تحسینهای تهیمایه، و تشویقهای پُرمایهی چندصد میلیاردی از دستاورد تیم ملی فوتبال در جام جهانی را…
انتشار: 2026/07/25 06:37 UTCدریافت: 2026/08/15 03:28 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:28 UTC
تحسینهای تهیمایه، و تشویقهای پُرمایهی چندصد میلیاردی از دستاورد تیم ملی فوتبال در جام جهانی را که میبینم، جدای از سوختنِ واشر سرسیلندرِ روح و روانم، یاد خاطرهای از آقاجان میافتم. خدابیامرز آقاجان هیچ حرفِ بیحسابُ و کتابی نمیزد. حتی وقتی قاطی میکرد و عِنان از کف میداد و دُرّ و گوهر بیرون میریخت، بازهم حکمتی لابلای حرفهایش پیدا میشد. طوریکه وقتی حالش خوب میشد و میگفتیم چه بارمان کرده، باورش نمیشد. همیشه هم برای توجیه، خودش را با بایزید و شطحیاتش در سکر و فنا مقایسه میکرد و آن شعر مولانا را میخواند:با مریدان آن فقیر محتشمبایزید آمد که نک یزدان منمچون گذشت آن حال گفتندش صباحتو چنین گفتی و این نبود صلاححکمتهای آقاجان دو دسته بود: نورانی و تحتانی. خودش به قسم سومی هم قایل بود به نام حکمت فوقانی، که مال شرایطی بود که زندگی بهش فشار میآورد. آن وقتها دیگر اصلاً برای حرف زدن فکر نمیکرد. مدار مغز و زبانش قطع میشد و هرچه بر زبانش میآمد همان را میگفت.البته خودش بین این سه قسم تفاوتی نمیدید و میگفت فرقشان فقط در نحوهی بیانشان است. همان داستان عنب و انگور و اوزوم. حیف که پول و قدرتی نداشت؛ وگرنه یک صدرالحکمایی، فخرالحکمایی، چیزی میشد. به قول حاج ابوترابِ صادق هدایت:«عمدهی مطلب پوله. پول داشته باشی افتخار، اعتبار، شرف، ناموس و همه چیز داری. عزیز بیجهت میشی، میهنپرست و باهوش هستی، تملقت را میگند و همه کار هم برایت میکنند. پول ستار العیوبه. اگر پول دزدی بود میتوانی حلالش بکنی .... همه جا جاته و همه ازت حساب میبرند و بالای دست همه مینشینی و سر سبیل شاه هم نقاره میزنی».ولی حکمتی داشت که تکیه کلامش بود. راست و چپ بارمان میکرد. عینهو قیافهی چینیها لب و لوچه و چشم و لُپ و گوشهایش همه سی درجه به بیرون کشیده میشد و با یک حالتی که معلوم نبود جدی است یا شوخی، تشویق است یا تخریب، تعجب است یا تنفر، پشت سر هم میگفت: آفرین بهرام [به بهرامها برنخورد].حالا در کل طایفه یک بهرام شهرام هم نداشتیم. ولی روزی هزار مرتبه این را میگفت. به همه هم میگفت. وقتی یکی باد به غبغب میانداخت و از فضایلش میگفت آقاجان با یک زاویهی پنجاه درجهای همینجور پشت سرِ هم میگفت: آفرین بهرام.بیحساب کتاب حرف نمیزند. فرقی هم نداشت نورانی باشد یا تحتانی و فوقانی. مرد عمل بود. اصلاً تا عمل نمیکرد، حرف نمیزد. اینطور نبود برود تهِ خط و بگوید بروید جلو. خودش جلو میرفت و مطمئن که میشد به بقیه میگفت بیایید. نفرت داشت از آدمهایی که ادای علی را درمیآورند و زندگیِ معاویه را میکنند.همیشه هم فلان رفیق ایام جوانیاش را مثال میزد: «هنوز نرفته بود فلانجا فقط یک دستگاه تناسلی داشت، و حالا چند دستگاه ماشین خارجی و کارخانه و ملک و آلاف و الوفی که احمدشاه هم نداشت. بالام جان دزدی که شاخ و دم نداره. وقتی یکی درآمدش اِن تومن باشه و داراییش اِنِ بعلاوهی یک، آن یکش دیگر دزدی است. حالا اگر اِنِ بعلاوهی هزار شد که دیگر شاهدزد است. پول از یک حدی که بالا بزند دیگر حلال نیست بالام جان. همیشه یکجایش میلنگد».اولین کتابم که چاپ شد چهارنعل بردم پیشش و یک ساعت از اهمیت و جایگاه کتاب و دقت و دانش خودم گفتم. چپ و راست و زیر و روی آن را و من را چندباری ورانداز کرد و بعد آرام پرتش کرد روی کرسی و لحاف را تا زیر گردنش کشید بالا و با همان سیدرجه سه بار گفت: آفرین بهرام. توی ذوقم خورد. البته میدانستم حرف مفت نمیزند. هرچه ما توی کتابخانه دنبالش بودیم او لای ریش سفیدش داشت. طاقت نیاوردم و برای اولین بار گیر دادم، این آفرین بهرام داستانش چیست که هی بارمان میکنی؟طفره رفت. ول کن نبودم. اصرارهای من و گرمای کرسیِ منقلی و دیاکسید کربنش بالاخره باعث شد وا دهد و تعریف کند. گفت: هشتاد نود سال قبل که برخی روستاها مستراحِ خانگی نداشتند، مردم برای قضای حاجت روی یک بلندی خاصی توی دِه میرفتند که حکمِ توالت فرنگی را داشت. یکی از شبهایی که ماه کامل بود و هوا روشن، بهرام نامی وسط مراسمی دلپیچه میگیرد و میرود روی بلندی. گلاب به رویت، کارش که تمام میشود یکهو چشمش به شاهکارش میافتد و باد به غبغب به خودش میگوید: آفرین بهرام.یک رِندی که آن نزدیکیها بوده حرف او را میشنود و به سمت مردم میدود، و جریان را تعریف میکند. بهرام هم که بیخبر از همهجا با خیالی آسوده به سمت مراسم میرفته، خیل جمعیت را میبیند که به سمت او میآیند.جمعیت که به او میرسند یکصدا همه با هم شور میگیرند و با لحن آهنگین میگویند: آفرین بهرام آفرین بهرام.از آن به بعد تکیه کلام اهالی در هر موقعیتی که یکی از خودش تعریف بیخودی میکند، و آمار الکی میدهد و باد به غبغب میاندازد که من آنم که رستم بُوَد ریغماسی، میشود: آفرین بهرام.✍️ محسن زندی@DrMohsenZandi