✔️ جامعه موازی و چهرههای ناشناخته✍🏻سهند ایرانمهرشخصاً تا پیش از این، نام «نیما تکیدو» را نشنیده بودم؛ هرچند او بیش از یک میلیون دنبالکننده در اینستاگرام و رقمی نزدیک به همین میزان در یوتیوب دارد. اما طول نکشید که دریافتم او اصولاً در میان افراد بزرگسال شناختهشده نیست.حالا خبر رویدادی که با هجوم ۱۵ هزار نفر از کنترل خارج شده تعجب بسیاری برانگیخته شده است.البته این تعبیر که «کسی او را نمیشناسد»، شاید ناشی از نوعی قضاوت خودبرترپندارانه باشد؛ این باور غلط که نسل بزرگسال تنها زمانی کسی را به رسمیت میشناسد که یا همنسل خودش باشد یا دغدغههایش با دغدغههای آنان همسو گردد. معمولا واکنش کلیشهای ما به چنین خبرهایی، بی هیچ تقلای ذهنی، در همین یک جمله خلاصه میشود: «دیگر نسل جدید است؛ کاری نمیشود کرد!»حال آنکه این ماجرا را نمیتوان با یک جمله ساده و تحقیرآمیز از سر گذراند که «نسل جدید سطحی شده است». آنچه رخ داده، نشانهای روشن و بیتعارف از یک دگرگونی آرام اما عمیق در ساختار مرجعیت اجتماعی است؛ تغییری که اگر نادیده گرفته شود، فهم ما از جامعه امروز بسیار ناقص و بیارزش خواهد بود.وقتی یک بلاگر با یکونیم میلیون دنبالکننده میتواند تنها با یک فراخوان، پانزده هزار نوجوان را به نقطهای مشخص بکشاند، در حالی که بسیاری از بزرگسالان حتی نام او را نشنیدهاند، این اتفاق حامل چند پیام مهم است.اولین پیام این ماجرا، شکاف نسلی در مرجعیت است به این معنا که مرجعیت دیگر از رسانه ملی، نهادهای رسمی، دانشگاه یا حتی چهرههای شناختهشدهی اجتماعی، سیاسی یا هنری دیروز نمیآید. نوجوان امروز در زیستجهان دیجیتال زندگی میکند؛ جایی که الگوریتم اینستاگرام و تیکتاک و یوتیوب برایش مرجع میسازند. ممکن است فردی برای والدین کاملا ناشناخته باشد، اما در جهان نوجوانان قدرت بسیج اجتماعی داشته باشد؛ قدرتی که نسلهای دیگر حتی از وجودش خبر ندارند چون اصولا دغدغههایش همسنگ دغدغه آنان نیست. کافی است به صفحه نیما تکیدو در اینستاگرام بروید و زاویه دید او از منظر یک نوجوان و چالشهایش با والدین یا نظام اجتماعی و فرهنگی پیرامونش را ببینید تا متوجه نزدیکی ذهنی و روحی نوجوانان با او شوید.( در محتواهای او رگه پررنگی از رویکرد سیاسی معناداری وجود ندارد).پیام دوم این رویداد، پیدایش «جوامع موازی» است. جامعه ایران دیگر یک فضای عمومی مشترک ندارد. هر نسل در شبکهای جداگانه زندگی میکند. میلیونها نوجوان در جهانی فرهنگی رفتوآمد میکنند که نسلهای دیگر تقریباً به آن راهی ندارند و به همین علت است که بسیاری از بزرگسالان با حیرت میپرسند: «این آدم اصلا کیست؟»پیام سوم این ماجرا، کمبود فضاهای هویتساز برای نوجوانان است. در جامعه ایران که امکان مشارکت اجتماعی، تفریح سازمانیافته و تجربه جمعی برای نوجوان محدود و مشمول اما و اگر است، یک گردهمایی ساده حول یک اینفلوئنسر، به فرصتی برای دیده شدن، احساس تعلق و تجربه هیجان جمعی تبدیل میشود. بسیاری از نوجوانان شاید بیش از آنکه برای دیدن بلاگر آمده باشند، برای حضور در یک «رویداد اجتماعی» آمدهاند؛ برای اینکه لحظهای از انزوای روزمره بیرون بیایند و در جمعی همسنوسال خود نفس بکشند آن هم در محیطی که سیاست یا جریانهای سیاسی در آن دست نبرند. این نوجوان البته آنقدر دقیق و سیاسی نیست که بنشیند و تحلیل کند که مبادا ماجرا سیاسی نباشد اما غریزه او این اطمینان را میدهد که وقتی دعوت به این رویداد در هیچ شبکه تلویزیونی داخلی و خارجی یا توسط فلان نهاد و موسسه نیست بلکه یکی مثل خودشان دعوتشان کرده مطمئن میشود که: «این یکی داستان نمیشود!»