڪارها چیہ، ولے اشتباہ ڪردے طوفان خان. قبول ڪن حرفایے رو ڪہ ازم شنیدی.خیلے راحت و بیخیال لبخند زد و بہ طرف میزتوالتش رفت._پارسال بود؟ تولد سینا درستہ؟ با ادڪلن من دوش گرفتہ بودے از بس جنست خراب بود هے دنبال خراب ڪردن حال من بودے. آخہ اون موقع ها چرا اینقدر بدجنس بودے؟ این دو سہ تا اخلاق خوبے هم ڪہ الان دارے مدیون اون چند ماہ زندگیاے هستے ڪہ با من ڪردے. فهمیدہ بود ماجراے عطرش را، و من چہ احمقانہ فڪر ڪردہ بودم ڪہ متوجہ نمیشود._نمیدونم در مورد چے حرف میزنے ڪشوے اول میز را بیرون ڪشید، یڪدست لباس بیرون آورد و قبل از رفتن سمت حمام گفت:_همونطور ڪہ پول مردم خوردن ندارہ عطر دزدے هم زدن ندارہ. یڪم شبیہ زنهاے دیگہ باش! مثلا دم رفتن بہ جاے عطرم میرفتے سراغ گاو صندوقم نرسیدہ بہ در حمام ایستاد، ڪمے سمت من متامیل شد و شانہ اے بالا انداخت._منو نشناختے خانم مهندس. پاش بیفتہ نقشہ میڪشم ڪہ همہ انگشت بہ دهن میمونن. خودت و دوستات و استادهات هم جمع بشن منیتونن یڪے از نقشہ هایے ڪہ من میڪشم رو بڪشن. ڪافیہ بزنہ بہ رسم و دلم خون بشہ اونوقتہ ڪہ دیگہ خودمم از پس خودم برنمیام.نمے فهمیدم، نہ هیچ ڪدام از حرفهایش را نہ این ڪارهایش را و نہ دلیل این برخوردش را...#ادامہ دارد📚@fazayeadaby
#فودشین563لباسهایم را از داخل کوله ام بیرون آوردم. جعبه ی کوچک کادو را هم روی بغل تختیاش گذاشتم، هدیه ی من برعکس هدیه ی او کوچک و ارزان بود. به قدر وسعم هزینه کرده بودم، این مدت که خانه ی سحر بودم بیکاریام باعث شده بود به پس اندازم دست برد بزنم، ولی کادویم آنقدرها هم بد نبود! یک روز از صبح تا غروبش به دنبالش گشته بودم. بیشتر از دو هفته بود که ندیده بودمش... میماند.گذشته ام را برای طوفان تعریف کرده بودم.نشسته بودم را خیلی خوب به خاطر داشتم، آخرین باری که اینجا این اتاق خیلی عجیب بود، برای اولین بار در کمترین فاصله ی ممکن از یک مرد قرار گرفتم و بعدها کنارش خوابیدم، توی این اتاق شجاع شدم، اعتراف کردم، باترسهایم روبرو شدم، عاشق شدم و با تمام گذشته ام روبرو... من در هرجایی بجز اینجا احساس راحتی و آرامش نکرده بودم، و به خوبی میدانم که جا به جایی های بعد از این اتاق جز غمگین کردنم دیگر فایده ای برایم نخواهند داشت.دوش گرفتم، لباسهایی که روی تخت گذاشته بودم راپوشیدم، آرایش کردم و موهای من دارم را هم باز گذاشتم. دامن چیندار تا روی ساق پا و پیراهن پفدار سفید، همان هایی که دوست داشت و خودش برایم خریده بود.به آینه نزدیکتر شدم، شانهاش را برداشتم و به موهایم کشیدم. کاش جزئی از این اتاق بودم، همین شانه اش بودم که به موهایش میکشید، یا یکی از این عطرهایش بودم که به نبض گردنش و مچ دستانش میزد، کاش سنا بودم تا تصویرم مثل او، توی قاب عکسی روی پاتختیاش بود. به آن گرد و خاکی که روی میزش هم بود قانع بودم، من فقط میخواستم متعلق به او و توی این اتاق خواب باشم. منی که از ۹سالگی تا چند ماه پیش از هر اتاق خوابی بیزار و فراری بودم الان دوست داشتم یک شی یا ریزگردی باشم به شرط بودنم توی این اتاق._آرامش؟