
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 56 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/22 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 56 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
- ورقی از یک کتاب 🔖رنگِ غمی در چشمهاش بود که مرا به سالهای گذشته میبرد، به سالهایی که زمانِ درازی بهش فکر نکرده بودم، به جوانیام، به جایی دیگر، زمانی گمشده، به مستیِ شبی شیرین که چیزی از آن در خاطرم نمانده بود. به لحظاتی پیش، بعد که فکر کردم دیدم به همهی زندگیام مربوط است ولی من هرگز آن زندگی را تجربه نکردهام. همه کار کردهام ولی هنوز نمیدانم خوشبختی چیست. در اوج خوشی همیشه به چیزی دیگر فکر میکردهام، به کسی دیگر و مدام نگران بودهام .- عباس معروفیداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
- چشمهایت _نزار قبانیداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
من شبنم خوابآلود یک ستارهام که روی علفهای تاریکی چکیدهام.جایم اینجا نبود.نجوای نمناک علفها را میشنوم.جایم اینجا نبود.- سهراب سپهریداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
عشق مثل یک کاسه سفالی است که سفالگری آن را ساخته باشد - این کاسه را "زمان" اعتبار میبخشد.هرچه از عمر این سفال بگذرد بر ارزشش افزوده میشود، اگر صدساله شود با احترام به آن نگاه میکنند و اگر دو هزار ساله شود حتی شکسته بند خوردهاش را هم با تحسین و حیرت نگاه میکنند.من نمیفهمم که چرا همهی مردان از عشق بهعنوانِ یک خاطره یاد میکنند؟ چرا همهشان، همهشان میگویند وقتی جوان بودم عاشق این یا آن زن بودم؟ حتی میگویند عاشق همین زنی که میبینی اما حرف از دوام عشق نمیزنند؟! - نادر ابراهیمیداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
🦋 سفر به کره ماهاثر : ژول ورنتک قسمتیبازیگران : سیروس ابراهیم زادهحسین معمارزادهتهیه کننده : مهدی شرفی#داستان_صوتیداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
✅انگیزه مدرسه سازی...✍️علی مرادی مراغه ایپس از میرزاحسن رشدیه یکی از افراد دیگری که در ایجاد و گسترش مدارس جدید تلاشهای زیادی کرده شیخ محمدحسن شیخ الاسلام است. این شخص ۶۰ باب مدرسه مجانی دولتی در طول سالهای ۱۲۸۹ش تا ۱۳۰۱ش در بلوکات تهران تأسیس کرده است. انگیزه مدرسه سازی وی جالب بوده است، شیخ محمدحسن شیخ الاسلام نیز ابتدا مانند میرزا حسن رشدیه امام جماعت مسجدی بوده اما روزی اتفاقی می افتد که باعث می گردد او بجای امام جماعت، مدرسه ساز گردد، یعنی پی می برد که درد در جایی دیگر است و برای درمان درد نیز باید بجای امام جماعت، مدرسه درست کرد. روزی در حصار بوعلی شمیران با جمعی از مردم عوام ایستاده و مسائل شرعیه را جواب می داد یک مرتبه گله گوسفندی از آن جا عبور می کرد و چون شیخ نعلین زردی در پای داشت، گوسفندان به گمان پوست خربزه در پای شیخ ازدحام نمودند. مردم عوام که آن صحنه را دیدند به غائبین رسانیدند که با چشم خود دیدیم که گوسفندان پای شیخ را بوسیده و عرض حال می نمودند! «شیخ الاسلام چون این بشنید، فوراً امام جماعت را ترک و مصمم شد که به وسیله مدارس، رعایای بیسواد بلوکات [را] از مهاوی ظلمات جهل برهاند و در این زمینه کوشید تا موفق گردید».داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
💫🦋 کفش های بهشتی🍃 تا نوروز چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه نوروز روزبه روز بیشتر می شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم ، در صف صندوق ایستاده بودم .📍جلوی من دو بچه کوچک ، پسری 5 ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند .پسرک لباس مندرسی بر تن داشت ، کفشهایش پاره بود و چند اسکناس را در دستهایش می فشرد .لباس های دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در دست داشت . وقتی به صندوق رسیدیم ، دخترک آهسته کفشها را روی پیشخوان گذاشت . چنان رفتار می کرد که انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد.📍صندوقدار قیمت کفشها را گفت :« 6 دلار » .پسرک پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت .بعد رو به خواهرش کرد و گفت : « فکر کنم باید کفشها را بگذاری سر جایش… »دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت : « نه !نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره ؟ »پسرک جواب داد : « گریه نکن ، شاید فردا بتوانیم پول کفشها را در بیاوریم . »📍من که شاهد ماجرا بودم ، به سرعت 3 دلار از کیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم .دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت : « متشکرم خانم … »به طرفش خم شدم و پرسیدم : «منظورت چی بود که گفتی : پس مامان تو بهشت با چی راه بره ؟ »پسرک جواب داد : « مامان خیلی مریض است و بابا گفتهکه ممکنه قبل از عید نوروز به بهشت بره ؟ »دخترک ادامه داد : « معلم ما گفته که رنگ خیابانهای بهشت طلایی است ، به نظر شما اگه مامان با این کفشهای طلایی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه ، خوشگل نمی شه ؟ »چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترک نگاه می کردم ، گفتم:« چرا عزیزم ، حق با تو است ، مطمئنم که مامان شما با این کفشها تو بهشت خیلی قشنگ میشه ! »📘 نشان لیاقت عشق ترجمه : بهنام زادهداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
📘 دختری که رهایش کردی (به انگلیسی: The Girl You Left Behind)🍃 یک رمان عاشقانه نوشتهی جوجو مویز است. این رمان بعد از انتشار در سال ۲۰۱۲ نامزد بهترین رمان سال شد. در واقع، علاوه بر اینکه یک رمان عاشقانه محسوب میشود، شجاعت زنها را به تصویر میکشد. همچنین در سال 1395 انتشارات میلکان این کتاب را با ترجمهای از کتایون اسماعیلی انتشار داد.داستان این کتاب روایت زندگی دو زن، در دو بازه زمانی متفاوت است.📍 داستان اول ، روایت زندگی زنی به نام سوفی است در زمان جنگ جهانی اول، و اشغال فرانسه به دست آلمانی ها. سوفی مجبور است در غیاب همسرش ادوارد، از خانوادهاش محافظت کند. هنگامی که شهرشان به اشغال نیروهای آلمانی در میآید، مجبور میشود هتل خود را در اختیار آنها قرار داده و به همراه خواهرش هلن هر روز برایشان غذا آماده کند. فرماندهٔ آلمانی که هر روز به هتل سوفی میآید، شیفتهٔ پرترهای از سوفی میشود که این پرتره توسط همسر هنرمند سوفی، ادوارد نقاشی شدهاست.📍داستان دوم تقریباً یک قرن بعد در لندن اتفاق میافتد. پرترهٔ سوفی در خانهٔ لیو هالستون آویزان است، این پرتره هدیهٔ عروسی لیو است که همسرش دیوید قبل از مرگ ناگهانی اش آن را به قیمت کمی از یک زن خریدهاست. بهطور تصادفی بر اثر آشنایی لیو با مردی به نام پل ارزش واقعی این پرتره آشکار میشود و نبردی بر سر تاریخ پر درد سر این پرتره آغاز میشود.همدلی فوقالعادهای بین سوفی و لیو دیده میشود، از آنجایی که هر دو بصورت ناعادلانه از طرف مردم محکوم میشوند.📘 #دختری_که_رهایش_کردی#معرفی_کتاب ✍️ #جوجو_مویز مترجم : #کتایون_اسماعیلیداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
کسانی را که در روحمان گل میکارندکجای دلمان بگذاریمکه خوب نگهشان داریم؟جمال ثریاداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
💫🦋 معلم 🍃 ﺩﺭ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﯾﮑﻪ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﻨﺪ .📍 ﺍﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺘﻤﺎ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺑﻮﻗﻠﻤﻮﻥ ﻭ ﻣﯿﺰ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﺸﻨﺪ . ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺩ , ﻣﻌﻠﻢ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪ . ﺍﻭ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩ؟📌ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻤﺎ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﺳﺎﻧﺪ . 📌ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﻨﺪﻡ ﻣﯿﮑﺎﺭﺩ . ﻣﻌﻠﻢ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﺁﻥﮐﻮﺩﮎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ؟📌ﮐﻮﺩﮎ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ گفت:خانم این دست شماست.ﻣﻌﻠﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺩﮎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼﻣﺨﺘﻠﻒ ﭘﯿﺶ ﺍﻭ ﻣﯿﺎﻣﺪ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺍﺯﺷﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺑﮑﺸﺪ ..ویکتور هوگو میگوید: ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﻣﺤﺒﺘﻬﺎ ﺍﺯ ﺿﻌﯿﻔﺘﺮﯾﻦ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﻫﺎﭘﺎﮎ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ . ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺫﺭﻩ ﻛﺎﻫﯿﺴﺖ ، ﻛﻪ ﻛﻮﻫﺶ ﻛﺮﺩﯾﻢﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺎﻡ ﻧﮑﻮﯾﯽ ﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﺎﺭﺵ ﻛﺮﺩﯾﻢﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻬﺎﺭ ،ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﺩﯾﺪﻥ ﯾﺎﺭ ،ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﻋﺸﻖ ﺑﺠﺰ ﺣﺮﻑ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻪ کسیداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
