نفرت، احساسی است که گاه در سکوت اتاق درمان شکل میگیرد، گاه آشکار میشود و گاه در رابطه درمانی به ز…
انتشار: 2026/07/19 10:32 UTCدریافت: 2026/08/15 03:14 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:14 UTC
نفرت، احساسی است که گاه در سکوت اتاق درمان شکل میگیرد، گاه آشکار میشود و گاه در رابطه درمانی به زبان میآید. فهم این تجربه، نه برای حذف آن، بلکه برای اندیشیدن به معنای بالینی و رابطهای آن، بخشی از کار روانکاوانه است.شاخه ایران انجمن بینالمللی روانکاوی و رواندرمانی رابطهای (IARPP) از شما دعوت میکند در دو نشست علمی با موضوع «ظهور نفرت در اتاق درمان» همراه ما باشید؛ مجموعهای از شش مقاله و گفتوگو پیرامون ابعاد نظری، بالینی و رابطهای این پدیده.📅 ۳۱ تیر و ۷ مرداد۱۴۰۵📍 بهصورت آنلاین در Google Meetمنتظر همراهی شما هستیم.🔗لینک ثبت نام :iarppiran.landin.ir/journalclub3/
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — چهارراه
خانه رابطهایدر روزهای جنگ و تروماهای اجتماعیفرشته ذاکردر اتاق درمان، درمانگر و درمانجو خانهای میسازند که در آن حرفها و زخمهای زیادی دهان باز میکنند. گاه درمانجو تهماندهی اعتمادش را میآورد به اتاق درمان، گاه ته ماندهی امیدش را. بیتردید این خانه مملو از هیجان است. به ویژه هیجانات دردناک. مراقبت از آخرین امیدها و اعتمادها، کار آسانی نیست. بر درمانگر است که از این خانه مراقبت کند تا در توفان هیجانات فرو نریزد.گاه بحرانها و تروماهای اجتماعی تاثیرات عمیقی بر درمانجو، درمانگر و فرآیند تحلیل بر جای میگذارند. شرایط بیرونی مستقیم به فضای تحلیل نفوذ میکنند. حجم عظیمی از عواطف تجربه میشوند و ساز و کارهای دفاعی بدوی فعال میشوند. در چنین شرایطی درمانگر فقط تحلیلگر تعارضهای درونی درمانجو نیست؛ بلکه شاهد و همراه انسانیِ تجربههای جمعی رنج، فقدان و تهدید است.درمانجو از یک سو میتواند به کمک درمانگر، خانهای رابطهای بسازد که در آن درد عاطفی و آسیبپذیری وجودیاش دیده و فهمیده شود. از سوی دیگر، به واسطه فشارِ فزایندهی تروماها و بحرانهای اجتماعی، هیجانهای شدید مهارنشدهای به فضای درمانی هجوم میآورند و این خانه رابطهای را تهدید میکنند. یکی از هیجانهایی که در چنین شرایطی میتواند تهدیدی جدی برای این خانه باشد، نفرت است.در بحرانها و تروماهای اجتماعی، پویه نفرت با شدتی بیشتر به جنبش درمیآید. در صورتی که نفرت به موقع پردازش و پذیرفته شود، فرصت مهمی برای پیشرفت درمان است. اما اگر نفرت انکار شود و نادیده گرفته شود، میتواند خانه رابطهای را که به سختی و آجر به آجر چیده شده است، ویران کند.در نشست علمی انجمن روانکاوی و رواندرمانی رابطهای، به شرح و بسط این موضوع میپردازم. علاقمندان به مباحث روانکاوی، و رواندرمانی رابطهای میتوانند با ثبت نام از طریق لینک زیر در این نشست شرکت کنند.لینک ثبت نام:iarppiran.landin.ir/journalclub3/%D8%A7%D… نشست در روز چهارشنبه۷ مرداد ۱۴۰۵ساعت ۲۲ تا ۲۳:۳۰ به وقت ایراندر بستر گوگل میت برگزار میشود.t.me/chahar4rah چهارراه#روانکاوی_رابطهای#نفرت#جنگ
یکی از کتابهایی که در تعطیلات اجباری جنگ خواندم، رمان بلند لاک؛ جنبندهی زمین بود.داستان چندین لایه دارد. شبکهای از روایتهای موازی با هم پیش میروند. بنمایهی رمان متشکل از روابط پیچیده سیاسی محلی و جهانی، روابط پیچیده اقتصادی، و روابط پیچیده و شکننده عاطفی و عشقی است. روابطی که در لایه زیرین مناسبات سیاسی و اقتصادی دارد کار میکند. قدرتهای طبیعی و اسطورهای نیز جایگاه ویژه خود را دارند. همه اینها دست در دست هم، تصویری از مردم قحطیزده، اختهشده، و جنگزده (جنگ داخلی) را ترسیم میکنند. تصویری عمیقا غمانگیز از مردم اصفهان -ایران که هر بار میخواهند بلند شوند و زندگی کنند، به واسطه برهمکنش تمام این نیروها دوباره زمین میخورند. مردمی که به واسطه فقر، بیماریهای همهگیر، طمعهای خام، یا به واسطه اسیر شدن در دست خواب و خیالهای متافیزیکی، و زنجیرهی بیپایانی از خشونت و... هرگز روی خوش زندگی را تجربه نمیکنند.تکضربهای ادبیای که نویسنده در جای جای کتاب میزند، بسیار تحسینبرانگیز است. پیچیدگی و قدرت نویسندگی در این کتاب من را یاد نویسندههای کلاسیک روس میانداخت.t.me/chahar4rah چهارراه
