💥«بابا فرهاد... تمام عمرم آرزو داشتم بروم شهربازی»🌹میان هیاهوی خیابان، فقط نگاه «سپیدبرفی» ماندگار…
انتشار: 2026/08/05 20:38 UTCدریافت: 2026/08/05 23:17 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 23:17 UTC
💥«بابا فرهاد... تمام عمرم آرزو داشتم بروم شهربازی»🌹میان هیاهوی خیابان، فقط نگاه «سپیدبرفی» ماندگار شد✍فرهاد داودوندی نامش را گذاشتهام "سپید برفی"...نه فقط به خاطر معصومیت چهرهاش؛ بلکه به خاطر روح زلال و بیآلایشی که هنوز گرد و غبار روزگار، آن را تیره نکرده است.دختر نونهالی است، بسیار آرام، بسیار محجوب و آنقدر کمحرف که گاهی سکوتش از هزار جمله بلندتر است. انگار یاد گرفته آرزوهایش را هم آهسته در دلش زمزمه کند؛ مبادا کسی از داشتن آنها ناراحت شود.چندی پیش، در ترافیک داخل خودرو نشسته بودم. "سپید برفی" همراه یکی از بستگانش از مقابل ماشینم میگذشت.در همان چند ثانیه، نگاهمان به هم گره خورد...وسط خیابان ایستاد.فقط نگاهم میکرد.برایش دست تکان دادم؛ هیچ واکنشی نشان نداد. نه از بیاعتنایی، بلکه از همان خجالت کودکانهای که در چهره بعضی بچهها خانه کرده است.برای خنداندنش، چشمهایم را کج کردم، صورتم را درهم کشیدم و برایش شکلک درآوردم.لبخندی زد...لبخندی کوچک، آرام و کمرنگ؛ از همان لبخندهایی که بیشتر از آنکه روی لب بنشیند، مستقیم روی دل آدم مینشیند.تا وقتی در پیچ پیادهرو از مقابلم ناپدید شد، صورتش همچنان رو به من بود. احساس میکردم حتی پلک هم نمیزند؛ فقط نگاه میکند... انگار میخواست چیزی بگوید، اما واژهها راهشان را به لبهایش پیدا نمیکردند.یکی از همراهانش را میشناختم. یکی دو ساعت بعد تماس گرفتم و از او خواستم "سپید برفی" را نزد من بیاورد.وقتی آمد، از او پرسیدم:«اگر خدا بخواهد فقط یکی از آرزوهایت برآورده شود، چه آرزویی داری؟»سرش را پایین انداخت.چند لحظه سکوت کرد.بعد با صدایی که به زحمت شنیده میشد، گفت:«فقط... دوچرخه...»همین...نه خانهای بزرگ... نه لباسهای نو... نه اسباببازیهای گرانقیمت...فقط یک دوچرخه...همان بعدازظهر، خدا لطف کرد و توانستم دوچرخهای از طریق کمکهای مجمع خیرین فرهاد داودوندی به "سپید برفی" هدیه کنم.گمان میکردم داستان همانجا تمام شده است.اما نمیدانستم خدا هنوز هدیه بزرگتری برای من کنار گذاشته است.دیروز دوباره آمد...این بار با نامهای در دست.نامه را آرام آرام خواندم؛ پر از تشکر، پر از ادب، پر از صداقت کودکانه...اما وقتی به آخرین سطر رسیدم، دیگر نتوانستم ادامه بدهم.چشمهایم تار شد...اشک، بیاجازه، مهمان چشمهایم شد.در پایان نامه نوشته بود:«بابا فرهاد... تمام عمرم آرزو داشتم بروم شهربازی...»دقایقی فقط به همین جمله خیره ماندم.نه به خاطر آرزوی شهربازی...بلکه به خاطر همان دو کلمه...«بابا فرهاد...»همراهش با اصرار گفت: «به خدا قسم، ما هیچ اطلاعی نداشتیم که در نامه شما را "بابا فرهاد" خطاب کرده است. وقتی نامه را دیدیم، خودمان هم شوکه شدیم.»و من با خودم فکر کردم...کودکان دروغ بلد نیستند.آنها هنوز حسابگر نشدهاند.هنوز برای صدا زدن آدمها، دنبال منفعت نمیگردند.اگر کسی را «بابا» صدا میزنند، یعنی دل کوچکشان در کنار او، بوی امنیت گرفته است؛ یعنی برای چند لحظه احساس کردهاند تکیهگاهی دارند؛ یعنی مهری را لمس کردهاند که شاید سالها چشمانتظارش بودهاند.آن روز دوچرخه را من به "سپید برفی" هدیه دادم...اما امروز، این "سپید برفی" بود که بزرگترین هدیه عمرم را به من داد.هدیهای که نه میشود خرید، نه میشود سفارش داد و نه میشود از کسی خواست.هدیهای به نام اعتماد یک کودک.هدیهای به نام «بابا...»و حالا، از دیروز که تعدادی اسباب بازی و کتاب بهش هدیه دادم تا همین لحظه، یک جمله مدام در ذهنم تکرار میشود...«بابا فرهاد... تمام عمرم آرزو داشتم بروم شهربازی...»نمیدانم...شاید روزی دوچرخهاش کهنه شود.شاید هزار اسباببازی بهتر از آن نصیبش شود.اما از خدا فقط یک خواهش دارم...کاری کند هیچ کودکی، هیچوقت، حسرت داشتن یک «بابا» را با خود به دوش نکشد؛ و هیچ آرزوی کوچکی، مثل رفتن به یک شهربازی، سالهای سال در گوشه دل معصومش خاک نخورد.@farhad90news