💫🦋 رابعه🍃 دختر حاکم بلخ بود، دختری زیبا،باهوش و شاعر.در روزگاری که نام زن حتی در شعر نمی درخشید.او با واژه هایش عشق را به زبان آورد...رابعه دلباختهی بکتاش شد — غلام شجاع و نجیبی در دربار برادرش. عشقی پنهان، پاک، و سوزان…اما درباریان از راز دلش آگاه شدند. برادرش که از این عشق خشمگین شد، دستور داد او را در حمام محبوس کنند و رگهایش را ببرند تا بمیرد. رابعه در واپسین لحظات، با خون خود آخرین شعرش را بر دیوار نوشت — شعری از عشق، درد و آزادی روح.و اینگونه، رابعه بلخی نخستین زن شاعر فارسیگو شد که جانش را بر سر عشق و شعر گذاشت. 📍آخرین اشعار رابعه به گفته روایت ها:من آن رابعۀ عشقام که نامم زنده خواهد ماندز خون دل نوشتم عشق، تا جاوید گردد یاداز عشق تو ای دوست، بسوزم همه شبهاوانگه به غمت صبح برآرم به دعاها...داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
💫🦋 پرسش ۴۵ دلاری 🍃 یک برنامهنويس و يك مهندس در يك مسافرت طولاني هوائي كنار يكديگر در هواپيما نشسته بودند.برنامهنويس رو به مهندس كرد و گفت: «مايلي با همديگر بازي كنيم؟»مهندس كه ميخواست استراحت كند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روي خودش كشيد.برنامهنويس دوباره گفت: «بازي سرگرمكنندهاي است. من از شما يك سوال ميپرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يك سوال ميكنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من ۵ دلار به شما ميدهم.» مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روي هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامهنويس پيشنهاد ديگري داد.گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولي اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما ميدهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره كرد و رضايت داد كه با برنامهنويس بازي كند.»برنامهنويس نخستين سوال را مطرح كرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟»مهندس بدون اينكه كلمهاي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود.مهندس گفت: «آن چيست كه وقتي از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتي پائين ميآيد ۴ پا؟»📍برنامهنويس نگاه تعجب آميزي كرد و سپس به سراغ كامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم كامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در كتابخانه كنگره آمريكا را هم جستجو كرد. باز هم چيز بدرد بخوري پيدا نكرد. سپس براي تمام همكارانش پست الكترونيك فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يكي دو نفر هم گپ (chat) زد ولي آنها هم نتوانستند كمكي كنند.بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار كرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد.برنامهنويس بعد از كمي مكث، او را تكان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»مهندس دوباره بدون اينكه كلمهاي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
ترمینال اتوبوس تهران بودم، یه سگ از سرما رفته بود تو اتوبوس تبریز پایین نمیومد، راننده داشت به سگه می گفت به خدا تبریز ازینجا سردتره که قانعش کنه بره پایین :))))))))✍روانشناسِ روانیداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
بیگ محمد: هیچ وقت عاشق بودهای سَتّار؟ستار: عاشق زیاد دیدهام!بیگ محمد: راه و طریقش چه جور است عشق؟ستار: من که نرفتهام برادر!بیگ محمد: آنها که رفتهاند چه؟ آنها چه میگویند؟ستار: آنها که تا آخر رفتهاند برنگشتهاند تا چیزی بتوانند بگویند!محمود دولتآبادیداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
💙✒️با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط يه زن و شوهر با ٤تا بچهشون جلوی ما بودندوقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه قیمت بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کردو نگاهی به همسرش انداخت، معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند..! ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس ١٠ دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت، سپس خم شد و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتادمرد که متوجه موضوع شده بودبهت زده به پدرم نگاه کرد و گفت: متشکرم آقا! مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش بچههايش شرمنده نشود، کمک پدرم را پذیرفتبعد از اینکه بچهها همراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدند، ما آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم"آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم"چارلی چاپلینداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
🦋 تراژدی یدالله💁♂️ در تمام علوم در حال رخ دادن است:#قسمت_دوم 🍃 در پزشکی😷: دانشجویی که به جای درک فیزیولوژی و پاتولوژی، تشخیص را به هوش مصنوعی میسپارد. وقتی هوش مصنوعی بر اساس آمار اشتباه، یک داروی کشنده پیشنهاد میدهد، این پزشک قدرت «قضاوت بالینی» ندارد تا جلوی فاجعه را بگیرد.🍃 در مهندسی و فیزیک:🧑💻 مهندسی که فرمولها را حفظ نیست و مفاهیم نیرو و گشتاور را حس نکرده است. هوش مصنوعی برایش محاسبه میکند، اما وقتی پل میریزد، او نمیدانسته که مدلسازیاش از پایه غلط بوده است.🍃 در ادبیات و هنر:🧗 نویسندهای که ادبیات کلاسیک نخوانده، متنی که AI تولید کرده را چاپ میکند. متنی که "غلط" ندارد، اما "روح" هم ندارد. مثل غذای کنسروی که سیر میکند، اما طعم زندگی نمیدهد.سیفالله🙋" باشیم یا "یدالله💁♂️"؟📍هوش مصنوعی یک ابزار فوقالعاده است؛ مثل یک ماشین فراری سریع. اما داشتن یک ماشین فراری، شما را تبدیل به "راننده فرمول یک" نمیکند.اگر اصول رانندگی (اصول پایه علم) را ندانید، این سرعت بالا فقط باعث میشود که "سریعتر به دیوار بخورید"!!!🤕🤕 ✅️ پادکستهای تولید شده توسط NotebookLM را گوش دهید، اما کتابهای اصلی را هم بخوانید.✅️ از هوش مصنوعی کد بگیرید، اما جوری یاد بگیرید که بتوانید آن کد را نقد و اصلاح کنید.✅️ از ChatGPT سوال بپرسید، اما جوابش را با دانش خودتان راستیآزمایی کنید.📍در دنیایی که همه میتوانند با یک دکمه "یدالله💁♂️" باشند، آینده متعلق به کسانی است که سختیِ "سیفالله🙋" بودن را به جان میخرند.#هوش_مصنوعی #یادگیری_عمیق #یدالله ✍️ #مهدی_کیانیداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
🦋 « یدالله 💁♂️» vs « سیفالله 🙋 »#قسمت_اول 🍃 این روزها اگر سری به شبکههای اجتماعی بزنید، انگار وسط یک کارناوال بزرگ گیر افتادهاید. کارناوالی که در آن همه دارند با خوشحالی فریاد میزنند: «دیگر تمام شد دیگر لازم نیست چیزی یاد بگیریم‼️»ظهور مدلهای زبانی جدید و ابزارهای شگفتانگیزی مثل NotebookLM که یک کتاب ۵۰۰ صفحهای را میبلعند و یک پادکست جذاب تحویل میدهند، یک "هایپ" عجیب و البته خطرناک ایجاد کرده است. هایپی که میگوید: "وقتی ماشین حساب هست، چرا جمع و تفریق یاد بگیریم⁉️ و وقتی هوش مصنوعی هست، چرا فکر کردن یاد بگیریم⁉️"اما بیایید از ابرها پایین بیاییم و روی زمین سفت واقعیت، داستان دو همکار قدیمی را مرور کنیم: «یدالله 💁♂️» و «سیفالله 🙋».📍پرده اول: بادِ در غبغبِ آقا یدالله💁♂️عصر یک روز پاییزی است. یدالله 💁♂️ روی صندلی چرخدارش لم داده، پاهایش را روی میز انداخته و با لبخندی که پهنای صورتش را گرفته به مانیتور خیره شده است. صدای دو مجری آمریکایی (که وجود خارجی ندارند و ساخته هوش مصنوعیاند) از اسپیکر پخش میشود.سیفالله 🙋، با لیوان چای در دست و چشمهایی که از شدت مطالعه و تمرین قرمز شده، وارد اتاق میشود.یدالله💁♂️ تا او را میبیند، بشکن میزند: «آقا سیفالله🙋! بیا که عمرت بر فناست. هنوز داری رفرنس میخونی؟ خداوکیلی؟ ببین تکنولوژی کجا رفته! من یه پیدیاف تخصصی دادم به این هوش مصنوعی، برام خلاصه کرد، پادکست ساخت، کدشم زد. کاری که تو شش ماه میکنی رو من تو ۱۰ دقیقه بستم.»سیفالله🙋 جرعهای چای مینوشد و آرام میگوید: «یدالله💁♂️ جان، اون پادکست قشنگه، ولی "عمق" نداره. اگه فردا تو شرایط بحرانی گیر کنی، اون مجریهای خوشصدا نمیان کمکت کننها! تو داری ماهی میگیری، ولی ماهیگیری یادت میره.»