💥«قول بده روزی که برای ادامه تحصیل به اروپا رفتم، با من بیایی بابا فرهاد...»🌹«بابا فرهاد... پاسپورت…
انتشار: 2026/07/27 19:45 UTC
💥«قول بده روزی که برای ادامه تحصیل به اروپا رفتم، با من بیایی بابا فرهاد...»🌹«بابا فرهاد... پاسپورت داری؟»✍فرهاد داودوندی سالهاست پدر و مادر ندارد؛ اما دلش هنوز برای تکیه کردن به شانهای امن میتپد. نوجوانی است از فرزندان تحت پوشش مجمع خیرین فرهاد داودوندی؛ آنقدر صمیمی که مرا نه با نام، بلکه با تمام عشقش «بابا فرهاد» صدا میکند.استعدادش مثالزدنی است؛ هنرمندی که رؤیاهایش از مرزهای شهر و کشور گذشتهاند. همیشه میگوید: «بابا فرهاد! یک روز میروم در بهترین دانشگاههای اروپا درس میخوانم، برای خودم یک شخصیت مهم میشوم، مدرکهای بزرگ میگیرم و بعد برمیگردم. آنقدر به بچههای تحت پوشش کمک میکنم که تو دیگر فرصت نکنی پولهایی که به حسابت میریزم را بشماری...»امروز با چشمانی پر از امید آمد. هنوز ننشسته بود که پرسید: «بابا فرهاد... پاسپورت داری؟»لبخند زدم و گفتم: «بله، دارم.»انگار بار سنگینی از روی دلش برداشته شد. نفس راحتی کشید و با صدایی که التماس کودکانهاش پشت آن پنهان بود، گفت: «بابا فرهاد... یک خواهش دارم؛ فقط قول بده نه نگویی.»خندیدم و گفتم: «قول میدهم، نه نگویم.»ناگهان خودش را در آغوشم انداخت. گرمای آن آغوش، تمام دلتنگی سالهای بیپدریاش را فریاد میزد.آرام در گوشم گفت: «روزی که بخواهم برای ادامه تحصیل بروم اروپا، باید با من بیایی... داداش کوچولو را هم با خودمان میبریم؛ چون او هم مثل من، فقط تو را دارد...»برای لحظهای بغض گلویم را گرفت؛ اما خواستم فضای سنگین حرفهایش را با لبخندی بشکنم.گفتم: «فرزندم... تا آن روز بابا فرهاد دیگر پیرمردی میشود که شاید با عصا راه برود. آنجا دستوپاگیرت میشوم...»حرفم هنوز تمام نشده بود که چهرهاش در هم رفت. با قاطعیتی که از یک نوجوان یتیم انتظارش را نداشتم، گفت:«بابا... این حرف را دیگر نزن! تو هیچوقت پیر نمیشوی. همین الان به من قول دادی تنهایم نگذاری و هیچوقت به من "نه" نگویی...»دیگر نتوانستم چیزی بگویم...فقط لبخند زدم؛ همان لبخندی که برای پنهان کردن اشکهایم بود.گفتم: «تا آن روز، خدا بزرگ است. اگر توانستم، تا خود دانشگاه در اروپا همراهت میآیم و اگر نتوانستم، حتماً تا فرودگاه بدرقهات میکنم... اما یک شرط دارد؛ چه آن روز زنده باشم و چه نباشم، بعد از گرفتن مدرکت، به بروجرد برگرد. مردم شهرت را فراموش نکن. برگرد و دست همان مردمی را بگیر که "امروز روزی" دست تو را گرفتند...»سکوت کرد...اما من در برق چشمانش، قولی را دیدم که هیچ کلمهای توان گفتنش را نداشت.گاهی خدا، پدر را از کودکی میگیرد؛ اما آنقدر محبت در دلش میگذارد که سالها بعد، مردی را پیدا کند و او را با تمام وجود «بابا» صدا بزند...و باور کنید، در دنیا هیچ عنوانی، هیچ مقام و هیچ ثروتی، ارزشمندتر از این نیست که کودکی یتیم، با آرامش سرش را بر شانهات بگذارد و مطمئن باشد که حتی اگر برود آنطرف دنیا هم تنهایش نمیگذاری...@farhad90news



