#فودوشین486 _بد زوداومدم؟ نگران بچهے من نباش گذاشتمش پیش مامانم. _چہ خوشمزهست. خودت درست ڪردی؟ فنجا…
انتشار: 2026/08/13 05:43 UTCدریافت: 2026/08/13 18:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 18:30 UTC
#فودوشین486 _بد زوداومدم؟ نگران بچهے من نباش گذاشتمش پیش مامانم. _چہ خوشمزهست. خودت درست ڪردی؟ فنجان چاے را در حاشیهے میز و مقابلم گذاشت و خودش هم روے مبل یڪ نفرهے مقابلم نشست. _نہ خریدم. قبل از اینڪہ برگردے یہ چند بستہ میگیرم با خودت ببر... وسایل صبحانہ رو روے میز آشپزخونہ چیدم چرا چیزے نخوردی؟ گاز دیگرے بہ بافت نرم ڪلوچہ زدم. مغزش ڪہ مخلوطے از گردو، هل و دارچین بود همزمان زیر دندانم رفت. _همین بسہ. بعد اینڪہ شما رو رسوندم باید یہ سر هم برم باغ سیب خودم گوشیام را از توے جیب اسلشم بیرون آوردم و با سینا تماس گرفتم. جواب نداد. _چقدر بزرگ شدی! بالا تنہ ام را سمت جلو ڪشیدم تا فنجان چاے را بردارم. _۳۵ سالمہ! میخواے همون طوفانے باشم ڪہ ۱۵ سال پیش دیدی؟ پا روے پا انداخت و لبخندے معنادار زد. هنوز هم مثل آن سالها یڪ دختر جوان و شاداب دیدہ میشد _نہ منظورم بزرگ شدن جسمت و بیشتر شدن سنت نبود. یادتہ روزے ڪہ اومدے دم خونهے لیلا چے بهت گفتم؟ یادم آمد، نگین الانِ من را همان وقت پیشبینے ڪردہ بود! _گفتے بہ آیندهے من ایمان دارے. گفتی... _گفتم میدونم یہ روزے همهے این آدمایے ڪہ امروز آدم حسابت نمیڪنن دست بہ سینہ میرسن خدمتت. لبم بہ یڪ سمت ڪشیدہ شد و نگاهم روے چشمان سبزش ثابت ماند. _در حالے ڪہ داشتم مثل سگ جون میدادم گفتم نگین این آدما بدجور منو سوزوندن سرش را ڪمے بالاتر گرفت. همیشہ در نگاهم برازندہ و باشخصیت بود. _گفتم میدونم سوختے ولے دیر یا زود از زیر این خاڪستر خودت رو بلند می.ڪنے. خوب اینم یادمہ ڪہ گفتم برق موفقیت رو میشہ توے چشمهات دید. یاد آن روز افتادم، چہ جهنمے بود خدایا! _واقعا سوختم. خیلے هم سوختم. دستش را سمت سبد وسط میز برد. تازہ متوجهے سیبهایے شدم ڪہ شستہ و داخل آن چیدہ بود. _لیلا و عشقش آتیش شدن و سوزوندنت، ولے قبول ڪن ڪہ خاڪستر زیبایے شدے! نیمے از چایے را نوشیدم و تڪیہ از پشتے مبل گرفتم _بهت احتیاج دارم نگین. حتے بیشتر از اون روزهایے ڪہ همیشہ ڪنارم بودے و حمایتم میڪردے. هیچ شمارہ اے ازت نداشتم و مجبور شدم با لیلا تماس بگیرم و شمارہ ت رو از اون بگیرم. تازہ اون موقع بود ڪہ فهمیدم چند روزہ برگشتہ رشت و بدون اینڪہ سوالے بپرسم خودش دلیل اومدنش رو توضیح داد. سیب را توے دستش بہ بازے گرفتہ بود. یڪ سمت از شالش ڪہ روے شانهاش انداختہ بود پایین افتاد. _اون روز توے رشت وقتے با زنت دیدمت اونقدر شوڪہ شدم، اونقدر باعجلہ رفتے ڪہ باز هم براے هم بے نام ونشون شدیم. سہ روز پیش ڪہ زنگ زدے و اون حرفها رو زدے و ازم پرسیدے بیام رشت دیدنت؟ اولش باورم نشد. حس ڪردم زمان بہ عقب برگشتہ و اینبار طوفان بہ جاے لیلا درگیر یہ دختر دیگہ شدہ..#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
