یبار بابام با وانتش منو رسوند دانشگاه، یه کم مونده بود برسیم گفت از اینجا پیاده برو، بغض کردم گفتم…
انتشار: 2026/08/04 14:04 UTCدریافت: 2026/08/10 23:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 23:02 UTC
یبار بابام با وانتش منو رسوند دانشگاه، یه کم مونده بود برسیم گفت از اینجا پیاده برو، بغض کردم گفتم بابا فکر میکنی من ازت خجالت میکشم؟ من افتخار میکنم منو با تو ببینن، تو باارزشترین دارایی منیگفت بابا من نمیخوام تورو با من ببینن، گمشو پیاده برو با اون تیشرت مردعنکبوتیت.خلافکار🎓 @cafejoo | کافه دانشجو

