در آستانهباید اِستاد و فرود آمدبر آستانِ دری که کوبه ندارد،چرا که اگر بهگاه آمدهباشی دربان به ان…
انتشار: 2026/08/27 18:27 UTCدریافت: 2026/08/28 01:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/28 01:30 UTC
در آستانهباید اِستاد و فرود آمدبر آستانِ دری که کوبه ندارد،چرا که اگر بهگاه آمدهباشی دربان به انتظارِ توست واگر بیگاهبه درکوفتنات پاسخی نمیآید.کوتاه است در،پس آن به که فروتن باشی.آیینهیی نیکپرداخته توانی بودآن جاتا آراستگی راپیش از درآمدندر خود نظری کنیهرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهمِ توست نه انبوهیِ مهمانان،که آن جاتو راکسی به انتظار نیست.که آن جاجنبش شاید،اما جُنبندهیی در کار نیست:نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کفنه عفریتانِ آتشینگاوسر به مشتنه شیطانِ بُهتانخورده با کلاهِ بوقیِ منگولهدارشنه ملغمهی بیقانونِ مطلقهای مُتنافی. تنها توآنجا موجودیتِ مطلقی،موجودیتِ محض،چرا که در غیابِ خود ادامه مییابی و غیابتحضورِ قاطعِ اعجاز است.گذارت از آستانهی ناگزیرفروچکیدن قطره قطرانیست در نامتناهی ظلمات:«ــ دریغاایکاش ایکاشقضاوتی قضاوتی قضاوتیدرکار درکار درکارمیبود!» ــشاید اگرت توانِ شنفتن بودپژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشانهای بیخورشیدــچون هُرَّستِ آوارِ دریغمیشنیدی:«ــ کاش کی کاش کیداوری داوری داوریدرکار درکار درکار درکار…»اما داوری آن سوی در نشسته است، بیردای شومِ قاضیان.ذات اش درایت و انصافهیأت اش زمان. ــو خاطرهات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.بدرود!بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)رقصان میگذرم از آستانهی اجبارشادمانه و شاکر.از بیرون به درون آمدم:از منظربه نظّاره به ناظر. ــنه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانهیی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکهیی، ــمن به هیأتِ «ما» زاده شدمبه هیأتِ پُرشکوهِ انسانتا در بهارِ گیاه به تماشای رنگینکمانِ پروانه بنشینمغرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنومتا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهمکه کارستانی از ایندستاز توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشاربیرون است.انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:توانِ دوستداشتن و دوستداشتهشدنتوانِ شنفتنتوانِ دیدن و گفتنتوانِ اندُه گین و شادمانشدنتوانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جانتوانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوه ناکِ فروتنیتوانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانتو توانِ غمناکِ تحملِ تنهاییتنهاییتنهاییتنهایی عریان.انساندشواری وظیفه است.دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در برکشمهر نغمه و هر چشمه و هر پرندههر بدر کامل و هر پگاه دیگرهر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را.رخصت زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیمو منظر جهان راتنهااز رخنه ی تنگ چشمی حصار شرارت دیدیم واکنونآنک در کوتاه بی کوبه در برابر وآنک اشارت دربان منتظر! -دالان تنگی را که در نوشته امبه وداعفراپشت می نگرم:فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بوداما یگانه بود و هیچ کم نداشت.به جان منت پذیرم و حق گزارم!(چنین گفت بامداد خسته.)٢٩ آبان ١٣٧١احمد شاملو@etehadesarasariشبتان آرام