نکته و پیام چهارم هم اهمیت و قدرت اقتصاد توجه است. مفهوم اقتصاد توجه را نخستینبار هربرت سایمون، مطرح کرد: «وقتی اطلاعات فراوان میشود، توجه انسانها کمتر به سوی چیزها جلب میشود.» اینجاست که شبکههای اجتماعی و رسانهها برای خریدوفروش توجه انسان دست به کار میشوند و هرکس بتواند توجه بیشتری را به خود جلب کند، به قدرت اقتصادی، فرهنگی و حتی سیاسی بیشتری دست پیدا میکند .قدرت در جامعه ایران همچون سایر نقاط جهان در حال جابهجایی است. زمانی نهادهای رسمی، رسانههای سراسری و چهرههای فرهنگی توان بسیج اجتماعی داشتند اما امروز بخشی از این قدرت به شبکههای اجتماعی و تولیدکنندگان محتوای دیجیتال منتقل شده و حتی نهادهای قدرت سنتی نیز در همین فضا دنبال مخاطب میگردند.هر نخبه، سیاستگذار یا پژوهشگری که هنوز با الگوهای دهههای گذشته جامعه ایران را تحلیل میکند و میپندارد از مختصات فکری آن مطلع است یا نمایندگی مطلق آن را برعهده دارد عملا بخش بزرگی از واقعیت را نمیبیند. @sahandiranmehr
پایان یک رویا؟عمر مفید هر محقق برای انجام یککار بزرگ محدود است. من از سال ۱۳۷۹ که وارد دانشگاه تهران شدم تصمیم داشتم یک باغ گیاهشناسی برای دانشگاه تهران و شهر تهران درست کنم. از زمان قالیباف شروع کردم. ابتدا تلاش کردم پارک لاله را به باغ گیاهشناسی تبدیل کنم. مذاکرات را شروع کردم. در دوره شورای قبلی و شهرداران آن دوران پر حاشیه موافقت اولیه را کسب کردم. ولی افراد بسیاری مخالفت کردند و از جمله یکی از کسانی که مانع شد فردی بود که من افتخار شاگردیش را داشتم. بعد از مدتها بررسی و مذاکره و به پیشنهاد خود آقای مختاری پارک در حال احداث شمال پارک گفتگو برای این کار در نظر گرفته شد. هدف این بود که در دوسمت اتوبان چمران دو فضای شهرداری و دانشگاه تهران به این پروژه اختصاص یابد. طراحی اولیه انجام شد و سپس طی تفاهم نامه ای بین شهرداری تهران و دانشگاه تهران در ۲ خرداد ۱۴۰۰ این پروژه کلنگ خورد و اولین درختان باغ کاشته شد. احداث باغ در شورای شهر مصوب شد، قرارداد تنظیم و برای امضا به شهرداری فرستاده شد. مدیران شهرداری که می دانستند شهردار عوض می شود مانع امضای قراداد شدند و یک سال من تلاش کردم که قرارداد را دوباره فعال کنم. دستهای پنهانی در شهرداری - که من عامل اصلی را شخص علی محمد مختاری می دانم - مانع آن شد. امروز من به این محل رفتم و داستانش را بصورت چند کلیپ در اینستاگرام منتشر کردم: https://www.instagram.com/p/DcA0MasCjrg/?igsh=MThmdjUwamtxMm45MQ==لطفا این کلیپها را که برای ثبت در تاریخ گذاشتم را ببینید. بماند برای آیندگان و کسانی که تاریخ ناکامی های یک ملت را روایت می کنند.#حسین_آخانی
مدرسه خالی، آیندهی سوخته: تحلیلِ یک شکستِ تمدنیچرا کاهش ۳ میلیونی دانشآموزان، زنگِ پایانِ یک رویاست؟به قلم: پیام رسیده از مخاطباعداد همیشه دروغ نمیگویند، اما گاهی در دلِ خود فاجعهای را پنهان میکنند که هیچ سخنگویی جرئتِ واکاویِ صادقانهی آن را ندارد. وقتی علی فرهادی، سخنگوی وزارت آموزشوپرورش از کاهش ۳ میلیونی جمعیت دانشآموزی در هفت سال اخیر سخن میگوید، با یک «تغییر آماری» ساده روبرو نیستیم؛ ما با یک «شکستِ تمدنی» مواجهیم. این آمار، گواهیِ کالبدشکافیِ جامعهای است که موتور محرکهاش، یعنی امید به آینده، از کار افتاده است.