بسیاری از والدین سالها با کمخوابی، استرس مزمن و احساس مسئولیت دائمی زندگی میکنند؛ اما چون این وض…
انتشار: 2026/08/02 04:02 UTCدریافت: 2026/08/15 02:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:00 UTC
بسیاری از والدین سالها با کمخوابی، استرس مزمن و احساس مسئولیت دائمی زندگی میکنند؛ اما چون این وضعیت برایشان عادی میشود، فراموش میکنند که این حجم از فشار، طبیعی نیست.اگر این روزها زودتر عصبانی میشوی، تمرکزت کمتر شده، حافظهات مثل قبل نیست، یا مدام احساس خستگی میکنی، شاید سیستم عصبیات مدتهاست بدون فرصت کافی برای استراحت، در حالت آمادهباش زندگی میکند.والد خوب بودن یعنی مراقب خودتان هم باشید. چون بچهها به والدینی نیاز دارند که علاوه بر عشق، انرژی و سلامت روان هم داشته باشند. گاهی حتی چند دقیقه استراحت، کمک خواستن، یا تقسیم مسئولیتها، یک سرمایهگذاری برای سلامت کل خانواده است.❤️ یک بغل محکم برای تمام والدینی که هر روز، خسته اما عاشق، دوباره از نو شروع میکنند
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 19 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — دکتر رویا نوری
پایههای شکلگیری اعتمادبهنفس در بچههااعتمادبهنفس بیشتر از اینکه با تعریف و تشویق ساخته شود، از تجربهای که بچه از خودش پیدا میکند شکل میگیرد: «من میتوانم تلاش کنم، یاد بگیرم و از پس بعضی چیزها بربیایم.»۱. تجربه موفقیت واقعی: اجازه بدهیم کارهای متناسب با سنشان را خودشان انجام دهند و نتیجه تلاش خودشان را ببینند.۲. فرصت اشتباه کردن: اگر اشتباه با سرزنش و تحقیر همراه نباشد، بچه یاد میگیرد شکست به معنی ناتوان بودن نیست.۳. استقلال متناسب با سن: انتخاب کردن، تصمیم گرفتن و پذیرفتن مسئولیتهای کوچک، احساس توانمندی را تقویت میکند.۴. حل کردن مشکلات بهجای حل کردن همهچیز برای آنها: قبل از اینکه سریع وارد شویم، فرصت بدهیم فکر کنند، امتحان کنند و راهحل پیدا کنند.۵. توجه به تلاش و فرایند: فقط نتیجه را تحسین نکنیم؛ تلاش، تمرین، پشتکار و پیشرفت را هم ببینیم.۶. انتظارات واقعبینانه: توقعی که خیلی بالاتر از توان کودک باشد، تجربه مداوم «من نمیتوانم» ایجاد میکند؛ توقع بسیار پایین هم فرصت تجربه توانمندی را از او میگیرد.۷. پرهیز از مقایسه: مقایسه مداوم با خواهر، برادر یا همسالان باعث میشود کودک ارزش و توانایی خودش را با عملکرد دیگران بسنجد.۸. اجازه ابراز نظر و مخالفت محترمانه: بچهای که احساس میکند صدایش شنیده میشود، بهتدریج یاد میگیرد به فکر و نظر خودش اعتماد کند.۹. بازخورد واقعی بهجای تعریف اغراقآمیز: بهجای «تو در همهچیز عالی هستی»، مشخص بگوییم: «دیدم سخت بود ولی ادامه دادی.»۱۰. احساس امنیت و پذیرش در رابطه: بچه باید بداند حتی وقتی اشتباه میکند یا موفق نمیشود، رابطه و محبت والدین به عملکرد او وابسته نیست.اعتمادبهنفس زمانی ساخته میشود که بچه بارها تجربه کند: «خودم امتحان کردم، سخت بود، شاید اشتباه هم کردم، اما توانستم ادامه بدهم و یاد بگیرم.»
