حکایت بازرگان دنیادوست؛ از گلستان سعدی (به زبان امروزی)🔹یک بازرگان ثروتمند را میشناختم که صد و پ…
انتشار: 2026/08/01 14:41 UTCدریافت: 2026/08/08 00:14 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 00:14 UTC
حکایت بازرگان دنیادوست؛ از گلستان سعدی (به زبان امروزی)🔹یک بازرگان ثروتمند را میشناختم که صد و پنجاه شتر بار و چهل بنده خدمتکار داشت. شبی در جزیره کیش، مرا به چادر خود دعوت کرد.تمام شب از روی بیقراری و شوقِ ثروتاندوزی سخن میگفت. میگفت: «این بارم را به ترکستان میبرم، آن بارم را به هندوستان. این قباله، سندِ زمین فلانی است و فلان شخص ضامن این کالا شده است.»گاهی میگفت: «دلم هوای اسکندریه را کرده؛ هوای آنجا بسیار خوب است.»اما لحظهای بعد نظرش عوض میشد و میگفت: «نه! دریاهای غرب طوفانی است. ای سعدی! هنوز یک سفر دیگر در پیش دارم. اگر آن سفر را انجام دهم، باقی عمرم را در گوشهای آرام مینشینم.»از او پرسیدم: «آن سفر کدام است؟»گفت: «گوگرد پارسی را به چین میبرم، چون شنیدهام آنجا قیمت زیادی دارد. سپس از چین، کاسه چینی را به روم میبرم؛ دیبای رومی را به هند؛ فولاد هندی را به حلب؛ آبگینه حلبی را به یمن؛ و برد یمانی را به پارس میآورم. بعد از آن، تجارت را کنار میگذارم و در مغازهای مینشینم و دیگر آسوده زندگی میکنم.»آنقدر از این آرزوها و برنامههای پایانناپذیر سخن گفت که خسته شد و دیگر نتوانست ادامه دهد.سپس گفت: «ای سعدی! تو هم از آنچه دیدهای یا شنیدهای، برایم حکایتی بگو.»سعدی در پاسخ گفت:«انسان حریص و دنیادوست، یا باید به قناعت و رضایت برسد، یا سرانجام با مرگ، آرزوهایش پایان مییابد.»@DeyrBook