اقتصادِ فقیرسازی: قاتلِ خاموشِ نسلهادر نظامهای دموکراتیک، آموزشوپرورش بازوی اصلی توسعه است. اما در ایرانِ تحتِ حاکمیت جمهوری اسلامی، آموزشوپرورش به حاشیهایترین بخشِ بودجه و سیاستگذاری تبدیل شده است. کاهش جمعیت دانشآموزی، خروجی مستقیمِ استراتژیِ «اقتصاد فقیرسازی» است. وقتی تورم افسارگسیخته، قدرت خرید را بلعیده و «زندگیِ حداقلی» به یک آرزوی دستنیافتنی تبدیل شده است، پیوند میان «معیشت» و فرزندآوری به شکلی خشونتبار قطع میشود.اما همهی این کاهش را نمیتوان به کاهش زاد و ولد نسبت داد. بخشی از خالی شدن صندلیهای مدارس، حاصلِ ترک تحصیل کودکان و نوجوانان است؛ کودکانی که خانوادههایشان زیر فشار فقر، تورم، بیکاری و کاهش قدرت خرید، دیگر توان تأمین هزینههای مستقیم و غیرمستقیم تحصیل را ندارند یا ناچارند فرزندان خود را برای کمک به اقتصاد خانواده وارد بازار کار کنند. بنابراین، پشت عدد کاهش سه میلیونی دانشآموزان، دو واقعیت همزمان پنهان است: بخشی از کودکان اساساً متولد نشدهاند و بخشی دیگر، متولد شدهاند اما به دلیل بحران اقتصادی و فروپاشی معیشت خانوار از چرخه آموزش خارج شدهاند. این تفاوت، عمق بحران را دوچندان میکند؛ زیرا مسئله فقط کاهش جمعیت آینده نیست، بلکه از دست رفتن فرصت آموزش برای بخشی از نسل موجود نیز هست.خانوادههای ایرانی، با درکی غریزی از آیندهای که پیشروست، داوطلبانه یا از سرِ ناچاری، راهِ گذار از دورانِ پیریِ جمعیت را با سرعتِ نور طی میکنند. این یک «انقلاب جمعیتی» نیست، این یک «عقبنشینیِ استراتژیک» از سوی نسلی است که میداند در این جغرافیا، آوردنِ فرزند به معنای محکوم کردن او به زیستن در ویرانهای است که افقِ روشنی برای آن متصور نیست.از تراکمِ کلاسها تا تراکمِ ناامیدیتلاش برای توجیهِ این آمار با آمارهای معکوس (مانند نسبتِ معلم به دانشآموز)، نادیده گرفتنِ اصلِ ماجراست. مشکل نه در مدیریتِ کلاسهای درس، که در تهی شدنِ ظرفیتِ حیاتی کشور است. وقتی صندلیهای مدرسه خالی میشود، یعنی بازوی کارآمدِ اقتصاد در دو دههی آینده فلج شده است. ما با بحرانِ «پیریِ زودرسِ ساختارِ جمعیتی» روبرو هستیم که هزینههای آن، سنگینتر از هر تحریم یا بحرانِ سیاسیِ دیگری است.این کاهش سه میلیونی، در کنارِ سیلِ مهاجرتِ نخبگان، نشان میدهد که کشور از دو سو در حال تخلیه است: از پایین (نسلِ جدید که متولد نمیشود) و از بالا (نسلِ آموزشدیده که کشور را ترک میکند).مسئولیتِ اخلاقی و سیاسی: پایانِ یک توهمجمهوری اسلامی سالها با سیاستهایِ تبلیغاتیِ «فرزندآوری» تلاش کرد مهندسیِ معکوس بر پیکرهی جامعه انجام دهد. اما «بحرانِ کاهش دانشآموزان» ثابت کرد که تا وقتی «اقتصادِ رانتمحور» و «سیاستِ سرکوبگر» بر فضای عمومی کشور حاکم است، هیچ مشوقِ حکومتی نمیتواند «عشق به بقا» را به جامعهای که درگیرِ نبردِ روزمره برای زنده ماندن است، تزریق کند.مردم ایران برای بقای نسلِ خود، «اعتراضِ مدنی» را نه تنها در خیابان، که در «اتاقخوابها» و با «عدمِ تولیدِ نیروی کار برای حکمرانیِ موجود» نشان دادهاند. این یک کنشِ سیاسیِ بسیار عمیق و دردناک است.نتیجهگیری: به عقب نگاه کنیداگر امروز از «زنگ خطر» حرف میزنیم، برای بیدار کردنِ مسئولان نیست؛ چرا که باور داریم این سیستم، ظرفیتِ اصلاح ندارد. این هشدار برای ثبت در «حافظهی تاریخیِ ملت ایران» است. کاهش ۳ میلیونی دانشآموزان، اعترافِ غیرمستقیمِ حکومتی است که خود میداند دیگر نمیتواند روی «فردا» حساب کند.