یدالله💁♂️ دستش را در هوا تکان میدهد: «ای بابا سیفالله🙋، تو هم گیر کردی تو عهد بوق! الان دیگه عصر، عصرِ پرامپته. من به هوش مصنوعی میگم چی میخوام، اونم میده. مغز رو باید گذاشت برای "ایدهپردازی"، نه حفظ کردنِ اصول پایه.»📍پرده دوم: سقوط در طبقه چهلودومدو ماه میگذرد. پروژه حساس شرکت شروع شده و یدالله💁♂️ که حالا لقب «سلطان هوش مصنوعی» را به خودش داده، مسئول بخش اصلی کار است. او صبح تا شب پرامپت میزند، کپی میکند و با افتخار دکمه Run را فشار میدهد. همه چیز سبز است. همه چیز کار میکند.تا اینکه "روز واقعه" فرا میرسد.حجم دیتای واقعی وارد سیستم میشود و ناگهان، همهچیز به هم میریزد. مشتریها شکایت میکنند، اعداد و ارقام غلط از آب در میآیند و سیستم زیر بار میزاید.مدیر🧔 با عصبانیت بالای سر یدالله💁♂️ میآید: «یدالله💁♂️! سیستم خوابید. سریع درستش کن!»یدالله💁♂️ با اعتماد به نفس سراغ چتبات محبوبش میرود و تایپ میکند: «ارور دارم. حلش کن.»هوش مصنوعی یک کد میدهد. یدالله کپی میکند. ارور جدید.یدالله دوباره مینویسد: «نه، اینم نشد. یه راه دیگه بده.»هوش مصنوعی که حالا خودش هم گیج شده (Hallucination) 🙆، یک راه حل مندرآوردی پیشنهاد میدهد که اصلاً وجود خارجی ندارد.یدالله💁♂️ عرق سرد کرده. دستانش میلرزد. او اصلاً نمیداند "چرا" سیستم خراب شده. او نمیداند منطقِ زیرینِ این سازه چیست. او مثل رانندهای است که وسط کویر لوت، GPSاش از کار افتاده و حتی نمیداند شمال و جنوب کدام طرف است. یدالله💁♂️ در این لحظه میفهمد که "گروگانِ" کدی شده که خودش ننوشته است.📍پرده سوم: بازگشتِ «دودِ چراغ خوردهها»سیفالله🙋 آرام صندلیاش را میکشد کنار یدالله. او هوش مصنوعی را باز نمیکند. او گوگل هم نمیکند.سیفالله🙋 به «اصول» برمیگردد. به یاد شبهایی میافتد که کتابهای پایه را میخواند و یدالله مسخرهاش میکرد.سیفالله🙋 به مانیتور نگاه میکند و زیر لب میگوید: «یدالله جان، مشکل از هوش مصنوعی نیست. مشکل اینه که تو اینجا از یک الگوریتم بازگشتی استفاده کردی که برای این حجم دیتا حافظه رو پر میکنه. هوش مصنوعی متوجه نشده چون "کانتکست" کل پروژه رو نداره. ولی تو باید میفهمیدی .»سیفالله🙋 دو خط کد را تغییر میدهد. با دست. بدون پرامپت.سیستم آرام میگیرد. چراغها سبز میشوند. و سکوتی که اتاق را میگیرد، صدای شکستنِ غرور کاذب یدالله💁♂️ است.ادامه....👇
•تو باید بعد شكست ها دوباره بلند بشى و حركت كنىبعد از دست دادن ها دوباره سرپا بشىو بعد از ضرباتى كه ميخورى خودت رو نبازى و ادامه بدیگفتنش آسونه و در عمل سختهولى تو مجبورى اين رو ياد بگيرىچون زندگى همينه و اگه درس هاشو ياد نگيرى، وادارت ميكنه تا ازش درسى كه بايد رو بگيرى...#سپهر_خدابندهدرود❣داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
🦋 هدیه 🍃 ملیحه خانم ، چند وقتی بود مُدام ، حالت تهوع داشت ، ولی به پزشک مراجعه نمی کرد. با خود فکر می کرد که اگر برود ، طبق معمول می گویند که :" این ویرووس جدیده هست و بعدشم کلی دارو و سِرُم و آزمایش ...:که اصلا حوصله شو نداشت ، راستش کمی هم می ترسید ، آخر یکی از بستگان شان این اواخر به دلیل ناراحتی گوارشی فوت شده بود .ولی حالت تهوع همچنان ادامه دار بود تا اینکه خواهرش گفت:" شاید بارداری !؟"یک دفعه به فکر فرو رفته ، یا خدا ، باردار ! آخه دو تا بچه داشت و اصلا به سومی فکر نمی کرد .با اصرار خواهرش به پزشک مراجعه کرد و بعد هم آزمایش بارداری ....تا جواب تست بارداری اش حاضر شود دل تو دلش نبود و میخواست که جواب منفی بشنود ،چون به هیچ عنوان آمادگی بچه سوم رو نداشت.📍بالاخره جواب آزمایش آماده شد و از قضای روزگار ، نتیجه مثبت بود و ملیحه ، برای بار سوم باردار شده بود .تا چند روز خیلی ناراحت بود ، گریه می کرد ولی همسرش ، حسین که مردی بسیار آرام و متدیّن بود ، مرتب او را دلداری می داد و به او می گفت : " عزیزم ، ناشکری نکن ، خدا قهرش میاد و یه وقت سر اون یکی بچه هامون بلایی میاد " کم کم با آرامشی که داشت ، ملیحه خانم هم آرام شد و علیرغم میل باطنی اش با قضیه کنار اومد.📍طبق معمول معاینات و سونوگرافی ها رو سر موقع انجام می داد .به ماه هفتم رسیده بود که سونوگرافی رفت ،ولی پزشک سونوگرافی چیزی گفت که همه دنیا رو سرشان خراب شد پزشک سونوگرافی به آنها گفت : 《 متاسفانه باید خبر بدی بهتون بدهم و اون اینه که .......کمی مکث کرد و ........ اون اینه که ......طبق چیزی که سونو نشون میده ، پل بین دو نیمکره مغزِ جنین ، تشکیل نشده و شما باید..... شما باید ..... بچه رو سقط کنید》📍رنگ از رخ ملیحه و همسرش پرید ، و یکباره چشمهایش پر از اشک شد و با صدای لرزان گفت : " وای خدای من چی میگید خانم دکتر مگه میشه ، چرا تاحالا کسی بما چیزی نگفته بود ، آخه تو ماه هفتم ، یعنی سونو های قبلی چرا نشون ندادند و ...."و چرا های دیگر ....📍 ملیحه و همسرش شب و روز نداشتند و به چند پزشک دیگر هم مراجعه کردند و سونوگرافی های پیشرفته و چند بُعدی هم انجام دادند .ولی متاسفانه همه پزشکها به آنها ، همان جواب را می دادند .📍حالا باید بچه رو سقط میکرد ، اما مشکل بزرگتر این بود که چون ماه هفتم بارداری بود و عمل سقط بسیار خطرناک ؛ هیچ پزشکی قبول نمیکرد که این عمل را انجام بدهد.به اتفاق همسرش ، به تهران آمده و به پزشکان زبردست تهران هم مراجعه کردند، ولی آنها هم ، با پزشکان قبلی هم نظر بودند و هیچ کدام راضی به سقط جنین در این ماه نشدند.📍کم کم به ماه هشتم بارداری رسیده بود، بعد از کلی تلاش ، و عدم دریافت نتیجه مبنی بر عمل جراحی و کورتاژ ، ملیحه و حسین ، تسلیم امر خداوند شده و تصمیم گرفتند که بچه رو نگه دارند .🍃 " باورتون نمیشه ، اگه به شما بگم که بچه سوم اونها ، بدنیا اومد و به لطف خدا سالمِ سالم ، بسیار زیبا و خوش بر و رو ، و اسم دخترشون رو هدیه گذاشتن " هنوز نمی دانم که حکمت خدا چی بوده و چرا ملیحه و همسرش رو اینگونه آزمایش کرد .ولی #خدایا_رو_شکر که از این آزمایش روسفید درآمدند .#برگرفته_از_داستان_واقعی✍️ #شیرین_الوردی_لیداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
💫🦋 عروسک 🍃روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: “بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.”شاهزاده با تمسخر گفت: ” من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! ” عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود.تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : ” جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته ” شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: ” پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. “عارف پاسخ داد : ” نه ” و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: ” این دوستی است که باید بدنبالش بگردی ” شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : ” استاد اینکه نشد ! “عارف پیر پاسخ داد: ” حال مجددا امتحان کن ” برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: ” شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
💫🦋 اوایل انقلاب بود و شور جوانی، مثل شعلهای در دلها شعله میکشید. 🍃 دوستم میگفت: آن روزها خودش اولین سال معلمیاش را میگذراند؛ در یکی از روستاهای دورافتاده، میان کوه و دشت، جایی که کودکان عشایری چشمبهراهش بودند تدریس میکرد. ظهر گرم خردادِ ۵۸ کنار جاده ایستاده بود تا با هر وسیلهای که شد خود را به روستا برساند؛ آخر فردا صبح باید سر کلاس میبود.📍ناگهان شورولت آمریکایی سیاهی جلو پایش توقف کرد. تصورش این بود که راننده دنبال آدرس است، اما شیشه پایین آمد و صدای مردی مرتب و خوشبو گفت: «جوون، سوار شو.» سوار که شد، هوای خنک کولر و بوی عطر، خستگی چند ساعت ایستادن را از تنش بیرون کشید. صاحب ماشین کراوات زده بود و کتوشلوارش اتوکشیده. در آن روزهای انقلابی که ظاهر و نمادها زیر ذرهبین بود، این صحنه برایش عجیب و حتی آزاردهنده بود.📍چند دقیقه بعد، مرد نوار ترانهای را در پخش ماشین گذاشت؛ صدای زنی با لحنی گرم روی هوای سرد کولر نشست. تحملش تمام شد. شور جوانی و هیجان آن روزها در رگهایش دوید. رو به راننده کرد و گفت: «آقا! نمیدونید شنیدن صدای زن نامحرم حرامه ؟ یا خاموشش میکنید یا همینجا پیاده میشم.»📍مرد رانندگی را رها کرد، لحظهای نگاهش کرد، و بیهیچ کلمهای درجا ترمز زد. در را باز کرد، دستش را روی کتفش گذاشت و او را بیرون هل داد. کیفش را هم پرت کرد و دور شد.📍در غبار و گرمای جاده ایستاد و به رفتن ماشین نگاه کرد. غرورش به او میگفت: «به درک ، صبر میکنم ماشین دیگهای میاد.» اما جاده خاموش بود و شب از کوهها بالا میآمد.📍 ساعتها گذشت تا چراغهای یک پیکاپ قدیمی از دور پیدا شد. پشت آن دو گاو بسته بودند و خانوادهٔ صاحب ماشین جلو نشسته بودند. چارهای نبود؛ بین گاوها جا گرفت. یکیشان شاخ زد، دیگری فضولاتش را روی لباسهایش ریخت. خودش میگفت: «تا رسیدم روستا، هوا روشن شد و من از آدمیزاد بودن افتاده بودم.»📍با همان حال پریشان، راه مدرسه را پیش گرفت. میگفت حالم خیلی بد بود. یاد حرف پدرم افتادم که همیشه وقتی کارهایم را میدید بهم میگفت: «خلایق هر چه لایق». میگفت به اتفاق چند ساعت پیش فکر میکردم که چطور شد همنشینی با یک شخص مرتب و باسواد در یک فضای خوشبو و مطبوع به ناگاه تبدیل شد به همنشینی با دو تا گاو در یک فضای آلوده و پر از کثافت؟؟!! خداوند چی میخواست به من بفهماند!!!!📍دوستم بعدها میگفت: «سالها گذشت، پستیها و بلندیهای زیادی در زندگی دیدم. هر بار این جمله جلو چشمم زنده میشد. کمکم فهمیدم که انسانها همانی را از خدا میگیرند که ظرفیتش را در خودشون ساختهاند و لیاقتش را یافتهاند. دستوپا زدن برای چیزی که لیاقتش را نداری، نه میتوانی بدستش آوری و اگر هم بدستش آوردی قطعاً نمیتوانی نگهش داری. دنیا قانون خودش را دارد؛ قانون لیاقت.»داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
