کودکی را سروده امبر بام گونه ی اکنون پا در رکاب اسب تیز پای عمردرخانه ی پدریهر بار چشم به راه برادر…
انتشار: 2026/08/05 04:40 UTCدریافت: 2026/08/12 17:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 17:55 UTC
کودکی را سروده امبر بام گونه ی اکنون پا در رکاب اسب تیز پای عمردرخانه ی پدریهر بار چشم به راه برادرمکه بیایدبا بستنی قیفیوصدای ...لیلی درگوش دالان بپیچدو نسرین را صدابزنمدوستم را عروسک پلاستیکی اش را بیاوردبا کفش های قرمزمادرم برایش گهواره خریده بود من ذوق کنمقالی یک وجبی را که عمه بافته بود بر بام مرغدانی پهن کنمحوصله ام سر برودبروم سراغ فرزانهدختر دایی ام ، گوشت و برنج ببریمروی سیمانی ترانس برقبا قابلمه های کوچک روحی😢😢غذا درست کنیمبرادرهایمان بیایند بخورموما هم پای برهنه فرار کنیملذت فرار هنوز در گوش دلم جیغ می زندراستی فراموش کردمگاه و بیگاه برای شنادلی به رود دز می زدیمسرد و زلالوباز پهنای شانه برادرها رااز دور می دیدیمخودمان را به گولاب می رساندیمو زیر آب قایم میشدیم تا بروندوباهم می خندیدیم ومیگفتیمخودمانیم عجب نفسی...#لیلاقلاوند_الیادلگویه ای ...که ادامه می دهم
