صورت اولیهی این یادداشت را سال ۱۳۸۵ و در ایام وبلاگنویسی در وبلاگی نوشتم. چندین سال بعد در فیسبوک…
انتشار: 2026/08/13 05:21 UTCدریافت: 2026/08/15 19:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 19:55 UTC
صورت اولیهی این یادداشت را سال ۱۳۸۵ و در ایام وبلاگنویسی در وبلاگی نوشتم. چندین سال بعد در فیسبوکم منتشر کردم و چندینسال بعدتر در یکی از کانالهای تلگرامیام که مربوط به مسائل تاریخی بود (و بعدها حذف کردم) بازنشر کردم.الان با افزایشها و ویرایشهایی آن را بازنشر میکنم.شاید برایتان جالب باشد.🔳 سال ۱۳۸۵ در ترمینال مسافربری اهواز دو زن میانسال هلندی را ملاقات کردم که چند روزی را برای دیدن اماکن تاریخی و زیبای ایران به کشورمان آمده بودند. هر دو معلم بودند؛ یکی معلم زبان انگلیسیِ کودکان و البته بازنشسته که میگفت حدود ۳۰ سال قبل همراه شوهرش در اهواز کار آموزش انگلیسی به کودکان را بر عهده داشته است. دیگری معلم علوم بود که میگفت قبل از انقلاب ۱۳۵۷ بهدلیل شغل شوهرش که کارمند سفارت هلند در ایران بوده، پنج شش سالی در ایران زندگی کرده بود و چند کلمهای فارسی صحبت میکرد.از هر دری صحبت کردیم تا اینکه سخن به یک داستان رسید. من به آنها گفتم در یکی از کتابهای فارسی دورهی دبستان ایران، داستانی است مربوط به پسر هفت هشت سالهی هلندی که غروبهنگام در حین گذر از کنار یک سد (dyke) متوجه پدید آمدن سوراخی در سد میشود که آب از آن چکه میکند. با خود فکر میکند تا به خانه برود و کمک بیاورد ممکن است این سوراخ آنقدر بزرگ شود که سد را متلاشی و روستایشان را ویران کند. پس انگشتش را بر سوراخ سد میگذارد و به رغم سرمای هوا و کرخت شدن انگشتش، تا صبح همانجا میماند تا اینکه صبحهنگام روستاییان او را مییابند، سد را تعمیر میکنند و کارش را میستایند (بگذریم از اینکه انگشتی کودکانه چگونه میتوانسته جلوی فشار شدید خروج آب از سوراخ سد را بگیرد).همچنین، اضافه کردم که نام آن پسر در کتابهای دورهی دبستان پِطرُس است هر دو بانوی هلندی از شنیدن اینکه این داستان در کتاب فارسی یکی از پایههای دبستان ایران آمده شگفت زده شدند ولی هنگامی که نامش را گفتم هر دو قویاً انکار کرده گفتند نام این پسر هانس برینکر (Hans Brinker) است نه پطرس، و البته یکی از آنها این داستان را واقعی و دیگری آن را داستانی خیالی میدانست.تا چند هفته این پرسش در ذهنم بود که آیا این داستان بهراستی داستانی واقعی است یا نه؟ و این که چرا در کتاب فارسی دبستان ایران نام او را پطرس گذاشتهاند حال آن که نامش هانس است؟بنابراین طی چند روزی جستجو در اینترنت به بررسی این داستان پرداختم.نتیجهی جستجو:در سال ۱۸۶۵ بانوی نویسندهی آمریکایی، مری میپس داج (Mary Mapes Dodge)، داستانی بسیار پرفروشی منتشر کرد تحت عنوان Hans Brinker, or The Silver Skates یا «هانس برینکر یا کفشهای اسکیت نقرهای.»داستان از این قرار بود که پسربچهای فقیر به نام هانس برینکر و خواهرش گِرتل از کشور هلند، بهدلیل بیماری پدرشان و تلاش در کمک به وضع مالی خانواده و درمان پدر، سعی میکنند در مسابقهی اسکیتی برنده شوند که جایزهاش یک جفت کفش اسکیت نقرهای است (چقدر مضمونِ فیلم "بچههای آسمان" به کارگردانی مجید مجیدی به مضمونِ این داستان نزدیک است!).در یکی از فصلهای این داستان، در کلاس درس، داستان پسربچهای هلندی خوانده میشود که هنگام گذر از کنار سدی ... بعله! همان داستان پطرسِ خودمان بازگو میشود. نام این پسربچه در داستان ذکر نمیشود و او فقط «قهرمان هارلم» نامیده میشود. اما کمکم نام این پسر به غلط به هانس ــ یعنی نام شخصیت اصلی داستان ــ سر زبانها میافتد.البته خود داستانِ پسربچه و سد نیز ساختهی مری میپس داج نیست. روایتهای مشابه آن پیش از انتشار رمان داج وجود داشتهاند و پژوهشهای جدیدتر ریشهی آن را به روایتهایی فرانسوی در قرن نوزدهم، از جمله داستانی از اوژنی فوا (Eugénie Foa) در سال ۱۸۴۸، و حتی روایتهای قدیمیتر میرسانند. داج این داستان را در رمان خود گنجاند و به این ترتیب به شهرت بسیار بیشتری رساند.بیش از ۹۰ درصد آمریکاییان این داستان را در سنین کودکی و نوجوانی شنیده یا خواندهاند و تقریباً همگان نیز نام این پسربچهی قهرمان را به اشتباه هانس برینکر میدانند، (حال آنکه در آن قصهی کوتاه در دل آن داستان بلند نام این شخصیت ذکر نشده است.)حال نکتهی جالب این که هلندیها چنین قصهای را در ادبیات فولکلور خود ندارند و این قصه را از آمریکاییان میشنوند، آمریکاییانی که برای گردش و تفریح به هلند میآیند و دربهدر بهدنبال روستا، مجسمه و نشانی از هانس میگردند، هانسی که اصلاً وجود خارجی نداشته است. این داستان در واقع یک افسانهی قدیمی و اصیل هلندی نیست و در خود هلند نیز تا انتشار ترجمه و اقتباسهای هلندی از کتاب داج در اواخر قرن نوزدهم شناختهشده نبود.ادامه مطلب👇👇👇