هر آنچه در مورد زندگی آموختم را میتوانم در سه کلمه خلاصه کنم،زندگی ادامه دارد...🌿درود✋❣داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
بالاخره ما خرِ کی باشیم؟ سالها پیش، در یکی از کلاسهای دانشگاه، دانشجویان مدام از استادشان میپرسیدند:استاد، شما اصلاحطلبی یا اصولگرا؟ دل در گرو نظام داری یا از نظام سابق دفاع میکنی؟استاد هیچوقت پاسخ نمیداد. تا اینکه در آخرین جلسه ترم، وقتی پرسشها تکرار شد، لبخندی زد و گفت:«در رو ببندید... میخواهم براتون یه قصه بگم.»و چنین گفت:روزی روزگاری، یک گورخر از سمت دشت آمد کنار رودخانه تا آب بخورد. در همان لحظه، خری از سمت دیگر رودخانه آمد و او هم سر در آب کرد. چشم در چشم شدند، سلام و احوالپرسی کردند. گورخر از خر پرسید:ـ پسرعمو، چرا اینقدر رنجوری؟ این زخمها، این آثار شلاق بر کمرت از چیست؟خر آهی کشید و گفت:از دست آدمیزاد! بار بر دوش ما میگذارد، کتکمان میزند، غذای درست نمیدهد... اما چارهای نداریم. عمرمان با اطاعت گره خورده.گورخر گفت:ـ چرا میمانی؟ بزن به دل آب، بیا سمت دشت. آزادی آنجاست؛ نه پالان هست، نه افسار، نه صاحب.خر گفت:ـ من تنها نیستم، خانواده دارم، فامیل دارم، قوم و قبیله دارم.گورخر گفت:ـ همهتان بیایید، جا برای همه هست. فردا همینجا قرارمان.فردا رسید. گورخر از آنسوی آب منتظر بود. خرها آمدند، اما هنوز لب آب ایستاده بودند. گورخر فریاد زد:بیایید! اینجا آزادی است!اما خرها پچپچ میکردند. بالاخره یکی از خرهای ریشسفید جلو آمد و گفت:ـ پسرعمو، فرض کنیم همهی حرفهایت درست باشد... ما آمدیم آن طرف، خرِ کی باشیم؟!استاد در پایان گفت:«ما ملت، سالهاست منتظریم کسی بیاید که برایش خر باشیم - نه اینکه بفهمیم اصلاً چرا باید خر کسی باشیم!»همهی کلاس در سکوت فرو رفت. کسی جرأت نکرد چیزی بگوید.حالا بیایید بپرسیم: ما بالاخره خرِ کی باشیم؟این پرسش، به ظاهر طنزآمیز، اما ریشه در عمیقترین بحرانهای اجتماعی ما دارد: وابستگی ذهنی به قدرت.چه در دل نظام جمهوری اسلامی، چه در میان اپوزیسیون، چه در گروههای بهظاهر آزادیخواه، چه در بین طرفداران پادشاهی ، اغلب همان ذهنیت وجود دارد:«به کدام اردوگاه بپیوندیم؟ زیر پرچم چه کسی برویم؟»ما هنوز سیستم فکری مستقل نداریم.تفکر سیستمی یعنی فهمیدن جایگاه خود، روابط خود، و مسئولیت خود در کل ساختار.اما ما هنوز درگیر الگوی قبیلهای هستیم؛ همان الگویی که میگوید:اگر قرار است تغییری باشد، باید کسی بیاید و ما خر او باشیم.از «خر بودن» تا «خِرَد ورزیدن»تفکر سیستمی راه دیگری پیش مینهد:در این نگرش، هر فرد بخشی از یک کل هوشمند است. هیچکس «صاحب» دیگری نیست، بلکه همه «عاملان مشترک یک هدف ملی»اند.در چنین مدلی، «رهبر» نقش هماهنگکننده دارد، نه مالک.و مردم، دیگر خر کسی نیستند؛ بلکه ستونهای خودآگاه یک سازه ملیاند.اما تا زمانی که ذهن ما از وابستگی به چهرهها، جناحها و "پالانهای رنگارنگ" رها نشود، هیچ گورخری از آنسوی رودخانه نمیتواند ما را نجات دهد.کلام اخر : راه آزادی از درون ذهن ما آغاز میشود:آری، ما باید از نو بپرسیم:«خرِ کی باشیم؟»یا «با خردِ، که باشیم؟"این تفاوتِ یک " دال" ، همان فاصلهی " تمدن" و "تباهی" است.وقتی مردم به جای" اطاعت،" به تفکر سیستمی روی بیاورند، دیگر کسی نمیتواند بر آنها پالان بگذارد.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
🚫 میگویند:در مجلس عروسی پسر عباسمیرزا، فتحعلیشاه قاجار به میرزا شفیع مازندرانی (صدر اعظم وقت) تعارف شراب کرد.میرزا شفیع پرهیز نمود و شاه شرط گذاشت: یا پیالهای شراب بنوش، یا پنجهزار تومان جریمه بده.صدر اعظم از نوشیدن امتناع کرد و جریمه را پرداخت.📌 بعد از مجلس، میرزا شفیع در نامهای محرمانه به میرزای قمی (مرجع بزرگ شیعه در قم) ماجرا را نوشت تا ببیند نزد ولی خدا مقبول افتاده یا نه.پاسخ میرزای قمی چنین بود:شما خیلی هم بیجا کردی که از فرمان سلطان سرپیچی نمودی!باید شراب را مینوشیدی و بابت توبه، آن پنجهزار تومان را در راه زکات به نایب امام پرداخت مینمودی!😐داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
کتاب چرا عقب ماندهایم از علی محمد ایزدی: در کشور دانمارک با قطار سفر میکردم که بچه ای بسیار شلوغ میکرد، خواستم اونو آرام کنم به اون گفتم اگر آرام باشه برای اوپ شکلات خواهم خرید و اون بچه هم قبول کرد و آرام شد.+ قطار به مقصد رسید و من هم خیلی عادی از قطار پیاده شدم و راهمو کشیدم و رفتم که ناگهان پلیس منو گرفت و اعلام کرد شکایتی از شما شده مبنی بر اینکه به این بچه دروغ گفتی! به اون بچه گفتی شکلات میخرم ولی نخریدی! چرا؟+ با کمال تعجب بازداشت شدم! اونجا چند مجرم دیگه بودن مثل دزد و قاچاقچی، اونا با طرز عجیبی به من نگاه میکردن و میگفتن که تو دروغ گفتی اونم به یک بچه! به هر حال جریمه شدم و شکلات رو خریدم و عبارتی بر روی گذرنامه ام ثبت کردن که پاک نبودنِ اون برام گرون تمام شد.+ اونا گدای یک بسته شکلات نبودن، اونا نگران بدآموزی بچشون بودن و اینکه اعتمادش رو نسبت به بزرگترها از دست بده و فردا اگر پدر و مادرش حرفی به اون زدن اون باور نکنه! اما در کشور ما، گول زدن به عنوان روش تربیتی استفاده میشه.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
The greatest gift we can give to the world is not becoming like the people who hurt us.بزرگترین هدیه ای که می تونیم به دنیا بدیم اینه که شبیه افرادی نباشیم که به ما صدمه می زنن.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
💫🦋 دزدی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود ودعایی نیز پیوست آن بود...آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند🍃 او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ،مال او را حفظ میکند ...من دزد مال او هستم، نه دزد دین او...📍اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
💫🦋 حکم🍃 در دهکده ای کوچک بنام ( کوه ورنون ) در ایالت تگزاس آمریکا ، یک سرمایهدار بزرگ تصمیم گرفت یک کاباره در کنار کلیسای باپتیست بسازد اما مسئولین کلیسا با ارسال نامه هایی به شهرداری و همچنین با دعا و نیایش عليه ساخت کاباره در کنار کلیسا ، کمپینی را علیه این ساختوساز و صاحب آن آغاز کردند اما کار ساخت کاباره بخوبی در حال پیشرفت بود ولی هنگامی که ساخت آن تقریبا پایان یافته و در شرف افتتاح بود ، در یک شب طوفانی صاعقه به ساختمان کاباره برخورد کرد و آن را از بیخ وبن ویران کرد . پس از آن اعضای کلیسا پیروزی خداوند بر شیطان و پاسخ به دعاهای مومنین را جشن گرفتند .📍صاحب کاباره ، تمام مکاتبات و عکس و فیلم هاي دعا و نیایش برای خرابی کاباره و همچنین جشن بعد از ویرانی را طی شکایتی علیه کلیسا و اعضای آن را به دادگاه داد و خواستار دو میلیون دلار به عنوان غرامت به این دلیل که کلیسا با التماس و توسل به دعا و نيايش خود مسئول از بین رفتن سرمایه اش بصورت مستقیم یا غیر مستقیم بودهاند ، شد .📍برای حضور در دادگاه ، کشیش کلیسا و مشاورانش که حسابی غافلگیر شده بودند با تجربه ترین و قوی ترین وکیل ایالت را برای پرونده انتخاب کردند پروفسور هربرت بنسون وکیل پرونده که از اساتید دانشگاه هاروارد بود با ادله و علم روز حقوقی هرگونه ارتباط دعا و نیایش را برای ايجاد و یا جلوگیری از حوادث طبیعی را رد کرد و لایحه ای ارسال کرد که دعا و نیایش کشیش و کلیسا هیچ تأثیری بر روند خرابي کاباره نداشته ، و از قاضی خواست تا کلیسا را تبرئه نماید و کشیش کلیسا و مشاورانش نزد قاضی در دادگاه هرگونه ارتباط بین دعاهای خود و ويرانی کاباره با رويدادهای دنيوی قبل و بعد از آن را انکار کردند. اما قاضی استنفورد که به موضوع رسیدگی میکرد در حین صدور حکم گفت :📍نمیدانم آیا این پرونده را درست قضاوت خواهم کرد یا نه ، اما با اینکه من اعتقاد دارم دعا و نیایش تأثیری در حوادث طبیعی ندارد ؛ اما از روی شواهد و مدارک به نظر میرسد که ما یک فرد گناهکار کابارهساز داریم که به قدرت دعا و نیایش اعتقاد کامل دارد و یک کلیسا با تمام پیروان و اسقف و کشیش داریم که به دعا و نیایشی که خود میخوانند هيچ گونه ايمان و اعتقادی ندارند لذا حکم بر محکومیت کلیسا و پیروانش به دلیل دروغ گویی و دو رویی صادر میکنم.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