امروز صبح تا ظهر رفتیم اینجاهفتچشمهخیلی قشنگ بود. ولی کاش عدهای از طبیعتگردها، طبیعت را یک کالای یک بار مصرف نمیدیدند. کاش به همان میزان که لذت میبردند، مراقبت هم میکردند. پسماندهای خودشان را پشت سرشان رها نمیکردند. افرادی که نمیتوانند ضمن لذت بردن از طبیعت، مراقبت هم بکنند، از نوعی نارسیسیزم رنج میبرند.نکته مهم در این است که بابت این پسماندها هیچ ردی از احساس مسئولیت یا احساس گناه دیده نمیشود.t.me/chahar4rah چهارراهامروز صبح تا ظهر رفتیم اینجاهفتچشمهخیلی قشنگ بود. ولی کاش عدهای از طبیعتگردها، طبیعت را یک کالای یک بار مصرف نمیدیدند. کاش به همان میزان که لذت میبردند، مراقبت هم میکردند. پسماندهای خودشان را پشت سرشان رها نمیکردند. افرادی که نمیتوانند ضمن لذت بردن از طبیعت، مراقبت هم بکنند، از نوعی نارسیسیزم رنج میبرند.نکته مهم در این است که بابت این پسماندها هیچ ردی از احساس مسئولیت یا احساس گناه دیده نمیشود.t.me/chahar4rah چهارراه
همیشه فاصلهای هستفرشته ذاکراز آن زمان که خواستی در اندرونمان شکل میگیرد و به سویش به راه میافتیم، پروانهای در مغزمان بال بال میزند کجاست جای رسیدن. بیشتر فکر میکنیم، دقیقتر نقشه میکشیم و محکمتر گام برمیداریم تا به خواستمان نزدیک و نزدیکتر شویم. فرقی نمیکند خواستهمان چه باشد. چه آن خواستهای که در اعماق قلبمان نهان است و فقط خودمان از آن خبر داریم و خودمان؛ چه خواستههای گروهی کوچک که گاهی آشکارش میکنیم و گاهی میپوشانیمش؛ چه خواستههای جمعی بزرگ که در کوچه و خیابان فریاد میزنیم.گاه هر آن چه در توان داریم را رو میکنیم، دستمان را دراز میکنیم و تنها یک قدم با رسیدن فاصله داریم، اما موجی ناگهان، همچون عبور نهنگی از زیر قایقی، ما را به کیلومترها عقبتر پرتاب میکند. اما نهنگی هم که از زیر قایق تق و لق، یا قرص و محکممان نگذرد، خورشید بتابد و آب هم آرام باشد، باز هم بین ما و رسیدن همیشه فاصلهای هست. گاهی این فاصله غمگینمان میکند، گاهی خشمگین و ناامیدمان میکند، گاهی بوی مرگ میدهد. خیلی که خوششانس باشیم و زحمت بکشیم، فاصله کم و کمتر میشود، اما نیست نمیشود.همیشه "فاصله"ای "هست"دچار باید بود*همین دچار بودن است که بوی وصل میدهد. همین دچار بودن است که به هر بار زمین خوردن ما معنا میدهد. دستمان را میگیرد و بلندمان میکند. دچار بودن از جنس عشق است. تهِ جیبت خالی است. کودکت چشمهایش را به لعبتکی چسبانده و پر از خواهش است. میگویی میخرمش، و قلبش آرام میگیرد. نمیدانی چگونه، ولی میخریاش.تهِ قلبت خالی است. مادر سرطانیات که بعد از ماهها زیر آسمان نشسته است، چشم از آسمان برمیدارد و به چشمهای تو چشم میدوزد. با حساسیت زیاد میپرسد "تو میگی خوب میشم؟"، میگویی "خوب میشی مامان". قلبش آرام میگیرد. لبخند میزند. سر بلند میکند و شکر میکند که هنوز زیر آسمان هست، و هنوز کنار دخترش هست. بعد دوباره به چشم تو چشم میدوزد و میگوید "چند روزه که خودمم حس میکنم بهترم." و بعد از بیست روز میمیرد. به خیابان میروی و احتمال میدهی گلوله میخوری و برنمیگردی ولی جنبش پیروز میشود. گلوله نمیخوری و برمیگردی. جنبش شکست میخورد. به جای یک گلوله هزاران گلوله هر روز توی مغزت شلیک میشود.کودک با خواستههای ناممکنش، مامان با مردنش، و جنبش با شکست خوردنش، ما را تغییر میدهند. راههایی را در ما خلق میکنند که پیش از آن غیرممکن بودند. راهها به مقصد نمیرسند، تنها ما را به راههایی دیگر میرسانند.وصل ممکن نیستهمیشه فاصلهای هستدچار باید بوددچار یعنی عاشقفکر کن که چه تنهاستاگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشددچار باید بودو گرنه زمزمه حیرت میان دو حرفحرام خواهد شد**بخشی از شعر بلند مسافر/سهراب سپهریt.me/chahar4rah چهارراه



