#داستان_شب امام زاده خاله سوری رو به مادرم کرد و گفت: «حتماً برو این امامزاده، خواهر. اینجا معجزه…
انتشار: 2026/08/14 20:08 UTCدریافت: 2026/08/14 22:54 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 22:54 UTC
#داستان_شب امام زاده خاله سوری رو به مادرم کرد و گفت: «حتماً برو این امامزاده، خواهر. اینجا معجزه داره؛ هر کی رفته، دستِ خالی برنگشته.» مادرم واقعاً دیگر خسته شده بود از بس که برای گرفتنِ شفا از این دکتر و دارو، از آن امام و امامزاده، هی در حال چرخش بود. آخرش انقدر خاله سوری گفت تا مادر قبول کرد، این امامزاده را هم امتحان کند؛ در هر حال ضرری که نداشت.امامزاده جای بسیار خاصی بود. راستش یک نقطهٔ دورافتاده مثلاً وسط کوه و بیابان نبود، دقیقاً برعکس: وسط شهر و داخل بازار ترهبار بود. یک فضای کوچک و محدود در داخل یک خیابان فرعی، که کمی دورتر از آن خیلی راحت میتوانستی صدای فروشندهها را بشنوی که داد میزدند: «خیار یزدی کیلوی فلان تومن، بیا ببر، گلِ سرسبده...»مادرم چشمهایش گرد شد، رو به خاله سوری کرد و گفت: «واقعاً اینجا؟!...» خاله در حالی که چادر مادرم را میکشید، گفت: «آره، بیا تو...». مادر با تردید کفشهایش را کند و وارد شد.اتاقک امامزاده پر از زنهای مختلف بود، آنقدر که برای چنین جای کوچکی واقعا زیاد بود. سفرهای پهن بود و هر زنی که حاجتی داشت، با خودش چیزی آورده بود و آن را در میان سفره گذاشته بود. زن پیری هم در بالای مجلس مشغول روضهخوانی بود. مادرم و خاله سوری به زور خودشان را در میان جمعیت جای دادند و نشستند.مجلس که تمام شد، خوراکیهای داخل سفره بین همه تقسیم شد و متولی امام زاده هم چای پخش کرد. مادرم واقعاً نمیدانست قرار است از کجای این مکان حاجت روا بشود؛ در نتیجه چیزی برنداشت و چشم غره ای به خاله سوری رفت که یعنی اینجا کجا بود!شبش، مادرم در خواب دید که پیرزنی شبیه روضهخوان، تکهنانی به او داده و گفته: «این هم سهم شما؛ یادتان رفت بردارید...» و... نه ماه بعد من به دنیا آمدم.این داستانی است که مادرم هزار بار در مورد تولدم برایم تعریف کرده است. حالا امامزادهٔ کوچک و گمنام باعثش بوده یا علمِ نوینِ پزشکی، در هر حال، مادرم دیگر از آن روز تبدیل به پای ثابتِ مجلسهای آن امامزاده شد. متن از #لیلا_دلارستاقی @farsbo
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- کتابدونی · تطابق نزدیکِ متصل به نمونه مبنا — ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ۷:۳۲
- پارسبان · تطابق دقیق — ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۵۴
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