کشوری که مدارسش خالی میشود، در واقع دارد سندِ «انحلالِ خود» را امضا میکند. برای تغییر این وضعیت، پیشنیازِ اول، نه تغییرِ متونِ درسی و نه افزایشِ سرایدار، بلکه «تغییرِ بنیادین در ساختارِ حکمرانی» است؛ تغییری که در آن، «انسان» به جای «ایدئولوژی»، در مرکزِ سیاستگذاری قرار گیرد. تا آن زمان، هر عددی که از آموزشوپرورش بیرون میآید، تنها شمارشگرِ عمقِ فاجعهای است که ما در آن زندگی میکنیم.https://t.me/hamidasefichannel2صفحه یوتیوبhttps://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
برای خواهرم پری و همسر مهربانشخواهر گلم، پری عزیزم. دیشب تا صبح درست نخوابیدم. کابوس می دیدم. نیمه شب بلند شدم و گفتم حتما کسی طوریش شده. این روزهای جنگ لحظه به لحظه و حتی چند بار در شب بیدار که می شم، خبرها را چک می کنم. صبح زود پا شدم دیدم زری پیام گذاشته، محمد تقی دیگه بینمان نیست. پری گلم، می دانم چه دوران سختی داشتی، می دانم که در همسری کم نگذاشتی، می دانم که سالها از محمد تقی مهربان و سختگوش مراقبت کردی، تو یک فرشته واقعی هستی. آخرین باری که روز پدر را جشن گرفتیم، انگار آخرین خدا حافظی بود. امروز من هم یکبار دیگه بدون پدر، بدون برادر شدم.چه خوب شد که سفر انگلیس من به هم خورد و می تونم بیام پیشت.می دونم پا گذاشتن تو خونه تو بدون محمد تقی خیلی سخته. دوستت دارم، حسین، ۹ مرداد ۱۴۰۵
ممنوعیت تردد آفرود در عرصه های طبیعیهر چند هنوز از جزئیات بخشنامه سازمان منابع طبیعی اطلاع دقیقی ندارم، ولی خود خبر به حدی برایم شیرین و جذاب است که امیدوارم اصل خبر و اجرای آن در این روزهای تلخ، دل ایران دوستان را شاد کند. در این سالها دو معضل بزرگ در عرصه های طبیعی و شهری آسیب های شدیدی وارد کرده اند، یکی رشد آفرودبازی و دوم سگ های ولگرد است. این دو پدیده زایده اقتصاد ناسالم، بی عدالتی، سود جویی و از همه مهمتر برتری جویی بخشی از جامعه ایران است که پولش زیاد شده ولی آگاهی و فرهنگش فاصله زیادی با امکانات جیبش دارد. قشری در این سالها در جامعه ایران رشد کردند که برای تفریحات خود به هیچ جنبنده و اثر طبیعی رحم نکردند. "آفرود بازان" و "سگ طلبان" شباهت های زیادی با هم دارند، اغلب از یک طبقه اجتماعی تغذیه می شوند و بشدت ضد انسان و ضد محیط زیست اند. البته من بخش محققان و یا طبیعت دوستان و کاشفان را از بدنه غالب مخربان محیط زیست جدا می کنم و امیدوارم که با کمک مردم و سازمان های مسئول بساط این نوکیسه ها جمع و در این روزهای سخت، آسیب کمتری به سرزمین زخمی و غمبارمان وارد شود. حسین آخانی
دیدار با وزیر کشور ازبکستاندیروز ۶ مرداد ۱۴۰۵ دفترم دانشگاه بودم. رئیس دانشگاه به من گفت که وزیر کشور می خواد بیاد دانشگاه، شما تو اتاقت باش می خوام بیارمش شما را ببینه، ساعت ۷ عصر بود. جناب وزیر و همراهانش آمدند. براشون از تحقیقاتم گفتم. در مورد یک گیاه بومی که شیرین بیان بخارایی است - که بسیار معطر است - توضیح دادم. ازم پرسید چه احساسی داری در ازبکستان. گفتم راستش من ۲۶ کشور دنیا بودم، ولی ازبکستان تنها جاییه که احساس می کنم تو خونمه. گفت مگه غیر از اینهم باید می بود. در ایران چند سال تلاش کردم برای مشکل سگهای ولگرد معاون وزیر کشور را ببینم، حتی یکیشون که به من لوح تقدیر داده بود، آخرش نشد که نشد که نشد که نشد.https://t.me/environ_concerns