آنقدر روزها شلوغ و شبها خسته و نیازمند سکوتم که فرصت نمیکنم حتی محض خاطر دلتنگی انگشتهایم، چیزک…
انتشار: 2026/08/27 20:50 UTCدریافت: 2026/08/27 21:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 21:35 UTC
آنقدر روزها شلوغ و شبها خسته و نیازمند سکوتم که فرصت نمیکنم حتی محض خاطر دلتنگی انگشتهایم، چیزکی بنویسم. انگار همهی آن ثانیههایی که در چهل روز جنگ سپری نمیشد و به اندازهی کل مساحت تهران کش میآمد، حالا فشرده و منقبض شده. آدم باورش نمیشود چطور تعریفمان از زمان فقط در دو فصل از یک سالی از عمر و زندگیمان متحول شده. هر چند که همهی سالهای کودکی سر سفرهی هفتسین طوطیوار دعای پدربزرگ را برای بهترین حالها تکرار و زمزمه کرده بودیم، ولی در نهایت تحویل احوالمان به سمتوسوی دیگری رفت. جایی که زمان دوپاره میشود و زندگی هزار پاره، درحالیکه خودت دوست داری ادراکت از زمان شبیه درختی باشد در روستایی نهچندان دورافتاده که وزش ملایم باد و تکان خوردن شاخههایی که برگهای سیراب و سبز سنگینشان کرده، تلقیات از گذر زمان بود و عبور آرام مورچهها روی تنهی باریکت، مرز تعامل تو با جهان، بیآنکه لازم باشد چیزی از بیکرانگی رؤیا و تنگنای زندگی بدانی. #نعیمه_بخشی@Sogholme

