✳️حکایتنقل است که نابینایی بود در شهر، که از بس نام شبلی شنیده بود، عاشق او شده بود، او را نادیده.ر…
انتشار: 2026/08/16 02:19 UTCدریافت: 2026/08/16 19:28 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 19:28 UTC
✳️حکایتنقل است که نابینایی بود در شهر، که از بس نام شبلی شنیده بود، عاشق او شده بود، او را نادیده.روزی به اتفاق شبلی به او افتاد، گرسنه بود. گردهای برگرفت. مرد نابینا از دست او بازستد و او را جفا گفت. کسی نابینا را گفت که "او شبلی بود!"آتش در نابینا افتاد. از پسِ او برفت و در دست و پای افتاد و گفت: «میخواهم غرامت آن را دعوتی بدهم»شبلی گفت: «چنان کن!»مرد دعوتی ساخت و قرب صد دینار در آن خرج کرد و بسی بزرگان را بخواند که شبلی امروز مهمان ماست. چون به سفره بنشستند، کسی از شبلی پرسید که "شیخا نشان بهشتی و دوزخی چیست؟"گفت: «دوزخی آن بود که گردهای برای خدای تعالی به درویشی نتواند داد و برای هوای نفس صد دینار در دعوتی خرج کند، چنانکه این نابینا کرد و باز نشان بهشتی بر خلاف این بود.» #عطار_نیشابوری#تذکرةالاولیا#ذکر_شیخ_ابوبکرشبلی، ص ۵۴۴#امرین @emrinhamo

