#فودوشین487 براے اولین بار و فقط پیش او ماجراے ازدواجم با آ رامش را تعریف ڪردہ بودم. دردم، رفتارهاے…
انتشار: 2026/08/13 05:43 UTCدریافت: 2026/08/13 18:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 18:30 UTC
#فودوشین487 براے اولین بار و فقط پیش او ماجراے ازدواجم با آ رامش را تعریف ڪردہ بودم. دردم، رفتارهاے آرامش از ابتدا تا الان و حتے ابراز علاقهاش و واڪنشهایش راتا یہ حدے برایش توضیح دادہ بودم و ڪمڪ خواستہ بودم. تنها رفیق با معرفت و جنس مخالفے بود ڪہ توے زندگیام سراغ داشتم و بہ همین خاطر هم بعد از این همہ سال باز بہ سمتش برگشتہ بودم. از بازے آن شب و ترس آرامش از برقرارے رابطہ چیزے نگفتہ بودم. دمل نمیخواست آنچہ ڪہ فقط مربوط بہ زن و شوهر است هیچ جایے و پیش ڪس دیگرے گفتہ شود. نباید ضعف آرامش زیر دست ڪسے غیر از من ڪہ شوهرش بودم، مے افتاد. _تا قبل ازدواجم اومدنم بہ رشت ممنوع شدہ بود. گفتم برات ڪہ! میخوام مثل همون سالها باز ڪمڪم ڪنی براے لحظاتے دستش روے شڪمش نشست و بلافاصلہ بعدش توجهاش را بہ من داد. _بلاتڪلیف موندے بین زنے ڪہ قبلا عاشقش بودے و زنے ڪہ الان دوستش داری... لیلا خاطرت رو از عشق مڪدر ڪردہ و چشمهات رو ترسوندہ طوفان خان. اینو دیروز هم بهت گفتم! چشمانم هرزگاهے سمت تابلوهایے میرفت ڪہ تصویرے از طبیعت رشت بود و روے دیوار پشت سر نگین آویزان شدہ بود و باز سریع برمیگشت سمت او. _حسے ڪہ اون موقع بہ لیلا داشتم رو الان بہ آرامش ندارم... حتے اون حس رو بہ خود الان لیلا هم ندارم. نگین منو میشناسے پیش هیچ بنے بشرے از این حرفها نمیزنم، ولے پیش تو همہ چیز فرق میڪنہ. باهات نہ رودربایستے دارم نہ تعارف. واسہ اولین بار هم میخوام یہ چیزے رو واسہ تو اعتراف ڪنم. بار دومے ڪہ لیلا رو توے حجرهم دیدم و از اوضاع زندگیش گفت یہ جورے شدم! بعد از این همہ سال دیدمش اونم وقتے ڪہ بهم احتیاج داشت... سریع پرید توے حرفم. _چہ جورے شدے طوفان؟ توے ذهنم دنبال جملهاے مناسب حالم میگشتم ڪہ با گفتنش بتوانم ذهن و قلبم را از دست قفل و زنجیر محڪم این بلاتڪلیفے آزاد ڪنم _خورد توے ذوق احساساتم. من حتے بعد از ازدواجش با هرمز هم باز دوستش داشتم و با حسرت نداشتنش قد ڪشیدم، ولے وقتے بعد این همہ سال با چشم گریون و در حالیڪہ بیوہ ے هرمز بود دیدمش قلبم یہ تڪونے خورد. انگار ڪہ انتظار دیدن این لیلا رو نداشتم. لیالیے ڪہ همیشہ غرور داشت و حرفش هم اعتبار. لیلایے ڪہ توے ذهنم ساختہ بود و بعد از رفتنش همچنان توے زندگے و فڪرم بود و مثل همون روزهاے اول عاشقیم مثل بت میپرستیدمش رو انگار شڪوند! روز اولے ڪہ اومدم رشت و باهات حرف زدم گفتے آرامش باعث شڪستن این بت شدہ، ولے من این حرفت رو قبول ندارم! چون میگم این خود لیلا بود ڪہ با برگشتنش لیلاے قبلے رو جلوے چشمم بے اعتبار ڪرد! اون صبحے ڪہ رفتم تا پسرش رو برسونم بیمارستان خوب نگاهش ڪردم. داشت از تنهایے و دردهاش میگفت و من بعدش با خودم گفتم طوفان ببین! خودش دارہ با زبون خودش علت برگشتن دوبارہ بہ زندگیت رو میگه... صدایم از شدت حرص بالا رفت. _نگین بہ خدا قسم اگہ برنمیگشت. اگہ با این اوضاع و بعد از شڪست خوردن توے انتخابے ڪہ ڪردہ بود نمیدیدمش باز مثل همون طوفان ۲۱سالہ واسهش جون و خون میدادم. توے همهے این سالها هے با خودم میگفتم لیلا باارزش بود و من بیارزش. اون دختر یڪے یہ دونهے آقا بود و من یتیم و سرپرست برادر و خواهرهام. هے میگفتم طوفان دخترہ حق داشت یڪے رو بخواد در سطح زندگیاے ڪہ داشت نہ تویے ڪہ زیر زمین بودی...#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