💫🦋 هنوز هم دیر نشده...🍃 مدتی قبل برای "تبدیلِ پنج هزار دلار امانتی" یکی از اقوام به طرف بانک میرفتم. پاکت محتوی دلارها را در "داخل یک پوشه" گذاشته بودم و متأسفانه بر اثر بی دقتی آن را برعکس بدست گرفته بودم!و هنگام گذر از عرض خیابان بی آنکه خودم متوجه شده باشم، دلارها پی در پی از آن خارج می شدند و "از زیر دستم به زمین میریختند!"با صدای "بوق ماشین های در حال عبور و همهمه و نگاه های پر از حیرت رهگذران" پیادهرو روبرو متوجه شدم که صداها و نگاهها "مربوط به من" است. به عقب که برگشتم دیدم در فاصلۀ گذرم از خیابان، "کل دلارها" از داخل پوشه خارج و در بخش نسبتآ وسیعی از "کف خیابان" و به "صورتی پراکنده/ ریخته شده و بر اثر باد هم مرتباً در فضای اطرافِ آن خیابانِ پر از ازدحام و عبور و مرور جابجا می شود.از شانسم در همان لحظه نیز دانش آموزان ابتدایی مدرسهای در آن نزدیکی که "تعطیل" شده بودند هم به خیابان رسیدند!یک لحظه خشکم زد و در خیالم "امانت مردم را کاملا بر باد رفته" تصور کردم و مبهوت و مستأصل، نظاره گر نتیجۀ این بی دقتی و اهمال خودم شده بودم.صدای یک "خانم محجبۀ جوان" با فرزندی در بغل که به سرعت مشغول "جمعآوری دلارها" ازروی زمین بود، مرا به خود آورد که داد می زد: چرا ایستادی؟! "جمعشون کن خب...!"با این "تلنگر" بخودم آمدم و در کمال ناباوری "مردمی" را دیدم که همه شان تبدیل به "من" شده بودند!از "رهگذران جور وا جور پیادهرو" تا "کودکان دبستان تعطیل شده" و چندین دختر و پسر جوان که برخی جلوی عبور و مرور ماشینها را گرفته بودند و بقیه هم به شدت مشغول جمعآوری آن دلارها...چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که اطرافم پر شده بود از "مردمانی دلسوز و امانتدار" که دلارهای مچاله شده در دستانشان را به طرف من گرفته بودند و من مانده بودم که دلارها را تحویل بگیرم و یا بر "انسانیت و شرافتشان زانوی تعظیم زنم.!"کاسبی از آن اطراف مرا به طرف مغازه اش هدایت کرد و "لیوانی آب" به من داد و دلارها را از مردمی که حتی برای یک تشکرِ خشک و خالی من هم صبر نکرده بودند و بی درنگ رفته بودند "تحویل گرفت.""" بعد از شمارش، حتی یک برگ هم از آن دلارها کم نبود!"" آن روز دوباره باور کردم که جامعۀ خوب را لزومآ دولتها به ارمغان نمیآورند، خودمان هم میتوانیم آن را بسازیم. 🍃 هنوز هم دیر نشده...داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
📘 چکيده هاي تاريخ 🍃 وضع امروز را دیدی؟ من باید با این بی ناموس ها مملکت را اداره کنم؟📍روزی ناصرالدین شاه و همرامانش به باغ دوشان تپه رفتند ، نهال گل سرخ قشنگی جلوی عمارت نظر شاه را جلب کرد. فورا کاغذ و قلم برداشت و شروع به کشیدن آن گل نمود. نقاشی که تمام شد، آن را به مستوفی الماالک نشان داد وگفت: چطور است؟-قربان خیلی خوب است.بعد اقبال الدوله: قربان حقیقتا عالی است.و بعد اعتمادالسلطنه: قربان نظیر ندارد!و بعد یکی دیگر: این نقاشی حتی از خود گل هم طبیعی تر و زیباتر است.و نوبت به ضیاالدوله رسید: حتی عطر و بوی نقاشی قبله عالم از عطر و بوی خود گل بیشتر و فرحناک تر است!همه حضار خندیدند.بعد از آن که خلوت شد، شاه به موسیو ریشار فرانسوی گفت:🍃 وضع امروز را دیدی؟ من باید با این بی ناموس ها مملکت را اداره کنم.✍️ #حسن_نراقیداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
سرانجام به حکمتاتفاقات زندگی پی میبرید ،پس فعلا به سردرگمیها بخندازمیان اشکها لبخند بزنوهمواره به خودت یادآوری کنپشت هرحادثهقطعا دلیلی نهفته است ...!!داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻سلام همرهان عزیز✋😊✋کانال یک ادمین فعال جهت پست گذاشتن نیاز دارهدر صورت تمایل لطفا به ایدی زیر پیام بدید👇👇 @Parssssssssssssseسپاس🙏🌹🙏🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
💫 🦋 قیمت جهنم چقدر است؟ 🍃 در قرون وسطی کشيشان بهشت را به مردم میفروختند و مردمِ نادان هم با پرداختِ مقدارِ زیادی پول، قسمتی از بهشت را از آنِ خود میکردند.📍فردِ دانايی که از اين نادانیِ مردم رنج میبرد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجامِ اين کار احمقانه باز دارد! تا اينکه فکری به سرش زد… 🍃 به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت:قيمتِ جهنم چقدر است؟کشيش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مردِ دانا گفت: بله جهنم.کشيش بدون هيچ فکری گفت: ۳ سکه.مرد مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد. 📍کشيش رویِ کاغذ پارهای نوشت: سند جهنم. مرد با خوشحالی آن را گرفت و از کليسا خارج شد. به ميدان شهر رفت و فرياد زد: 📍من تمامِ جهنم را خريدم! اين هم سند آن است و هيچ کس را به آنجا راه نمیدهم!ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخلِ جهنم راه نمیدهم. 🍃 در جهان فضیلتی وجود دارد به نامِ «دانایی» و گناهی به نامِ «جهل»داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
🔴ولی داستان پیدایش بازی تخته نرد خیلی جالبه وقتی که دانشمند هندی شطرنج رو اختراع كرد، پادشاه هند شطرنج رو به ايران فرستاد تا يه جورايی پز دانشمند هاشو به ایران بده.پادشاه ايران انوشیروان به داناترین وزيرش دستور داد تا او نيز یه بازی بسازد، وزير ايران كه از دانشمندان بزرگی بود بازی زيبای تخته نرد رو ساختفلسفه پیدایش و رموز تخته نرد:30 مهره: نشانگر 30 شبانه روز یک ماه24 خانه: نشانگر 24 ساعت شبانه روز4 قسمت زمین: 4 فصل سال5 دست بازی: 5 وقت یک شبانه روز2 رنگ سیاه و سپید: شب و روزهر طرف زمین 12 خانه دارد: 12 ماه سالتخته نرد: کره زمینزمین بازی: آسمانتاس: ستاره بخت و اقبالگردش تاس ها: گردش ایاممهره ها: انسان هاداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
💫🦋 موضوع انشاء🍃 " آرزوهای خود را بنویسید ؟ "معلم نوشته های بچه ها رو جمع کرد و به منزل برد .📍یکی از برگهها ؛ معلم رو خیلی متاثر کرد . در همان اثنای خواندن بود که همسرش وارد شد و دید که اشک از چشمان خانمش جاریست ، پرسید، چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟📍زن جواب داد:" این انشا را بخوان؛ امروز یکی از شاگردانم نوشته . گفتم آرزوهایشان را بنویسند و اون اینجوری نوشته ."📍مرد کاغذ را برداشت و خواند. متن انشا اینگونه بود:🍃 "خدایا، میخواهم آرزویی داشته باشم که مثل همیشه نباشد؛ مخصوص است. میخواهم که مرا به تلویزیون تبدیل کنی.میخواهم که جایش را بگیرم. جای تلویزیونی را که در منزل داریم بگیرم. میخواهم که جایی مخصوص خودم داشته باشم و خانوادهام اطراف من حلقه بزنند.میخواهم وقتی که حرف میزنم مرا جدّی بگیرند؛ میخواهم که مرکز توجّه باشم و بی آن که سؤالی بپرسند یا حرفم را قطع کنند بگذارند حرفم را بزنم. دلم میخواهد همانطور که وقتی تلویزیون خراب است و به آن میرسند، به من هم برسند و توجّه کنند. دلم میخواهد پدرم، وقتی از سر کار برمیگردد، حتّی وقتی که خسته است، قدری با من باشد. و مادرم، وقتی غمگین و ناراحت است، به جای بیتوجّهی، به سوی من بیاید. و دوست دارم، برادرانم برای این که با من باشند با یکدیگر دعوا کنند ... دوست دارم خانواده هر از گاهی همه چیز را کنار بگذارند و فقط وقتشان را با من بگذرانند. و نکتۀ آخر که اهمّیتش کمتر از بقیه نیست این که مرا تلویزیونی کن تا بتوانم آنها را خوشحال و سرگرم کنم. خدایا، فکر نکنم زیاد چیزی از تو خواسته باشم. فقط دوست دارم مثل هر تلویزیونی زندگی کنم."انشا به پایان رسید.📍 مرد نگاهی به همسرش کرد و گفت، "عجب پدر و مادر وحشتناکیاند!" زن سرش را بالا گرفت و گفت، "این انشا را دخترمان نوشته"داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
تو با همهی آدمها فرق میکردی .. هنوز هم فرق میکنی.تو خونهی اَمنِ من بودی و هستی،و میدانم هرکاری هم کنم، بهم آسیب نمیزنیتو برای من ترازویِ سنجشِ انسانهایی💜داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻سلام همرهان عزیز✋😊✋کانال یک ادمین جهت پست گذاشتن نیاز دارهدر صورت تمایل لطفا به ایدی زیر پیام بدید👇👇 @Parssssssssssssseسپاس🙏🌹🙏🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
