💬اینطوری عاشقش شدم ! یکی که نمیشناختمش در اینستاگرام برایم فیلمِ یک مسابقهی اسبدوانیِ انگلیسی فرست…
انتشار: 2026/08/12 06:31 UTCدریافت: 2026/08/15 22:33 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 22:33 UTC
💬اینطوری عاشقش شدم ! یکی که نمیشناختمش در اینستاگرام برایم فیلمِ یک مسابقهی اسبدوانیِ انگلیسی فرستاده بود و نوشته بود "الوعده وفا". زدم جلو ببینم نکتهاش چیست. چیزی نفهمیدم. صفحهاش را باز کردم. تا دیدم شناختمش. کلی سپید دویده بود لای انبوهِ موهای خرماییش.…💬منم اینطوری عاشق شدم ! عشق؛ یک لحظه یا یک تاریخ؟آن قصه را که خواندم👇ble.ir/khalass/-3553168366269790809/17863… به این فکر کردم که بعضی عشقها عجب بلدند خودشان را برای ادبیات آماده کنند؛ یک اسب قهرمان، گنبد، انگلستان، پدری که آنسوی دنیا به خاک سپرده شده، دختری با موهای خرمایی و پسری که نامش "یاکریم" است.دنیا پر است از عاشقانههایی که میشود در یک قابشان گرفت؛ یک نگاه، یک جمله، یک اتفاق و تمام.اما عشق آدمهای معمولی اینطور نیست. اگر بخواهی از عشق ما فیلم بسازی، احتمالاً تهیهکننده ورشکست میشود؛ برای ما که بیستوپنج سال از زندگیمان میگذرد، بیش از صد هزار فیلم میشود!آن روز که برای خواستگاری به خانهشان رفتم، با خودم گفتم شاید قسمت این است که به عشق در نگاه اول ایمان بیاورم. منتظر بودم در باز شود، چای بیاورد و من از نخستین نگاه، تکلیف قلبم را بفهمم.آمد.و من با چشمی روبهرو شدم که انگار سالها پیش، جایی در حافظهای که هنوز به دنیا نیامده بودم، دیده بودمش. نه لوند بود و نه شوخوشنگ؛ جدی بود و محکم.همه نگاهم میکردند که جواب چیست؛ اما گونههایم پیش از زبانم "بله" را گفته بودند.هفت روز بعد عقد کردیم.و نخستین رعشهی روح من هنگام خواندن عقد نبود؛ انگشتان او بود. دوزانو نشسته بودم و انگشتانش را دیدم که بر پای راستم آرام حرکت میکرد؛ انگار پیانویی نامرئی زیر دستش بود و موسیقی آیندهی ما را مینواخت.🆔 @chehel_salegiو هنوز یکی از روشنترین تصویرهای آن سالها را با خود دارم: از نخستین بارهایی که وارد خانهشان شدم و او را با صورت اصلاحشده و ابروهای برداشته دیدم؛ همان آرایش ساده و آبرومند دختران نسل ما، که هنوز هم یادآوریاش دلم را گرم میکند.ما در یک بزنگاه عاشق نشدیم؛ در هزاران نگاه، عاشق ماندیم. در قهر و آشتی، گذشتن و مراقبت، بیماری و خستگی، بچهها و هزاران روز معمولی، ذرهذره ساخته شد.ما اسبی نداشتیم که اول شود و ناممان را بر خود بگذارد. سالها بر اسبِ زمان دویدیم؛ بیجام، بیتماشاگر، بیآنکه کسی بداند در این مسابقه چه کسی جلوتر است.هنوز در چشمهایش چیزهایی هست که نمیفهمم؛ اتاقهایی ناشناخته در خانهای که بیستوپنج سال است در آن زندگی میکنم. هنوز هر بار که نگاهش میکنم، چیزی از او را نمیشناسم و همین ناشناختهبودن، مرا دوباره عاشق میکند.آن قصه با اسبی تمام شد که اول شد و نام عشق را بر خود داشت. قصهی ما اما هنوز ادامه دارد.ما هنوز در راهیم؛ و من هنوز، هر صبح، به امید آنکه امروز چیز تازهای در چشمانش ببینم، کنار او از خواب بیدار میشوم.محسن اویسی🍏لینک عالی در مورد قصه همین اسب 👇ble.ir/khalass/5351893172618233631/178644…