صدایش را شنیدم، نفسم بند آمد. به سمتش برگشتم، چند قدم جلوتر از قاب در بود._سلام همانجا ایستاد. فقط توانستم یک نظر ببینمش، چون سریع سرم را پایین انداختم و از آینه و میزش فاصله گرفتم._سلام... من خیلی اصرار کردم زهرا بیخیال تولد گرفتن بشه، اونم قبول کرد، اما حالا که برگشتم خونه دیدم فقط به زبون بوده که قبول کرده. وقتی گفت تو بالایی باورم نشد!فقط داشتم به صدایش گوش میدادم، انگارکه صدایش را فراموش کرده بودم!_منم به همین خاطر اومدم. شبم با سینا و سحر برمیگردم... مجبور نبودم نمی اومدم.صدای پاهای لختش را روی زمین شنیدم، داشت به من نزدیک میشد. مثل اولین باری که فهمیدم عاشقش ام تپشِ قلب گرفتم.شده_کار خوبی کردی. ایستادنش در چندقدمیام و سکوتش وادارم کرد تاسرم را بالا بگیرم و از اوضاع پیش آمده خبری._خوبی؟با این احوالپرسیاش خیلی واضح به من اهانت کرد. من خوب بودم؟_خوبم قدم دیگری برداشت. دیدن ته ریش نامرتب و صورت خسته اش عذاب آور بود برای کسی مثل من._نه خوب نیستی... چرا؟_خیلی هم خوبم. منو ببین؟ به نظرت این ظاهر یه آدم لحنش یک جوری بود. لبش به یک سمت کشیده شد._دوری از من بهت نساخته... ویرونی دختر.لعنتی! چرا نمیشد چیزی را از او پنهان کرد؟_اشتباه میکنیبا انگشت شستش گوشه ی لبش را خاراند و با چشم به سر و وضعم و بعد هم صورتم اشاره کرد._رنگ و لعاب صورتت و این لباسهای تنت واسه دلبری کردنه؟ دلبری از سایه ی سرت؟برعکس من، انگار این دوری به او ساخته بود، لحنش و نگاهش تغییر کرده بود._واسه خوب نقش بازی کردنه. من چند ساله کارم بازیگریه. گریم و لباس هم جزو اصلی بازیگری... در ضمن، تو دیگه سایه ی سرمن نیستی.دستش که رسید به موهایم، نفسم رفت و راه برگشت را گم کرد._دلم واسه موهات تنگ شده بود.نگاهم روی دستش بود که انگشت میپیچید لای فر موهایم. تمام زورم را زدم تا نگاهش نکنم تا نفهمد که چقدر عاشقانه قلبم را به اوباخته بودم._فقط دلت واسه موهام تنگ شده بود؟اینکه حالش به حرفهایش نمیخورد!_یه وقتایی هم جات توی این خونه خیلی خالیه نوازش موهایم توسط انگشتانش مثل کشیدن پر روی پلکهای بسته بود. در عین حال که اذیت میکرد، بینهایت هم لذتبخش بود._واقعاًجای خالی من توی این خونه و زندگیت حس میشه؟ پس چرا بعد از اونشب تا حالا یه بارم سراغی از حالم نگرفتی؟ ترسیدی؟ فکر کردی باز احساسم رو زار میزنم و خواهش میکنم؟ تو منو خوب نشناختی، چون اولین بارم بود که اون احساس رو داشتم ناشی رفتار کردم، بچگی کردم، اما دیگه اینطوری نیست، دیگه یاد گرفتم که باید مهمترین آدم زندگی یه نفر باشم نه جزئی از زندگیش چقدر دلتنگ این دستش را از میان موهایم بیرون آورد، احساس کردم سلمبه قلمبه یادت رفته؟ من سواد ندارم، واسه یه درضمن اونقدرهام ازت بیخبر نیستم.#ادامه دارد...📚@fazayeadaby