حکایت مهمانی ادگارادگار، پیرمردی ۹۶ ساله، به پسرش میگوید:• پسرم… (پسرش ۶۲ ساله است)• بله پدر! بفرمایید.• میخواهم با دوستانم یک دورهمی بگذارم و میخواهم در برگزاریاش کمکم کنی.• حتماً پدر، نگران نباشید، کمکتان میکنم.• کمکم در چه کاری؟• در مهمانی، پدر!!!• آهااا بله!!! همین الآن یادم رفت!روز مهمانی، پسر برای اینکه ادگار چیزی را فراموش نکند و طبق برنامه از میهمانان پذیرایی کند، پدر را به آشپزخانه صدا میزند و برگهای را که روی یخچال چسبانده، به او نشان میدهد که رویش نوشته:۱- ابتدا قهوه سرو کن.۲- سپس ساندویچها را سرو کن.۳- و بعد نوشابه و نوشیدنیها را سرو کن.۴- و در آخر کیک را سرو کن.ادگار گفت:• این لیست خیلی عالیه! حالا دیگر مشکلی نخواهم داشت و کاری از قلم نخواهد افتاد...• ممنون پسرم!بعدازظهر آن روز، دوستانش رسیدند. هیچکدام کمتر از ۸۰ سال سن نداشتند.ادگار، که میزبان خوبی بود، آنها را به سالن غذاخوری راهنمایی کرد و خودش به آشپزخانه رفت.و شروع کرد به خواندن لیستی که پسرش نوشته بود:۱- قهوه سرو کن.و برای دوستانش قهوه آورد.بعد از مدتی صحبت، ادگار که کمی مضطرب شده بود، دوباره به آشپزخانه رفت و خواند:۱- قهوه سرو کن.و دوباره برایشان قهوه ریختو این کار را چهار بار تکرار کرد...در پایان، دوستانش خداحافظی کردند و رفتند.یکی از آنها در راه به دیگری گفت:• تیتو، متوجه شدی؟ چه میزبان بدی بود ادگار!!؟ حتی یک فنجان قهوه هم برایمان نیاورد!!!تیتو جواب داد:• ادگار کیست؟ دربارهی چه کسی حرف میزنی؟آخر شب، پسر ادگار به خانهی پدرش برگشت و با تعجب دید که ساندویچها، نوشیدنیها و کیک هنوز دستنخوردهاند.!!!از پدرش پرسید:• پدر، چی شد؟!!ادگار جواب داد:• پسرم، باور نمیکنی! هیچکدامشان نیامدند…نتیجهی داستان:بیایید از این به بعد فرصتها را از دست ندیم و بیشتر دور هم جمع شویم، تا زمانی که هنوز یکدیگر را به یاد میآوریم و میشناسیم…در ضمن پیشنهاد میکنم این داستان واقعی را برای دیگر دوستانتان بفرستید، قبل از آنکه يادتان برود آنها چه کسانی هستند.منم این حکایت رو یکی از دوستانم برام فرستاده، هر چی فکر میکنم یادم نمیاد کدامشان بوده.!!! 🤭داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
🌹🌷*ساعت مچی* بیجار کردستان زمستان ۱۳۹۹*در سوپر مارکت دوستم نشسته بودم.یکی از مشتری های قدیمی که پیر مردی روستایی و ساده ای بود وارد شد و بعد از احوال پرسی با دقت نگاهی به کفش و کلاه و عینک و پالتوی پلوخوری من انداخت.نمی دانم توی سرش چی گذشت.بعد از خرید و کمی حرف و حدیث و این دست و اون دست کردن ، از جیب بغلش دستمالی ابریشمی در آوردو یک ساعت مچی قدیمی را از نایلون داخل دستمال خارج کرد و گفت :برادر زاده ام می گوید این را به من بده، چرا ساعت عهد بوق را نگه داشتی ؟به دردت نمی خورد.اما دلم نمیاد.آخه ازش خاطره دارم.آیا واقعا به درد نمی خورد ؟تا ساعت را دیدم فهمیدم عتیقه س یک سیکو پنج اتومات بودبا کمربندی از طلای هیجده عیار که دور صفحه اش برق می زد و بندی زیبا و دو رنگ داشت با آب طلا.توضیحات زیادی هم در پشتش نوشته شده بود.گفتم: عمو جان خیلی گران هستش ، حداقل سی میلیونی ارزش دارد.شاید هم بیشتر.پیش تو چه می کند؟گفت پاییز سال ۱۳۵۵از روستای خودمان به تهران رفتم و تا نزدیکی های عید کار کردم.پول خوبی در آوردم خیلی دوست داشتمساعتی بخرم و در آبادی پز بدم اما می ترسیدم سرم کلاه برود.یک روز از صاحب کارم پرسیدمکجا ساعت خوب می فروشند ؟ گفت :خیابان فردوسی ، نزدیک لاله زارآنجا را پیدا کردم.پشت ویترین مغازه ها پر بود ازساعت های قشنگ و رنگ و وارنگ.گفتم ای داد بی داد حالا من اگه با این سر و وضع برم تو ، سرم کلاه می زارند.نزدیک ظهر بود. گرسنه بودم و دلم برای مادرم تنگ شده بود.همین طور که داشتم فکر می کردم.دیدم یک مرد میان سال کراواتی خیلی مرتب که سرش تقریبا تاس بود و کیف چرمی سیاهی در دست داشت با جوانی خوش سیما توی پیاده رو عبور می کنند.دماغ مرد میان سال بزرگ و صورتش مانند گرده های تنوری مادرم ، پت و پهن و کت و کلفت بود.نمی دانم چرا از او خوشم آمد.جلو رفتم و سلام کردم و گفتم :ببخشید عرضی داشتم.با خوشرویی جواب سلامم را داد و گفت بگو پسرم.گفتم: آقا من پول دارم.می خواهم ساعت خوبی بخرم ،می ترسم سرم کلاه برود.بدون معطلی گفت دنبال من بیا . وارد یکمعازه بزرگ دو دهنه شدیم.ناگهان مدیر فروشگاه و کارکنانش خبر دار ایستاده و نسبت به او احترام زیادی گذاشتند.گفت : یک ساعت خیلی خوب به دوستم بدهید.مدیر آنجا چند جور ساعت را جلو من گذاشت و من این را انتخاب کردمو تا امروز هم نمی دانستم طلاست.در حالی که ساعت را در جعبه قرار می دادند، آن آقا چیزی را امضا کرد و بعدش خدا حافظی کرد و رفت.به فروشنده گفتم چقدر تقدیم کنم ؟گفت دوستتان حساب کردبا عجله بیرون آمدم تا او را پیدا کنم و پول ساعتو بدم ، اما رفته بود.به مغازه برگشتم و گفتم این آقا کی بود؟ گفت مگر دوست شما نبود ؟ گفتم نهگفت:*دکتر عبدالله ریاضی رئیس مجلس.*پیر مرد آهی کشید و گفت :راستی حالا مردم می توانند مسئولین فعلی را در خیابون و کوچه و بازار و بین خودشون ببینند؟راه دور چرا برویم کسی فرماندار یا فلان مسئول بیجار را توی نانوایی یا قصابی دیده ؟در نوبت دکتر چطور ؟هر کس دیده بیاد این ساعت را بهش می دهم . یادم آمد چرا به من اعتماد کرد و ساعتو نشانم داد.چون قیافه ام در نظر او مثل گرده های مادرش بود............ پایان.🖋️ عبدالحمید جعفریپی نوشت:زنده یاد دکتر عبداله ریاضی متولد 1285 اصفهان- اعدام 1358 ،ریاضیدان ،استاد دانشگاه ، رئیس دانشکده فنی دانشگاه تهرانو رئیس مجلس شورای ملی ایراندر بین سالهای 1342 تا 1357 ، انسانی به غایت پاک ، باشرف ،درستکار و میهن پرست بوداو با اینکه در زمان وقوع انقلاب در خارج از کشور بود با همه خطرهایی که تهدیدش می کرد به کشور برگشت ولی دستگیر و در فروردین 1358 اعدام شد.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
زیبا بودن یعنی "خودت" بودن!تونیازی به پذیرفته شدن توسط دیگران،نداریتونیازمند پذیرش خودت هستی داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
💫🦋 ایرانی که قهرمان امپراتوری روم شد.🍃 در سال ۳۶۳ میلادی، زمانی که ژولیان مرتد، امپراتور روم، در جنگ با ایران شکست خورد و کشته شد، یک شاهزاده ایرانی به نام هورمزد نقش غیرمنتظرهای در تاریخ ایفا کرد. او که از خاندان ساسانی بود و به روم گریخته بود، در بحبوحه هرج و مرج پس از مرگ ژولیان، ارتش بیسرپرست روم را از میان خاک ایران بیرون آورد و جان هزاران سرباز رومی را نجات داد.📍جزئیات شگفتانگیز:هورمزد پسر شاهپور دوم بود که پس از اختلاف با پدرش به روم پناهنده شده بود.در نبرد میان ژولیان و ایرانیان، او نه به رومیها پیوست و نه به ایرانیان، بلکه بیطرف ماند.پس از مرگ ژولیان، وقتی ارتش روم در قلب ایران محاصره شد، هورمزد با استفاده از دانش خود از جغرافیای منطقه و روابطش با ایرانیان، راهی امن برای عقبنشینی رومیها پیدا کرد.او حتی مذاکرات صلح بین دو امپراتوری را تسهیل کرد و باعث شد رومیها با پرداخت غرامت، از ایران خارج شوند.📍چرا این داستان کمتر شنیده شده؟تاریخ نگاران رومی نمیخواستند اعتراف کنند که یک «بربر شرقی» ارتش آنها را نجات داده است.📍ایرانیان هم او را خائن میدانستند چون به رومیها کمک کرده بود.🍃 هورمزد بعدها به روم بازگشت و به عنوان مشاور ارشد امپراتور والنس منصوب شد. برخی مورخان معتقدند او اولین وزیر خارجه ایرانی تبار در تاریخ اروپاست!داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
💫🦋 بوق سگ🍃 در قدیم بازارها دارای چهار مدخل بودند که شبانگاهان آنان را با درهای بزرگ می بستند و تمامی دکانها نیز به همین طریق قفل می شدند .از انجا که همیشه احتمال خطر میرفت،نگهبانانی نیز شب در بازار پاسبانی میدادند. به دلیل اینکه نمی توانستندتمامی بازار را کنترل کنند ، سگهای وحشی به همراه داشتند که به جز خودشان به ، دیگری رحم نمی کردند. پاسبانان شب، در ساعت معینی از شب، در بوق بزرگی که ازشاخ قوچ بود ، با فاصله زمان معینی می دمیدند . بدین معنا که عنقریب سگها را دربازار رها خواهیم کرد . دکانداران نیز سریع محل کسب خود را ترک کرده وبه مشتریان خود میگفتند دیر وقت است وبوق سگ را نواختند. 📍از ان زمان بوق سگ اصطلاح دیر بودن معنا گرفته ! داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