نشانههای اعتمادبهنفس در بچهها۷ تا ۱۴ سالگی۱. فرزندم برای امتحان کردن کارهای جدید، حتی وقتی مطمئن نیست موفق میشود، آمادگی دارد.۲. وقتی کاری برایش سخت میشود، معمولاً زود تسلیم نمیشود و دوباره تلاش میکند.۳. میتواند در جمع نظر و خواستهاش را بیان کند.۴. وقتی اشتباه میکند، میتواند اشتباهش را بپذیرد بدون اینکه خودش را ناتوان یا «بد» بداند.۵. تواناییها و ویژگیهای مثبت خودش را میشناسد.۶. وقتی چیزی را بلد نیست، بدون خجالت یا احساس ناتوانی کمک میخواهد.۷. وقتی دیگران در کاری بهتر از او هستند، معمولاً تواناییهای خودش را زیر سؤال نمیبرد.۸. اگر دیگران با او موافق نباشند، میتواند نظر خودش را محترمانه بیان کند.۹. بعد از شکست یا موفق نشدن، میتواند دوباره تلاش کند.۱۰. در جمع معمولاً میتواند خودش باشد و برای پذیرفته شدن بیش از حد رفتار خود را تغییر نمیدهد.۱۱. باور دارد که با تمرین میتواند مهارتهای جدید یاد بگیرد.۱۲. برای انجام کارها دائماً به تأیید و اطمینان گرفتن از دیگران نیاز ندارد.۱۳. وقتی از او انتقاد میشود، معمولاً یک انتقاد را به معنی «بیارزش بودن» خودش نمیبیند.۱۴. میتواند درباره احساسات، نیازها و خواستههایش صحبت کند.۱۵. حتی وقتی از یک موقعیت جدید کمی میترسد یا نگران است، میتواند آن را امتحان کند.۱۶. اگر در کاری بهترین نباشد، باز هم میتواند از تلاش و عملکرد خودش راضی باشد.۱۷. در کارهایی که متناسب با سن اوست، به توانایی خودش اعتماد میکند.۱۸. میتواند درباره ویژگیهایی که در خودش دوست دارد صحبت کند.۱۹. وقتی کسی او را مسخره یا قضاوت میکند، نظر دیگران بهراحتی باعث نمیشود ارزش خودش را زیر سؤال ببرد.۲۰. وقتی با یک مشکل روبهرو میشود، معمولاً بهجای اینکه فوراً بگوید «نمیتوانم»، تلاش میکند راهی برای حل آن پیدا کند.اعتمادبهنفس یعنی باور فرد به توانایی خودش برای روبهرو شدن با موقعیتها، انجام کارها و حل مشکلات.در بچهها، اعتمادبهنفس یعنی کودک با خودش فکر کند:«ممکن است بلد نباشم، اشتباه کنم یا حتی موفق نشوم، اما میتوانم تلاش کنم، یاد بگیرم و از پس موقعیت برآیم.»اعتمادبهنفس به معنی نترسیدن، همیشه موفق بودن یا بهترین بودن نیست؛ کودکِ بااعتمادبهنفس هم میترسد و شکست میخورد، اما ترس و شکست باعث نمیشود توانایی خودش را کاملاً زیر سؤال ببرد.و با عزتنفس کمی متفاوت است: اعتمادبهنفس بیشتر به «من میتوانم» مربوط است، در حالی که عزتنفس بیشتر به «من ارزشمندم» مربوط میشود.
