🍀ما زندگان این روزها امروز روز اول مرداد است. یک سوم این تابستان گرم و خونین هم گذشت. فردا نمایشگاه…
انتشار: 2026/07/23 09:14 UTC
🍀ما زندگان این روزها امروز روز اول مرداد است. یک سوم این تابستان گرم و خونین هم گذشت. فردا نمایشگاه غذای بدون پسماند داریم و این دومین رویدادمان است. نیمههای اسفند پارسال بود که دور هم جمع شدیم با چند دوست همدل که یک کاری بکنیم. من خیلی رمق کار نداشتم. راستش رفتهبودم که کمی از خودم و وحشت و اندوهم فرار کنم. اما بچهها جدی بودند برای کار. توی جمع پنجنفرهمان سه تا نجمه داشتیم. نمیدانم چه معنایی میتوانست داشته باشد لابد این که حواست به خودت باشد نجمه! یک گلی به سربگیر نجمه! از بقیهی نجمهها یاد بگیر نجمه! اما آن روزها منگ و مات بودم. ایرانم درد میکرد. عزمم جمع نبود. دلم پریشان بود. دو دسته آدم دور و برم بودند که از هر دوشان میترسیدم و همدل نبودم با هیچ یک. یک دسته اینترنشنالیها که مطمئن بودند دارد درست میشود و این که این آخرین نبرد است. یک دسته هم رسانه داخلیها که آنها هم یک مدلی سرخوش و پرانرژی بودند. اینکه نگنجی در دستهبندیها آدم را تنها و خسته میکند. حس میکنی فیکی واقعیت نداری. آن روزها از ترس گمکردن خودم صبح زود بیدار میشدم. غرق در دعا و مراقبه میشدم. میدویدم. با طبیعت بودم و قلبم را محکم بغل گرفتهبودم تا بماند تا یادم نرود که هست تا بمانیم برای هم.دور شدم داشتم چه میگفتم؟ در آن روز نیمهی اسفند دوستانم که من هم جزوشان بودم و نبودم تصمیم گرفتیم رویدادی به نام بده بستان سبز راه بیندازیم. تبادل و فروش اقلام دست دوم. فکر میکردم مگر میشود؟ توی این سرزمین دارد خون روی زمین میریزد. حتی از یزد میاننشین و امن ما هم هر روز صدای انفجار میآید و ما به فکر رویداد باشیم؟ حالا هر رویدادی...؟ اما جدیت آن جمع و بخصوص دو تا نجمه داشتنش لالم میکرد. همان روزها با خودم عهد کردهبودم که اگر جنگ قبل از سال تحویل تمام شد سبزی پلو ماهی شب عید را در خانهی خودم بپزم. فداکاری باشکوهی نبود اما همین را بلد بودم و واقعا باور و امید داشتم به تمامشدن جنگ. این بود که ته دلم گفتم تا آن تاریخ جنگ تمام شده و رسیدهایم به زمان بازوگشادن و ویرانهها را ساختن آنطور که عباس بهادری بعد از جنگ ایام جوانیمان میخواند. گفتم ده فروردین که بیاید میرویم توی دل رویدادمان با ترویج و تمرین بازمصرف و پاسداشت منابع که خیلی هم به ساختن ویرانهها میخورد. با این توهم بود که ماندم پیش نجمهها و مریم و میترا.رسیدیم به ده فروردین و جنگ هنوز بود. دیگر یاد گرفتهبودم که اشک بریزم و نترسم. که بترسم و خود را نبازم. که باور کنم یک چیزی توی ذات زندگی هست که با هیچ انفجاری پایان نمیپذیرد. چه چیزی؟ والله اگر بدانم. همینجوری فرض میکردم که هست تا دلم قرص شود. باورش کردم تا بقیهی زمانم را روی آن بسازم. اینطوری بود که کش آمدم.رفتیم توی دل رویداد. اتفاق عجیبی بود. بچهها با عیدیهایشان میآمدند و چقدر اسباببازی و کتاب و دفتر فروختیم. آدمها میآمدند خرید میکردند یا نمیکردند. حرف میزدیم. میپرسیدند؛ میشنیدند و به فکر فرو میرفتند و ...وسطهای روز بارها صدای رعد و برق را با انفجار اشتباه گرفتیم و این شادی کمیابی بود در یزد ما. روز آخر آمدم بیرون و دیدم توی آسمان به اندازه آبی ابر هست باران هست رنگین کمان هست سایه هست و آفتاب هم هست. همه چیز قدر خودش.حالا یکم امرداد سال ۵ است. حالا دیگر ابدا آن طفل معصوم ۴ ماه قبل نیستم. پوستی به قاعدهی کرگدن کلفت کردهام. گریههایم را میکنم اما انگار دیگر ستیزهای با اوضاع ندارم و فهمیدهام که اوضاع مطلقا فرمانپذیر نیست. حالا ایران باز وسط خون و آتش و بیسرانجامی و غربت است و ما دوباره رویداد داریم. این یکی به کف هرم مازلو متعلق است؛ غذا. دوباره توهم بازوگشادن و ویرانهها را ساختن دارم. درست وسط موج ویرانگری که حالا دیگر اصلا معلوم نیست کی قرار است تمام شود. نفهمیدم از کی عزم کردم قرار در بیقراری را به شکلهای مختلف تمرین کنم.حالا دیگر خبری از آبی بیرحمانه زیبای فروردین نیست و از باران و رنگینکمان هم. خورشید بیزنهار میتابد و سابهها هم نمیدانند چه جور تابستانی است. حالا واقعیت ایستاده چشم دوخته توی تخم چشمهایم و بیپروا میپرسد: ها؟ بگو!هنوز هم میخواهی زندگی کنی؟جوابدادن با کلمه را که پایه نیستم آن هم مقابل واقعیتی به این پایه زشت و پرزور. اما میدوم سمت حقیقت؛ سمت کار بامعنا.چند روز است ظرف بازمصرف جور میکنم. برگ درخت میچینم به جای بشقاب یکبار مصرف و مقدمات آشم را میچینم. به گمانم واقعیت هم جوابش را گرفته باشد.القصه ما امروز سالن فیروزه بمان هستیم.بیایید دور هم سر سفرهی پاک زندگی بنشینیم و حقیقت را به رغم واقعیت زشت در آغوش کشیم...🍀نجمه عزیزیلینک کانال یادداشتهایم در تلگرام👇t.me/njmeazizi.%E2%80%8C