#فودوشین562میوهها را توے آبڪش ریختم و دستان خیسم را با حولهے آشپزخانہ خشڪ ڪردم. _معذرت میخوام مجبور بودم ڪہ برم. بادڪنڪ را با لبهے خودش گرہ زد و توے هوا سمت دخترش پرت ڪرد و بعد با دستانش شانههاے من را قاب گرفت، صورتش بدون آرایش بود، ولے پوستش خیلے خوب و صاف بود و در ڪل زیبا. _فقط موندہ غذاها ڪہ اونم من و خالہ سودے درست میڪنیم. ڪیڪ رو هم سینا و سحر از سرڪار برگردن با خودشون میارن. پس دیگہ تو ڪارے واسہ انجام دادن ندارے، برو بالا یہ چرت بزن تا قیافهت از این ڪسالت دربیاد بعدش هم آمادہ شو بیا پایین. ازاینڪہ بادروغ گولشان میزدم و نسبت بہ من اینقدر بامحبت بودند عذاب وجدان داشتم. علاوہ بر طوفان، خانوادهاش هم خیلے قابل دوست داشتن بودند. _آخہ اینطورے ڪہ نمیشہ! شما هم خستہ شدید. مرا خیلے ملایم سمت سالن هل داد. _تو هم امروز پا بہ پاے ما ڪار ڪردے، تعارف نڪن برو بالا و بعدش اگہ تونستے واسہ درست ڪردن سالاد ڪمڪم ڪن. وقت زیادے داریم طوفان امروز با مصطفے ست و تا شب برنمیگردہ. الان با مصطفے حرف زدم، میگفت صبح رفتن بهشت زهرا. طوفان روز تولدش میرہ سرمزار سنا و پدر و مادرمون و بعدش هم خودش میوهها رو میربہ میدہ بهزیستے و سالمندان. ڪاش جاے زهرا بودم و طوفان نزدیڪترین آدم بہ من بود طوریڪہ نمیتوانست تحت هیچ شرایطے و توے هیچ دادگاهے نسبت بینمان را باطل ڪند. _خیلے ممنونم ازت زهراو محڪم در آغوشش گرفتم، برخلاف آغوش طوفان نرم بود. _ڪارے نڪردم عزیزدلم! در مسیر رفتنم سمت بالا گونہ هاے الناراهم محڪم بوسیدم، طوفان خیلے دوستش داشت و من هرڪسے را ڪہ او دوست داشت، دوست داشتمڪولهام ڪہ لباس و هدیهے تولد طوفان داخلش بود را از اتاق بغلے برداشتم و جلوے اتاق خواب طوفان ایستادم. من از این در وچهاردیواریاش خیلے خاطرہ داشتم، خاطرههایے ڪہ بیشترش خوب بود و ڪمترش بد.بند ڪولہ از میان انگشتانم آویزان شد و بہ دنبالم تا توے اتاق بہ روے زمین ڪشیدہ شد. ڪلید برق را زدم، اتاق روشن شد و دل من تاریڪ. ڪولہ را وسط اتاق جا گذاشتم، سمت تخت آشفتهاش رفتم و ملحفهها رو بو ڪردم، بوے عطر زنانہ نمیداد. اصلا هیچ بویے نداشت و این چقدر برایم خوشایند بود! دستانم بے اجازہ از من رختخوابش را مرتب ڪرد. بعد پاهایم سمت ڪمدش رفت و دستانم لا بہ لاے انبوہ لباسهاے آویزانے ڪہ بہ تن او رفتہ بودند گم شد.سر انگشتانم روے میز توالت ڪشیدہ شد، رد انگشتانم روے گرد و غبارش مشخص شد، این اتاق برخالف بقیهے خانهاش انگار از نظافت دور ماندہ بود! زمانهایے ڪہ توے این اتاق زندگے ڪردہ بودم جزو معدود روزهایے از عمرم بہ حساب میآمد ڪہ دوستش داشتم. اینجا ڪہ میآمدم، ترسم پشت درش میماند. سمت در حمام در انتهاے اتاق خواب رفتم، سرامیڪهایش خیلے خشڪ بود! طوفان هرشب عادت داشت دوش بگیرد! یعنے ممڪن بود ڪہ هر شب بہ عوض برگشتن بہ خانهاش و این اتاق، جایے دیگر برود؟! دلم از این حدس لرزید و عقلم نهیب زد ڪہ دیگر بہ تو مربوط نیست، مگر شما از هم جدا نشدید؟#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
