▪️ آذینبندی طول کشیده بود. چراغانیها کامل نبود. نگهبانشان داشته بودند بیرون شهر؛ اسیران آل پیام…
انتشار: 2026/07/19 16:15 UTC
▪️ آذینبندی طول کشیده بود. چراغانیها کامل نبود. نگهبانشان داشته بودند بیرون شهر؛ اسیران آل پیامبر را. » شب اول، نوبت نگهبانی من بود. سربازها همه خواب بودند. دیدم که دختری بلند شد، سه ساله میزد.آمد نزدیک درخت کنار دروازه. از شاخه درخت چیزی آویخته بود... سر بریده، خونین و غبار گرفته. دخترک بود و همان سر. کودکان اشک میریخت، یتیمانه درد دل میکرد:«بابا سلام... وا مصیبتا بعد از فراق شما، وا غربتا بعد از شهادت شما...»دیدم که سر به حرف آمد. دخترک را تسلی داد، گفت:«مصیبت و اسیری و تازیانهها به آخر رسیده. دویدنهای روی خار تمام شد. پیش خودم خواهی آمد چند شب دیگر. صبر داشته باش؛ مزد این صبر شفاعت است.»✨» چند شب بعد، صدای شیون از خرابه بلند شد. شنیدم دختری گوشه خرابه جان داده... ـــــــــــــ✋ بیا بنشینیم پای درس آن نازدانه، آن حضرت سه ساله.بیتاب زیارت پدر بود، بیتاب آغوش دوباره او. بیا اصرار را از او یاد بگیریم؛ او که تا اربعین صبر نداشت. ندیدی بذر نالههایش چه زود به ثمر نشست؟ اصرارش چه زود نتیجه داد؟! رنگ گشایش را دید و طعم شیرین فرج را چشید.... الهی بحقّ رقیّة (سلام الله علیها)، عجّل لولیک الفرج 🤲📚ریحانه کربلا، ص76.#داستانک_مهدوی#حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها@Elteja


