من فکر میکنمهرگز نبوده قلب مناینگونهگرم و سُرخ:احساس میکنمدر بدترین دقایقِ این شامِ مرگزایچندین هزار چشمهی خورشید در دلممیجوشد از یقین؛احساس میکنمدر هر کنار و گوشهی این شورهزارِ یأسچندین هزار جنگلِ شادابناگهانمیروید از زمین.آه ای یقینِ گمشده، ای ماهیِ گریزدر برکههای آینه لغزیده توبهتو!من آبگیرِ صافیام، اینک! به سِحرِ عشق؛از برکههای آینه راهی به من بجو!من فکر میکنمهرگز نبودهدست مناین سان بزرگ و شاد:احساس میکنمدر چشم منبه آبشرِ اشکِ سُرخگونخورشیدِ بیغروبِ سرودی کشد نفس؛احساس میکنمدر هر رگبه هر تپشِ قلبِ منکنونبیدارباشِ قافلهیی میزند جرس.آمد شبی برهنهام از درچو روحِ آبدر سینهاش دو ماهی و در دستش آینهگیسویِ خیسِ او خزهبو، چون خزه بههم.من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمینهم!»✍🏻 احمد شاملو@CafeZhaw ☕️