کودکی خوب یعنی کودکی شاد؟اصلا!شما میتوانید شادترین، مرفهترین و بهترین خاطرات فرزندتان را در کودکی بسازید و او در نوجوانی درگیر اعتیاد، افسردگی، روابط سمی یا بزهکاری شود….چون شما مغزی را پرورش دادید که هدفش خوشحال بودن است، در حالیکه کودکی دورانی است که فرزندتان در محیط امن خانه بیاموزد….تمام احساسات از خشم، تا حسادت تا اضطراب طبیعی هستند، چطور آنها را تحمل کند و چطور آنها را مدیریت کند. چطور در مواقع سخت تصمیم بگیرد، چطور مشکلات را حل کند.چطور خودش را با تمام نقصهایش دوست بدارد. چطور از اشتباهات نترسد و چطور با ناکامی مواجه شود. چطور احساساتش را ابراز کند، ارتباط برقرار کند و با استمرار به خواستههایش برسد…کودکی خوب یعنی بچهها در محیط امن خانه یاد بگیرند که زندگی همیشه مطابق میلشان پیش نمیرود.گاهی چیزی را که میخواهند به دست نمیآورند.گاهی شکست میخورند و ناامید میشوند.کودکی خوب یعنی فرزندمان بداند اختلاف، پایان رابطه نیست.میشود از هم عصبانی شد،میشود اختلاف داشت،و بعد برگشت، صحبت کرد،عذرخواهی کرد و رابطه را ترمیم کرد.این تجربه به بچهها یاد میدهد که رابطهی سالم، رابطهی بدون تعارض نیست؛ رابطهای است که ظرفیت ترمیم دارد.و شاید یکی از مهمترین بخشهای کودکی خوب این باشد:فرزندمان مجبور نباشد تمام کودکیاش را صرف راضی نگه داشتن ما کند.قرار نیست نسخهای باشد که ما برای آیندهاش تصور کردهایم.اگر خودمان کودکی شادی نداشتیم و هدفمان کودکی شاد فرزندمان باشد، بار سنگینی روی دوش آنها گذاشتهایم. چقدر برایشان سخت خواهد بود که مجبور باشند همیشه خوشحال و راضی باشند.و چه قسمتهای مهم شخصیتشان را باید سرکوب یا تبعید کنند تا با شاد بودن همیشگی قدر تلاشهای ما را بدانند.کافی است با فرزندتان درباره احساساتش حرف بزنید.احساساتش را تأیید کنید، به تواناییهای او باور داشته باشید، قانون و مرزهای سالم بگذارید و توقع داشته باشید در حد تواناییهایشان رفتار کنند.
وقتی عصبانی میشویم، اتفاق مهمی در مغز و بدن ما میافتد. مغز برای چند لحظه ممکن است فرد مقابل یا رفتارش را نه فقط بهعنوان یک مشکل، بلکه بهعنوان یک تهدید تفسیر کند.این تهدید لزوماً خطر واقعی و فیزیکی نیست. گاهی برای مغز ما نادیده گرفته شدن، کنترل از دست دادن شرایط، بیاحترامی، مخالفت مداوم یا حتی گوش ندادن بچهها میتواند احساس خطر ایجاد کند. مخصوصاً وقتی خودمان خسته، مضطرب یا تحت فشار هستیم، آستانهی تشخیص تهدید پایینتر میآید.وقتی مغز احساس خطر میکند، سیستم هشدار بدن فعال میشود. سیستم عصبی سمپاتیک فعالیت بیشتری پیدا میکند و هورمونهایی مثل آدرنالین آزاد میشوند. ضربان قلب بالا میرود، تنفس سریعتر میشود، عضلات منقبض میشوند، فک سفت میشود و بدن برای مقابله آماده میشود.در واقع بدن دارد کاری را انجام میدهد که برای بقا طراحی شده:«یک خطر وجود دارد؛ آمادهی دفاع از خودت باش.»اما همینجا یک اتفاق مهم دیگر هم میافتد. وقتی برانگیختگی خیلی بالا میرود، دسترسی ما به تواناییهایی مثل مکث کردن، دیدن موضوع از زاویهی دیگر، انعطافپذیری و کنترل تکانه سختتر میشود.برای همین ممکن است در اوج عصبانیت، فرزندمان را برای چند لحظه نه بهعنوان بچهای که خسته، ناراحت یا در حال تقلاست، بلکه بهعنوان کسی ببینیم که «دارد با من لج میکند»، «میخواهد من را عصبانی کند» یا «عمداً به حرفم گوش نمیدهد.»و وقتی مغز طرف مقابل را در جایگاه «تهدید» قرار میدهد، واکنش ما هم بیشتر حالت دفاع و مقابله پیدا میکند: صدایمان بلندتر میشود، تندتر حرف میزنیم، تهدید میکنیم یا داد میزنیم.به همین دلیل آگاهی از نشانههای بدن اینقدر مهم است.سفت شدن فک، بالا رفتن ضربان قلب یا تغییر تنفس فقط نشانههای جسمی خشم نیستند؛ میتوانند زنگ هشدار ما باشند که سیستم عصبی دارد وارد حالت دفاعی میشود.اگر این لحظه را زودتر تشخیص بدهیم، فرصتی ایجاد میشود که قبل از واکنش از خودمان بپرسیم:«آیا واقعاً خطری وجود دارد، یا مغز من الان این موقعیت را خطرناکتر از چیزی که هست تجربه میکند؟»هدف این نیست که عصبانی نشویم.هدف این است که قبل از اینکه خشم کنترل رفتار ما را به دست بگیرد، متوجه حضورش شویم.