نظافتچی ساختمان یک زن جوان است که هر هفته همراه دخترک پنج سالهش میآید.امروز درست جلوی واحد ما صدای تی کشیدنش قاطی شده بود با گپ زدنش با بچه.پاورچین، بیصدا، کاملا فضول رفتم پشت چشمیِ در، بچه را نشانده بود روی یک تکه موکت روی اولین پله.بچه گفت: بعد از اینجا کجا میریم؟مامان: امروز دیگه هیچجا. شنبهها روز خالهبازیه...کمی بعد بچه میپرسد: فردا کجا میریم؟مامان با ذوق جواب میدهد: فردا صبح میریم اونجا که یه بار من رو پلههاش سُر خوردم...بچه از خنده ریسه میرود.مامان میگوید: دیدی یهو ولو شدم؟بچه: دستتو نگرفته بودی به نرده میفتادیا...مامان همانطور که تی میکشد و نفسنفس میزند میگوید: خب من قویام.بچه: اوهوم، یه روز بریم ساختمون بستنی...مامان میگوید که این هفته نوبت ساختمون بستنی نیست.نمیدانم ساختمان بستنی چیست، ولی در ادامه از ساختمان پاستیل و چوبشور هم حرف میزنند.بعد بچه یک مورچه پیدا میکند، دوتایی مورچه را هدایت میکنند روی یک تکه کاغذ و توی یک گلدان توی راهپله پیادهاش میکنند که بره پیش بچههاش بگه منو یه دختر مهربون نجات داد تا زیر پا نمونم.نظافت طبقه ما تمام میشود...دست هم راه میگیرند و همینطور که میروند طبقه پایین درباره آندفعه حرف میزنند که توی آسانسور ساختمان بادامزمینی گیر افتاده بودند.مزهی این مادرانگی کامم را شیرین میکند، مادرانگیای که به زاییدن و سیر کردن و پوشاندن خلاصه نشده، مادر بودنی که مهدکودک دو زبانه، لباس مارک، کتاب ضدآب و برشتوکِ عسل و بادام نیست.ساختن دنیای زیبا وسط زشتیها از مادر، مادر میسازدداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
پدربزرگ من...چیز زیادی ازش یادم نمیادجز اینکه شطرنج بازیکردن رو بهم یاد داد،هر بار که بازیمون تموم میشدو مهرهها رو توی جعبهش میذاشتیم،یه چیز بهم میگفتهنوز صدای آرومش تو گوشمه:"میبینی کرول! زندگی مثل شطرنجه؛وقتی بازی تموم میشه، همهی مهرهها،-پیادهها، شاهها و وزیرها-همه به یک جعبه برمیگردن..."📚 دروغگویی روی مبل👤 اروین یالومداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
کسیو پیدا کن که به داشتنت افتخار کنه، واسه اینکه از دستت بده نگران باشه، برات بجنگه، بهت افتخار کنه، بهت احترام بزاره، برات اهمیت قائل بشه و در نهایت دوستت داشته باشه!درود❣داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
جیگی جیگی که بود و سرانجامش چه شد!؟اسم واقعیاش را کسی نمیداند. معروف بود به «جیگی جیگی». خانوادهای هم نداشت. در دهه سی و چهل خورشیدی در مشهد دورهگردی میکرد و دف میزد و به آوازخوانی شهره بود.رضا کیانیان درباره او مینویسد:«پدرم، در مشهد در بازارچه حاج آقاجهان، دکان طباخی داشت و مرا تابستانها به دکان خود میبرد و آنجا شاگردی میکردم؛ در همانجا بود که وقتی جیگی جیگی بساط نمایشش را پهن میکرد، یکی از مشتریهایش من بودم. جیگی جیگی سیهچرده و لاغر بود و ساز محلی میزد. موسیقیاش شاد بود هرچند خودش غم خاصی داشت. جیگی جیگی هرگز دنبال پول نبود. در آن زمان که کودکی ده دوازده ساله بودم، حرکات او که با ساز انجام میداد برایم شگفتانگیز بود و شاید علاقهای که به عروسک نمایشی او داشتم باعث شد بعدها سراغ تئاتر بروم. در همان زمان بچه دیگری هم بود به نام محمدرضا که محو مضراب جیگی جیگی میشد. پدر محمدرضا قاری قرآن بود و در مغازهاش به او تمرین قرآن میداد و این کودک کسی نبود جز محمدرضا شجریان که در دوره کودکیاش هر کس صدای قرآن خواندن او را میشنید میخکوب میشد»جیگی جیگی کارش رقص و نوازندگی بود و مقدسمآبها او را مطرب مینامیدند و همین عنوان سبب شده بود که به حرم امام هشتم شیعیان راهش ندهند. چرا که میگفتند آمدن مطرب به داخل حرم، بیحرمتی به امام است و به نگهبانان در ورودی سپرده بودند تا مانع ورود جیگی جیگی شوند.سرانجام جیگی جیگی درگذشت و از آنجا که کسی را نداشت، شهرداری پیکرش را به غسالخانه میبرد تا روز بعد در قبرستانی متروک خارج از شهر دفن نماید چرا که او مطرب بود. همزمان با جیگی جیگی، ثروتمندی معروف و والامقام در مشهد فوت میکند که برایش مراسم ویژهای ترتیب دادند.قرار شد آن مرد والا مقام در حرم امام هشتم شیعیان دفن شود که هزینه بسیار بالایی هم داشت. صبح روز بعد دستاندرکاران برگزاری مراسم آن مرد والامقام به غسالخانه رفته و جنازه را تحویل گرفته و راهی حرم میشوند تا او را در حرم دفن کنند. همزمان با آنها دو نفر از کارگران شهرداری هم جنازه جیگی جیگی را برای دفن به قبرستانی در بیرون از شهر بردند و جنازه را بیکس و تنها و به سرعت در بیابان دفن کردند.در حرم امام هشتم شیعیان مراسم بدرقه آن مرد والامقام با خواندن روضه و دعا، ساعتها طول میکشد و سرانجام هنگام وداع و دفن تاجر، وقتی کفن را کنار میزنند، میبینند که این جنازه جیگی جیگی است که اشتباهاً بجای جنازه آن مرد والامقام به حرم آورده شده.لذا سریعاً به غسالخانه میروند تا جنازه مرد والامقام را به حرم بیاورند اما به آنها گفته میشود که امروز صبح کارگران شهرداری به خیال اینکه جنازه متعلق به جیگی جیگی است، برده و او را در بیابان دفن کردهاند. آنها به قبرستان مذکور در خارج از شهر رفته و وقتی میرسند که کار دفن تمام شده و کارگران تلی از خاک نیز بر گور آن مرد ریختهاند.خانواده مرد والامقام درخواست نبش قبر کردند، اما آیتالله میلانی که مرجع تقلید بود اجازه این کار را نداد و گفت نبش قبر گناه است و بهتر است جیگی جیگی را در گور آن مرد والامقام در حرم دفن نمایید. و بدین ترتیب جیگی جیگی در زیر سقاخانه اسماعیل طلا در حرم امام هشتم شیعیان دفن شد.عنوان فستیوال جهانی تئاتر عروسکی جیگی جیگی، برگرفته از نام این هنرمند است. فستیوال جیگی جیگی بعنوان جشنواره بینالمللی تئاتر ایران، در کتاب راهنمای جشنوارههای بینالمللی تئاتر کمبریج ثبت شده است.یکی از اشعار معروف جیگی جیگی چنین بود:جیگی جیگی، ننه خانومبیا بشین روی زانومروی زانوم، سنجد دارهیه کمی بخور، قوت دارهداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
لُنگِ تَر: يکی از بالاترین افتخارات زنان در دوره قاجار!در دوره قاجار بدترین شرمساری و سرشکستگی برای یک زن این بود که شوهرش ترک همبستری با او کند! به همین علت این کار میان زن و شوهرهای پیر و عجوزه نیز تعطیلبردار نبود.صبح روز بعد نیز زن و مرد، لُنگ و قطیفه و بغچه حمام را برداشته و به حمامهای عمومی رفته و غسل جنابت را که میگفتند تعلل در آن غضب خدا را به جوش میآورد انجام میدادند.و بعد از مراجعت به خانه، زن لُنگهای سفید و قرمز را که در حمام به تن کرده و تَر بود جهت خشک شدن جلوی درِ اتاقش آویزان میکرد و این بیشتر بخاطر فخرفروشی به همسایگان بود که بگوید دیشب شوهرش با او کارهایی کرده است.اینکار که برای زنان بزرگترین افتخار به شمار میرفت، تا آن حد حیثیتی بود که زنان سیاهبخت و از نظر افتاده جهت جلوگیری از تحقیر و مسخره شدن توسط دیگران، چند لُنگ را تَر کرده و جلو در اتاقشان میآویختند و تظاهر به حمام رفتن میکردند!چرا که انجام مقاربت از واجبات و مسلمات هر مرد بود و روضهخوانها نیز بر روی منبرها با گفتن روایات و سفارشاتی درباره عمل به آن، مردم را تشویق به مقاربت کرده و همه اینها سبب میشد که چنین کاری در انظار مردم ترک ناشدنی بیاید و انسان درستکار میبایست تا پای گور با همسر خود همبستر شود!با این تفاصیل مشخص است هر زنی که مردش با او همبستر نمیشد، تا چه اندازه مورد تحقیر و شماتت اطرافیان قرار میگرفت و زنان برای گریز از این بیآبرویی مجبور بودند تظاهر به حمام رفتن کنند!این کار برای زنان بقدری مهم بود که حتی توقف یک شب همبستری، موجب وحشت زن از بیزاری مرد و افکاری همچون سر به جای دیگر داشتن مرد گردیده و زن را پریشان خاطر ساخته و وادار به سببجویی و چارهاندیشی مینمود. چنانچه بر همین حساب نیز میگفتند هرگز نباید رختخواب زن و مرد از هم جدا باشد و بستر علاحده داشته باشند!و همچنین زنِ سفیدبخت را آن زنی میدانستند که هرروز لُنگ و قطیفهاش جهت خشک شدن در برابر اتاقش آویزان باشد!داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
حکایت ملا نصرالدین و رحمت خداوندروزی از روزهای بهاری باران به شدت در حال باریدین بود. خوب در این حالت هر کسی دوست دارد، زودتر خود را به جای برساند که کمتر خیس شود. ملا نصرالدین از پنجره به بیرون نگاه کرد و همسایه خودش را دید. او می دوید تا زودتر خودش را به خانه برساند.ملا نصرالدین پنجره را باز کرد و فریاد زد.های همسایه! چیکار می کنی؟ خجالت نمی کشی؟ از رحمت خدا فرار می کنی؟مرد همسایه وقتی این حرف ملا را شنید، دست از دویدن کشید و آرام ارام به سمت خانه رفت. در حالی که کاملا موش آب کشیده شده بود.چند روز گذشت. این بار ملا نصرالدین خود در میانه باران گرفتار شد. به سرعت در حال دویدن به سوی خانه بود که همسایه سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت:های ملا نصرالیدن! خجالت نمی کشی از رحمت خدا فرار می کنی! چند روز قبل را یادت هست؟ به من می گفتی چرا از رحمت خدا فرار می کنی؟ حال خودت همان کار را می کنی؟ملا نصرالدین در حالی که سرعت خودش را زیادتر کرده بود، گفت:چرا یادم هست. به همین خاطر تندتر می دوم که زیادتر رحمت خدا را زیر پایم نکنم.این داستان کنایه از افرادی که از زمین و زمان ایراد می گیرند، اما برای رفتارهای خودشان هزار و صد توجیه ذکر می کنند.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
