⭐️ٖٖ·ٖٖٜ.,ٖٖٖٜ¸ٖٖٖٖٜ¸ٖٖٖٜ,.ٖٖٜ·ٖٜٖٜ❣آن روز دفتر صورت حساب ، گریه کرد❣خاطره ای از زبان یک مغازدار ..🌼🍃آن روز ، بعد از ظهری گرم مغازه با تعدادی مشتری ، گرد و غبارِ کار و صدای صندوق ، همه چیز را در هیاهوی روزمره گم کرده بود. میان مرتب کردن قفسهها و پاسخگویی به ارباب رجوع ، ناگهان خانوادهای جلوی مغازه توقف کردند؛ پدری با چهرهای نورانی ، همسری با آرامشی بیپیرایه و فرزندانی که از پشت شیشه به اجناس خیره شده بودند. خریدشان مختصر بود ، اما وقتی همسر و بچهها بیرون رفتند ، او ماند و با نگاهی که از جنسِ مهربانی بود ، گفت: « دفترِ بدهیهای همسایهها را بیاور » !🌼🍃لحظهای درنگ کردم ، اما در چشمانش چنان اطمینانی موج میزد که بیآنکه پرسشی کنم ، دفترِ کهنهی خط خوردۀ روی میز را گشودم. آری ، گاهی همان اطمینانِ بیریا ، کلیدِ دلهایی است که درگیرِ روزمرگیاند.🌼🍃با حیرت گفتم: « این کار به شما ارتباطی دارد؟ » پاسخ داد : « ربطی نیست ، میخواهم بدهیهای همسایگان را حساب کنم » تعارفهایی کردم ، اما با لحنی قاطع ، و همچنان مهربان گفت: «مسافرم و وقت ندارم ، لطفاً حساب کن.» ماشین حساب را برداشتم و شروع به جمع زدن بدهیهای چند همسایه کردم؛ مبلغ به پنج میلیون رسید که آن زمان خودش عددِ قابل توجهی بود. اما او به دفتر نگاه کرد و با خونسردیِ تحسین برانگیزی گفت : « مغازهای با این وسعت و دفتری با این ستونها ، بیشک باید بیشتر باشد » 🌼🍃آن اصرار ، نه از سرِ شک ، که از سرِ شناختی عمیق از جنسِ بخشش بود. تمامِ بدهیهای ثبت شده از مدتها پیش را شمردم ؛ عدد از ده میلیون گذشت ، مبلغی که شاید برای بسیاری، تمامِ پساندازِ یک سال باشد ؛ اما برای او ، فقط بهانهای بود برای سبک کردنِ دلِ مردمی که هرگز ندیده بود.🌼🍃کارت را کشید و بدون کوچکترین تردیدی ، قلم را خودش روی تمامِ صورت حسابها کشید. با چشمانی که از شعف خیس شده بود ، گفتم : « آقا این چه کاری بود؟ ما با همسایهها تعامل داریم، مهلت داریم ، عجلهای نبود !» اما او با لبخندی که از وجودش میجوشید ، گفت! « این تنها کاری است که برای خلق خدا از دستِ من برمیآید ؛ شاید فردا خودم باشم که به دستِ غریبهای نیاز داشته باشم » !🌼🍃در آن لحظه ، هوایِ مغازه عطرِ معنایی تازه گرفت ؛ مردی که نه همسایه بود ، نه آشنا، نه حتی اهلِ این شهر ، بارِ دغدغههای دهها خانواده را از دوششان برداشت. التماس کردم شمارهای بدهد ، نامی بگوید ، یا دست کم نشانی از خود به جا بگذارد ، اما پاسخ شنیدم: « نیازی نیست ؛ کسیکه باید مرا بشناسد ، خوب میشناسد.» و سوار شد و رفت؛ اما یادگارش نه در دفتر ، که در جانِ من و گرهگشاییاش در دلِ همسایهها ، جاودانه شد.🌼🍃راستی ، چه زیبا و چه غرورآفرین است که گاهی انسان، بینام و نشان، بیمنت و بیچشم داشت، تنها برای رضایتِ آنکه آگاه است ، گرهی از کارِ درماندهای بگشاید. آن غریبهی بیادعا ، در یک اقدامِ ساده اما محیرالعقول ، به من آموخت که کمک به دیگران تشریفات نمیخواهد ، نه معرفی ، نه تعارف ، و نه حتی « متشکرم »؛ فقط یک قلبِ به اندازه ی کافی بزرگ میخواهد که بتواند جایِ غمِ دیگری را در خود جا دهد. او با عملِ خویش ، این شعر را نه بر کاغذ ، که در واقعیت جاری ساخت که ❣« تو کز محنت دیگران بی غمی ، نشاید نامت نهند آدمی» 🌼🍃اگر امروز شما هم میتوانید ، حتی به اندازهی یک لبخندِ صمیمی ، یک قلمِ بدهی ، یا یک دستِ یاریِ به هنگام ، این فرصتِ طلایی را از دست ندهید. شاید فردا ، خودمان باشیم که در میانِ شلوغیِ روزگار ، به دستِ غریبهای بیادعا ، از محنتی بزرگ رهایی یابیم. باشد که نامِ « آدمی » را، نه با گفتار ، که با کردار ، برازندهی وجود خویش کنیم.❣شفیع صادقی