چالش داد نزدنقسمت دومقبل از اینکه داد بزنیم، بدنمان به ما هشدار میدهد: سفت شدن فک، بالا رفتن ضربان قلب، داغ شدن صورت، تنفس تندتر، در هم رفتن ابروها، همه این علایم، دقیقا قبل از داد زدن در بدن ما اتفاق میافتد.تمرین امروز: خودتان را هنگام عصبانیت تصور کنید. به بدنتان آگاه باشید، نشانهها را بشناسید. از آنها لیست تهیه کنید و دفعه بعد که عصبانی میشوید، تمرکزتان داد نزدن نباشد، آگاه شدن به نشانهها باشد….فکتون چه حالتی داره؟ نفستون چطوره؟ قلبتون چطور میزنه؟ صداتون تغییر کرده؟ کجای بدنتون تنش رو بیشتر احساس میکنید؟هرچقدر زودتر متوجه بالا رفتن خشممون بشیم، فرصت بیشتری داریم که قبل از داد زدن، واکنش متفاوتی انتخاب کنیم.دوستاتان را به این چالش دعوت کنید تا با هم تمرین کنیم ❤️
چالش داد نزدنقسمت اول: چک کردن سلامت روانیگاهی پشت داد زدنهای مکرر ما در خانه، خستگی، فشار روانی و حتی افسردگی، مخصوصاً افسردگی بعد از زایمان، است که باعث میشه زودتر از قبل از کوره در بریم و تحملمون کمتر بشهپس قبل از شروع چالش، بریم یک بار حال خودمون رو هم چک کنیم.آیا ممکنه افسردگی داشته باشیم؟اگر دوست داشتید، عدد نهایی رو در کامنت بذاریدبه دو هفتهی گذشته فکر کنید و برای هر سؤال، عددی از ۰ تا ۳ انتخاب کنید:۰ = هرگز۱ = چند روز۲ = بیشتر از نصف روزها۳ = تقریباً هر روزدر آخر امتیاز همهی سؤالها رو با هم جمع کنید:۱. علاقه یا لذت شما نسبت به کارهایی که قبلاً دوست داشتید کمتر شده؟۲. احساس غم، افسردگی یا ناامیدی داشتهاید؟۳. برای خوابیدن مشکل داشتید، وسط خواب بیدار میشدید یا برعکس، بیش از حد میخوابیدید؟۴. احساس خستگی یا کمبود انرژی داشتید؟۵. اشتهای شما کم شده یا برعکس، بیشتر از معمول غذا خوردید؟۶. نسبت به خودتان احساس بدی داشتید؛ مثلاً احساس کردید شکست خوردهاید یا خودتان یا خانوادهتان را ناامید کردهاید؟۷. تمرکز کردن روی کارهایی مثل خواندن، دیدن تلویزیون یا انجام کارهای روزمره برایتان سخت شده؟۸. آنقدر کند شده بودید که دیگران متوجه شوند، یا برعکس آنقدر بیقرار بودید که بیشتر از معمول حرکت میکردید؟۹. فکرهایی مثل اینکه بهتر بود زنده نبودید یا به خودتان آسیب بزنید به ذهنتان آمده؟در آخر، امتیاز همهی سؤالها رو با هم جمع کنید.