مردی در کنار چاه زنی زیبا دید، از او پرسید: زیرکی زنان به چیست؟ زن داد و فریاد کرد و مردم را فراخواند!مرد که بسیار وحشت کرده بود پرسید: چرا چنین میکنی؟ من که قصد اذیت کردن شما را نداشتم، دیدم خانم محترم و زیبارویی هستی، خواستم از شما سوالی بپرسم.در این هنگام تا قبل از اینکه مردم برسند زن سطل آبی از چاه بیرون کشید و آن را بر سر خود ریخت، مرد باتعجب پرسید: چرا چنین کردی؟زن خطاب به مردم که برای کمک آمده بودند گفت: ای مردم من در چاه افتاده بودم و این مرد جان مرا نجات داد، مردم از آن مرد تشکر کرده و متفرق شدند.دراین هنگام زن خطاب به مرد گفت :این است زیرکی زنان!اگر اذیتشان کنی تو را به کام مرگ میکشند و اگر احترامشان کنی خوشبختت میکنند.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
گاهی آدمها فکر میکنند بزرگترین تراژدی زندگیاز دست دادن دیگران است؛اما حقیقت این است کهبزرگترین تراژدیاز دست دادنِ خودِ واقعیمان در میان توقعات دیگران است...درود🌹داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
در دبستانی، معلمی به بچه ها گفت آرزوهاشونو بنویسن . اون نوشته های بچه ها رو جمع کرد و به خونه برد .یکی از برگهها ؛ معلم رو خیلی متاثر کرد . در همون اثنای خوندن بود که همسرش وارد شد و دید که اشک از چشمای خانمش جاریه . پرسید، چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟زن جواب داد، این انشا را بخوان؛ امروز یکی از شاگردانم نوشته . گفتم آرزوهایشان را بنویسند و اون اینجوری نوشته .مرد کاغذ را برداشت و خواند. متن انشا اینگونه بود:"خدایا، میخواهم آرزویی داشته باشم که مثل همیشه نباشد؛ مخصوص است. میخواهم که مرا به تلویزیون تبدیل کنی.میخواهم که جایش را بگیرم. جای تلویزیونی را که در منزل داریم بگیرم. میخواهم که جایی مخصوص خودم داشته باشم و خانوادهام اطراف من حلقه بزنند.میخواهم وقتی که حرف میزنم مرا جدّی بگیرند؛ میخواهم که مرکز توجّه باشم و بی آن که سؤالی بپرسند یا حرفم را قطع کنند بگذارند حرفم را بزنم. دلم میخواهد همانطور که وقتی تلویزیون خراب است و به آن میرسند، به من هم برسند و توجّه کنند. دلم میخواهد پدرم، وقتی از سر کار برمیگردد، حتّی وقتی که خسته است، قدری با من باشد. و مادرم، وقتی غمگین و ناراحت است، به جای بیتوجّهی، به سوی من بیاید. و دوست دارم، برادرانم برای این که با من باشند با یکدیگر دعوا کنند ... دوست دارم خانواده هر از گاهی همه چیز را کنار بگذارند و فقط وقتشان را با من بگذرانند. و نکتۀ آخر که اهمّیتش کمتر از بقیه نیست این که مرا تلویزیونی کن تا بتوانم آنها را خوشحال و سرگرم کنم. خدایا، فکر نکنم زیاد چیزی از تو خواسته باشم. فقط دوست دارم مثل هر تلویزیونی زندگی کنم."انشا به پایان رسید.مرد نگاهی به همسرش کرد و گفت، "عجب پدر و مادر وحشتناکیاند!" زن سرش را بالا گرفت و گفت، "این انشا را دخترمان نوشته"داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
مدتی قبل برای "تبدیلِ پنج هزار دلار امانتی" یکی از اقوام به طرف بانک میرفتم. پاکت محتوی دلارها را در "داخل یک پوشه" گذاشته بودم و متأسفانه بر اثر بی دقتی آن را برعکس بدست گرفته بودم!و هنگام گذر از عرض خیابان بی آنکه خودم متوجه شده باشم، دلارها پی در پی از آن خارج می شدند و "از زیر دستم به زمین میریختند!"با صدای "بوق ماشین های در حال عبور و همهمه و نگاه های پر از حیرت رهگذران" پیادهرو روبرو متوجه شدم که صداها و نگاهها "مربوط به من" است. به عقب که برگشتم دیدم در فاصلۀ گذرم از خیابان، "کل دلارها" از داخل پوشه خارج و در بخش نسبتآ وسیعی از "کف خیابان" و به "صورتی پراکنده/ ریخته شده و بر اثر باد هم مرتباً در فضای اطرافِ آن خیابانِ پر از ازدحام و عبور و مرور جابجا می شود.از شانسم در همان لحظه نیز دانش آموزان ابتدایی مدرسهای در آن نزدیکی که "تعطیل" شده بودند هم به خیابان رسیدند!یک لحظه خشکم زد و در خیالم "امانت مردم را کاملا بر باد رفته" تصور کردم و مبهوت و مستأصل، نظاره گر نتیجۀ این بی دقتی و اهمال خودم شده بودم.صدای یک "خانم محجبۀ جوان" با فرزندی در بغل که به سرعت مشغول "جمعآوری دلارها" ازروی زمین بود، مرا به خود آورد که داد می زد: چرا ایستادی؟! "جمعشون کن خب...!"با این "تلنگر" بخودم آمدم و در کمال ناباوری "مردمی" را دیدم که همه شان تبدیل به "من" شده بودند!از "رهگذران جور وا جور پیادهرو" تا "کودکان دبستان تعطیل شده" و چندین دختر و پسر جوان که برخی جلوی عبور و مرور ماشینها را گرفته بودند و بقیه هم به شدت مشغول جمعآوری آن دلارها...چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که اطرافم پر شده بود از "مردمانی دلسوز و امانتدار" که دلارهای مچاله شده در دستانشان را به طرف من گرفته بودند و من مانده بودم که دلارها را تحویل بگیرم و یا بر "انسانیت و شرافتشان زانوی تعظیم زنم.!"کاسبی از آن اطراف مرا به طرف مغازه اش هدایت کرد و "لیوانی آب" به من داد و دلارها را از مردمی که حتی برای یک تشکرِ خشک و خالی من هم صبر نکرده بودند و بی درنگ رفته بودند "تحویل گرفت.""" بعد از شمارش، حتی یک برگ هم از آن دلارها کم نبود!""* آن روز دوباره باور کردم که جامعۀ خوب را لزومآ دولتها به ارمغان نمیآورند، خودمان هم میتوانیم آن را بسازیم. *"هنوز هم دیر نشده..."داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
پسر کوچکی بعد از بازگشت به نزد خانواده اش از آنها خواست که یک عالم دین برای او حاضرکنند تا به 3سوالی که داشت جواب بدهد.بالاخره یک عالم دین برای ایشان پیدا کردند و بین پسربچه و عالم صحبتهای زیر رد و بدل شد؛پسربچه: شما کی هستی؟ و آیا می توانی به سه سوال بنده پاسخ دهی؟معلم: من عبدالله، بنده ای از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به امید خدا.پسربچه: آیا شما مطمئنی جواب خواهی داد؟ چون اکثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند!معلم: تمام تلاشم را میکنم و با کمک خدا جواب میدهم.پسربچه: سه سوال دارم،سؤال اول: آیا در حال حاضر خداوندی وجود دارد؟ اگر وجود دارد شکل و قیافه آن را به من نشان بده؟سؤال دوم: قضا و قدر چیست؟سؤال سوم: اگر شیطان از آتش خلقت شده است، پس برای چی او در آخرت در آتش انداخته خواهد شد؟ چون بر ایشان تأثیری نخواهد گذاشت!معلم کشیده ی محکمی را به صورت پسربچه زد،پسر بچه گفت: برای چی به من زدی و چه چیزی باعث شد که از من ناراحت و عصبانی شوی؟معلم جواب داد: من از دست شما عصبانی نشدم و این ضربه ای که به شما زدم جواب هر سه سوال شماست.پسربچه: ولی من هیچی را نفهمیدم.معلم: بعد از اینکه شما را زدم چه چیزی حس کردی؟پسربچه: حس درد بر صورتم دارم.معلم: پس آیا اعتقاد داری که درد موجود است؟پسربچه: بله.معلم: پس آن را به من نشان بده.پسربچه: نمیتوانم.معلم: این جواب اول من بود.همگی به وجود خداوند اعتقاد داریم ولی نمیتوانیم او را ببینیم.سپس اضافه کرد که آیا دیشب خواب دیدی که من تو را خواهم زد؟پسربچه: نه.معلم: آیا گاهی به ذهنت آمد که من تو را روزی خواهم زد؟پسربچه: نه.معلم: این قضا و قدر بود.سپس اضافه کرد: دستی که با آن تو را زدم از چه چیزی خلق شده است؟پسربچه: از گل.معلم: وصورت تو از چی؟پسرپجه: باز از گل.معلم: چه چیزی حس کردی بعد از اینکه بهت زدم؟پسربچه: حس درد داشتم.معلم: آفرین، پس دیدی چطور گل بر گل درد وارد میکند، این با اراده خدا انجام میشود،پس با اینکه شیطان از آتش خلق شده، اما اگر خدا خواست این آتش مکان دردناکی برای شیطان خواهد بود.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
یه روز شهامت اینو پیدا میکنی که قید آدمای سمی زندگیت رو بزنی. خودت رها میکنی کسی رو که میترسیدی رهات کنه.تصمیم میگیری مسیر زندگیت رو تغییر بدی. ورزش رو شروع میکنی، کتاب میخونی، ساعت خوابت رو تنظیم میکنی، به خودت به پوستت به سلامتیت اهمیت میدی و یه سبک زندگی جدید رو شروع میکنی. یه روز زخمی که به روحت زدن رو با دستای خودت پانسمان میکنی و میفهمی به کمک هیچکس نیاز نداری.بلند میشی و رویاهاتو میسازی.یادت میاد چقد لیاقتت بیشتر از ایناست.یه روز میفهمی خودت بیشتر از بقیه آدما لایق عشق ورزیدن هستی.دست برمیداری از تلاش برای آدم اشتباه...یه روزی شهامت اینارو پیدا میکنی، من بهت قول میدم.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
I hope you find moments where youI hope you find moments where you fall a little more in love with yourself..امیدوارم لحظاتی رو پیدا کنی که کمی بیشتر عاشق خودت بشی.درود دوستان عزیز❣داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️