آینه هرگز سوگیری نمیکند. اگر صد بار هم به پایش بیفتی و التماس کنی که: «این عیب را در چهرهی او پنه…
انتشار: 2026/07/21 05:52 UTC
آینه هرگز سوگیری نمیکند. اگر صد بار هم به پایش بیفتی و التماس کنی که: «این عیب را در چهرهی او پنهان کن، چرا که او دوست من است»، آینه با زبانِ بیزبانی میگوید: «چنین چیزی هرگز ممکن نیست.»رهرو گفت: «ای دوست، خواهش میکنم آینه را به دستم بده تا خود را در آن ببینم.»صاحبِ آینه با خود گفت: «نمیتوانم بهانه بیاورم، و دلِ آن را هم ندارم که خواستهاش را رد کنم.» اما در دلِ خود نقشه میکشید که راهی پیدا کند و آینه را به او ندهد. با خود میگفت: «اگر به او بگویم که در چهرهات عیب و نقصی هست، تاب نمیآورد و نمیپذیرد؛ و اگر بگویم آینه خراب است، که بدتر است.» با این حال، عشق و محبت اجازه نمیداد که بهانه بیاورد و او را ناامید کند. پس گفت: «اکنون آینه را به دستت میدهم؛ اما به یک شرط: اگر در آن عیب و نقصی دیدی، آن را از چشم آینه نبین. بدان که آن عیب، چیزی بیرونی است که بر آینه افتاده و در حقیقت، بازتاب چهرهی خودت است. پس عیب را بر خودت بگذار و آینه را سرزنش نکن. اگر هم دلت رضا نمیدهد که عیب را از خودت بدانی، دستکم آن را به حساب من بگذار که صاحبِ آینهام، اما به آینه نسبت مده.»رهرو گفت: «پذیرفتم و سوگند میخورم. آینه را بیاور که دیگر طاقت ندارم.»اما صاحب آینه هنوز نگران بود و دلش راضی نمیشد. گفت: «ای بزرگوار، بگذار بهانهای بیاورم؛ شاید از این خواسته بگذری. کارِ آینه بسیار ظریف و حساس است.» اما باز هم محبت مانع شد. صاحب آینه گفت: «پس بگذار بار دیگر شرط را تازه کنیم؛ شرط و پیمان ما این باشد که هر عیبی دیدی، آینه را به زمین نکوبی و گوهر پاکش را نشکنی، هرچند که گوهرِ آینه شکستنی نیست.»رهرو گفت: «هرگز! حاشا که چنین کاری کنم یا حتی به ذهنم خطور کند. من هرگز عیبی در آینه نمیبینم. اکنون آینه را به من بده تا ادب و وفاداریام را ببینی.»صاحب آینه گفت: «اگر آن را بشکنی، ارزشِ گوهرش اینقدر است و خونبهایش آنقدر.» و بر این پیمان، کسانی را به گواهی گرفت. با همهی اینها، وقتی آینه را به دست او داد، خودش گریخت و رفت. رهرو با خود گفت: «اگر این آینه بیعیب و زیباست، پس چرا صاحبش گریخت؟» و همینجا بود که ماجرای شکستن آغاز شد.باری، همین که آینه را برابرِ چهرهاش گرفت، تصویری بسیار زشت در آن دید. خواست از خشم آینه را به زمین بکوبد و با خود میگفت: «آیا او دل مرا برای این خون کرد؟» اما ناگهان به یادِ خونبها، خسارت، پول و گواهانی افتاد که شاهدِ پیمانشان بودند. زیر لب میگفت: «کاش آن شرط و گواهان و خسارت در کار نبود، تا دلم را خنک میکردم و به این آینه نشان میدادم که سزای چیست!» او این حرفها را میزد و آینه با زبان بیزبانی او را سرزنش میکرد که: «دیدی من با تو چه (راستی و صداقتی) کردم و تو میخواستی با من چه کنی؟»حقیقت این است که انسان خودش را دوست دارد، اما عیب و بهانه را به آینه نسبت میدهد. چرا که اگر خودش را دوست بدارد (به قیمتِ شکستنِ منیت خویش)، از بندِ خود رها میشود؛ اما اگر آینه را دوست بدارد (بدون رها کردنِ خود)، نمیتواند از هر دو بگذرد و به یگانگی برسد.این آینه، خودِ حقیقتِ مطلق است؛ اما انسان گمان میکند که آینه چیزی جدا از اوست. با این همه، همانطور که انسان به آینه کشش دارد، آینه نیز به او مشتاق است. در واقع، این اشتیاقِ آینه است که در وجودِ انسان به شکلِ گرایش به آینه آشکار میشود؛ یا شاید هم برعکس.و خداوند میفرماید: «اگر آینه را بشکنی، مرا شکستهای، که من نزدِ دلشکستگانم.»خلاصه آنکه، محال است آینه سوگیری کند و حقیقت را پنهان نگاه دارد. سنگِ محک و ترازو نیز چنین هستند؛ گرایشِ آنها تنها به سوی راستی و حقیقت است. اگر هزار بار هم به ترازو التماس کنی که: «ای ترازو، این مقدارِ کم را درست و کامل نشان بده»، هرگز به خواستهات تن نمیدهد و جز حقیقت را نشان نخواهد داد؛ حتی اگر دویست سال از آن مراقبت کنی و در برابرش سجده نمایی.—برگردان به نثر معاصر برگرفته از مقالات شمس@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━