امتیاز کل: ۰ تا ۲۷جمع امتیازها۰ تا ۴: علائم افسردگی بسیار کم یا بدون علائم قابلتوجه۵ تا ۹: علائم خفیف افسردگی۱۰ تا ۱۴: علائم متوسط افسردگی۱۵ تا ۱۹: علائم نسبتاً شدید افسردگی۲۰ تا ۲۷: علائم شدید افسردگیمنبع:PHQ-9 — Kroenke, Spitzer & Williamsیکی از معتبرترین و پرکاربردترین ابزارهای غربالگری افسردگی است و بهتنهایی تشخیص افسردگی محسوب نمیشود. اگر امتیاز شما ۱۰ یا بیشتر شده، بهتره برای ارزیابی دقیقتر با روانشناس، روانپزشک یا پزشک صحبت کنیدخیلی اوقات، افسردگی خودش رو با بیحوصلگی، تحریکپذیری و زود عصبانی شدن نشون میده.وقتی انرژی روانیمون کم میشه، تحمل مغزمون برای سروصدا، مخالفت، بهانهگیری و تکرار کمتر میشه. چیزی که قبلاً میتونستیم راحتتر تحمل کنیم، حالا خیلی زود ما رو به مرز انفجار میرسونهافسردگی در والدین خودش رو میتونه به این شکل نشون بده:تحمل کمتر میشه و سر چیزهایی که قبلاً راحتتر از کنارشون رد میشدیم، زودتر عصبانی میشیمتحمل سروصدا، شلوغی، گریه یا سؤالهای زیاد بچهها از بین میره. حوصلهی بازی کردن، بیرون رفتن یا حتی گوش دادن به حرفهای بچهها کمتر میشهممکنه بیشتر داد بزنیم، ایراد بگیریم یا واکنشهامون شدیدتر از چیزی باشه که خودمون انتظار داریم.گاهی هم برعکس، از بچهها فاصله میگیریم و فقط دلمون میخواد تنها باشیمو خیلی وقتها بعدش احساس گناه میکنیم و از خودمون میپرسیم:«چرا من اینطوری شدم؟»من والد خوبی نیستم!حتی گاهی شک کنیم چرا فرزندم رو دوست ندارم!اگر احساس میکنید این روزها زودتر عصبانی میشید، تحملتون کمتر شده یا بیشتر از قبل داد میزنید، چند چیز مهم رو بررسی کنید:تغییرات هورمونی، مشکلات تیروئید، کمخونی و کمبود بعضی ویتامینها میتونن روی خلقوخو و انرژی ما تأثیر بذارن. بعضی داروها، از جمله داروهای هورمونی مثل قرصهای جلوگیری از بارداری یا پروژسترون هم ممکنه در بعضی افراد باعث تغییرات خلقی بشن.اضطراب و نگرانی دائمی درباره آینده هم ذهن رو همیشه در حالت آمادهباش نگه میداره و تحمل ما رو پایین میاره.و گاهی مسئله فرسودگی شدیده. وقتی مدتهاست استراحت کافی نداریم، خوابمون کمه، مسئولیتهامون زیاده و سطح استرسمون بالاست، ظرفیت روانیمون برای تحمل سروصدا، مخالفت، گریه و رفتارهای تکراری بچهها هم کمتر میشه.پس قبل از اینکه بگیم:«من چرا اینقدر داد میزنم؟»شاید سؤال بهتر این باشه:«چه چیزی داره ظرفیت روانی و جسمی من رو اینقدر کم میکنه؟»
