خاموشی چراغی از تبار ماموستایان قدیم م به مناسبت درگذشت ماموستا محمد اکرامی منبر (1315-1405) محمد…
انتشار: 2026/08/08 09:52 UTCدریافت: 2026/08/12 10:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 10:20 UTC
خاموشی چراغی از تبار ماموستایان قدیم م به مناسبت درگذشت ماموستا محمد اکرامی منبر (1315-1405) محمد عبدلی (مدیر مؤسسۀ فرهنگی هنری کشکول) بعضی مرگها تنها پایان عمر یک انسان نیست؛ خاموششدن چراغی است که سالها در گوشهای بیهیاهو سوخته و راه دیگران را روشن کرده است. با رفتن چنین کسانی، نه فقط خانهای در سوگ مینشیند و خانوادهای داغدار میشود، بلکه بخشی از حافظۀ فرهنگی یک دیار نیز ورق میخورد؛ حافظهای که در آن صدای درس و وعظ، بوی کتابهای کهنه، خشخش کاغذهای خطی، زمزمۀ شعرهای فارسی و کُردی و وقار نسلهای پیشین به هم آمیخته است. درگذشت ماموستا محمد اکرامی منبر در نودسالگی، از همین دست فقدانهاست؛ فقدان عالمی فرهیخته، معلمی فروتن، شاعری خوشذوق، ادیبی نکتهسنج و یکی از واپسین بازماندگان نسل ماموستایانی که علم را نه وسیلۀ نام و نان، بلکه عهدی در پیشگاه خداوند میدانستند.اکنون که قلم برای نوشتن از خاموشیِ او بر کاغذ مینشیند، خاطرۀ سالهایی دور از پس پردۀ زمان سر برمیآورد: سالهایی که هنوز هفده بهار بیشتر از عمرم نگذشته بود و جهان کتاب و نسخههای خطی برایم سرزمینی دور، رازآلود و ناشناخته به شمار میآمد. در همان روزگار بود که تقدیر مرا با ماموستا اکرامی هممحله و هممسجد کرد. رفتوآمدمان به یک مسجد، بهانهای شد تا کمکم به محضرش راه یابم و در سال ۱۳۸۲، مدتی «تصریف ملاعلی» را نزد او بخوانم. آن دیدارها در ظاهر درس صرف و تصریف عربی بود؛ اما در حقیقت، آغاز آشنایی من با عالمی گستردهتر و افقی فراتر از درسهای متعارف بود.ماموستا از آن معلمانی نبود که رابطۀ خود با شاگرد را به ساعت درس، عبارت کتاب و دیوارهای مسجد محدود کند. اندکاندک مرا به خانۀ خود فراخواند و درِ کتابخانهاش را به رویم گشود. آن دعوت ساده، برای نوجوانی هفدهساله فقط ورود به اتاقی پر از کتاب نبود؛ ورود به جهانی دیگر بود. هنوز بوی کتابهای قدیمی و کاغذهای خطی کتابخانۀ او را به یاد دارم. آن رایحۀ آمیخته با گرد سالیان، برای من بوی تاریخ میداد؛ بوی دستهایی که دههها و گاه سدهها پیش، قلم در دوات زده و سطرهایی را با صبر و ایمان بر صفحۀ کاغذ نشانده بودند. شاید همانجا بود که نخستین جرقههای دلبستگی من به نسخههای خطی و آثار گذشتگان در جانم افتاد؛ جرقههایی که بعدها به بخشی جداییناپذیر از زندگی علمی و پژوهشیام بدل شد...


