🔞 رابطهی رضا ۲۴ ساله با خانم ۴۰ سالهماجرایی که میخوام براتون بگم، برمیگرده به چند سال پیش...اون موقع یه جوون ۲۴ ساله بودم؛ با موهای مشکی، پوست گندمی ، خوشتیپ و خوشچهره بودم.اون روزا تو یه مغازه توی پاساژ کار میکردم، که با یه خانوم ۴۰ ساله به اسم شیدا آشنا شدم...همیشه به خودش میرسید، کمتر از سنش میزد و خیلی خوشلباس بود.هفتهای دو سه بار میاومد مغازه، کلی خرید میکرد و باهام گپ میزد.منم معذب بودم ولی چیزی نمیگفتم... چون مشتری ثابت و پولداری بود.یک روز تلگرام پیام داد که خریدهاشو ببرم طبقه چهارم. وقتی رسیدم، در رو باز کرد لباس دکلته قرمز باز تنش بود ، لبخند زد و گفت تازه لاک زده خریدها رو تو آشپزخونه بذارم . دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت "رضا جون، لطفاً نزدیکتر بیا!" منم که کمی معذب شده بودم، خریدها رو بردم تو آشپزخونه ولی اون از پشت در رو بست ، اونجا بود که فهمیدم این یک دیدار معمولی نیست... ادامه داستان ➡️➡️