اگر از تن بگذری و به جان برسی، هنوز به چیزی رسیدهای که خود نیز پدید آمده و ازلی نیست. حقیقتِ ازلی…
انتشار: 2026/07/20 18:46 UTC
اگر از تن بگذری و به جان برسی، هنوز به چیزی رسیدهای که خود نیز پدید آمده و ازلی نیست. حقیقتِ ازلی را چگونه میتوان با چیزی که خود حادث و گذراست دریافت؟بشرِ خاکی را با پروردگارِ هستی چه نسبت؟در نظرِ تو شاید جان، آخرین سرمایه و بزرگترین چیزی باشد که بتوان با آن رستگار شد. اما اگر جان را هم در راه او نثار کنی، مگر چه آوردهای؟عاشقان اگر جان خود را پیشکشِ او کنند، چیزی بردهاند شبیه زیره به کرمان؛به جایی که خود سرشار از آن است، هدیهای بردهاند که در آنجا هیچ ارجی ندارد.در آستانِ او، جان هم مایهی فخر نیست.او از هرچه تصور کنی بینیازتر است.پس برای او چیزی مبر؛ «نیازت» را ببر.او بینیازی است که «نیاز» دوست دارد.و همین «نیاز» است که آدمی را از این جهانِ گذرا ناگهان بیرون میکشد و به چیزی از جنسِ ازل پیوند میدهد؛و آن، عشق است.عشق دامیست که چون بیفتی، همهات را در خود میپیچد و از تو چیزی جز گرفتاریِ شیرین باقی نمیگذارد.دوست داشتنِ تو، از اثرِ دوست داشته شدنِ توست.این کشش از آنسو آغاز میشود، نه از اینسو.و تنها با همان روشناییِ ازلی است که میتوان پرتوی از آن حقیقتِ ازلی را دید.این است حاصلِ همهی سخن؛سخنی که پایان ندارد،و تا پایانِ جهان نیز تمامی نخواهد یافت.—برگردان به نثر معاصر برگرفته از مقالات شمس@delbaarg━━━━━━━━━━━━━━━