غزل شمارهٔ ۱۴۲۷ مولانامن از اقلیم بالایم سر عالم نمیدارمنه از آبم نه از خاکم سر عالم نمیدارماگر ب…
انتشار: 2026/07/21 13:48 UTCدریافت: 2026/08/01 00:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:05 UTC
غزل شمارهٔ ۱۴۲۷ مولانامن از اقلیم بالایم سر عالم نمیدارمنه از آبم نه از خاکم سر عالم نمیدارماگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهروگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمیدارممرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کنمرا گفتهست لاتسکن تو را همدم نمیدارممرا چون دایه فضلش به شیر لطف پروردهستچو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمیدارمدر آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازدخرد خواهد که دریازد منش محرم نمیدارمز شادیها چو بیزارم سر غم از کجا دارمبه غیر یار دلدارم خوش و خرم نمیدارمپی آن خمر چون عندم شکم بر روزه میبندمکه من آن سرو آزادم که برگ غم نمیدارمدرافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بوز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمیدارمتو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهمبر اشهب بر نمینشینم سر ادهم نمیدارمجز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهبکه بر مسلک به زیر این کهن طارم نمیدارمبه باغ عشق مرغانند سوی بیسویی پرانمن ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمیدارممنم عیسی خوشخنده که شد عالم به من زندهولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمیدارمز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدمبگو عشقا که من با دوست لا و لم نمیدارم



