مشکل اینجا بود که کنار میآمدیم! رنجمان میدادند، کنار میآمدیم،درکمان نمیکردند، کنار میآمدیم،احترام نمیگذاشتند، کنار میآمدیم،ارزش قائل نمیشدند، کنار میآمدیم.آنقدر گذشتیم و کنار آمدیم و سازگار شدیم، که عادت ما شد کنار آمدن و عادت آدمهای مقابلِ ما شد؛ اهمیت ندادن و کنار گذاشتن!مقصر، پدران و مادران ما بودند! باید مطالبهگر و متوقع بارمان میآوردند،باید از همان ابتدا، زیر میز زدن را یادمان میدادند!@c_i_gstp
*داستانی واقعی و تکاندهنده از کشور یمن* 👞*زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند.**استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد. شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است.**روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آنها گفت: «هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک میدهم.»**یکی از کودکان با هیجان پرسید: «خانم، هدیه چیست؟»**معلم پاسخ داد: «یک جفت کفش نو.»**کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آنها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود که انتهای کلاس مینشست؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد.**وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمیکرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک میخواهند پیروز شوند.**بعد از تصحیح اوراق، غافلگیری این بود که تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند!**استاد نوال خوشحال شد اما درماند ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آنها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.»**کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.»**معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت.**استاد نوال در مقابل دیدگان آنها یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم».**وفاء با قدمهایی لرزان و در حالی که اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.»**نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت.**همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف میکنی، گریه میکنی؟»**او در حالی که جعبه را باز میکرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.»**همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟»**او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: «وفاء عبدالکریم».**همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند!»**او در حالی که میلرزید ادامه داد: «همه آنها کفش میخواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.»**روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد.**وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.»**وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلبهای سفید» شناخته شد*.*اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند.**در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار میگذارد، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...»**پیام داستان:**اطرافیان خود را نادیده نگیریم و به احساسات دیگران توجه کنیم. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانی که ندارند تقسیم کند.*#سبزاندیش@c_i_gstp
وقتی چیزی مرا رنج میداددر مورد آن با هیچکس حرفی نمیزدمخودم در موردش فکر میکردمبه نتیجه میرسیدم و به تنهایی عمل میکردمنه اینکه واقعا احساس تنهایی بکنم، نه ! ،بلکه فکر میکردم که انسانها در آخر بایدخودشان، خودشان را نجات بدهند.هاروکی موراکامیجنگل نروژی#سبزاندیش@c_i_gstp
پرسیدند که آیا دریا زن است یا مرد؟!این چه پرسشی است!؟دریا اسم دخترهآیا توجه کرده اید !وقتی که به بالا نگاه می کنیمآسمان ، خورشید ، ستاره ، ناهید ، زهره ، مهتاب ، باران ، به نامِ خانمهاست؛ به دریا نگاه می کنیممروارید، صدف، موج ، پری ، به نام خانومهاست . !به باغچه نگاه میکنیمشبنم ، مریم ، نسترن ، رز ، ، نرگس ، یاس ، نیلوفر ، لاله ، به نام خانم هاست .به دشت نگاه میکنیمآهو ، غزال ، گلشن ، کژال به نام خانمهاست . به دل کوه نگاه میکنیمطلا ، نقره، الماس ، یاقوت ،به نام خانمهاست. به تن نگاه میکنیمنفس، جان ، گیسو، کمند ، تن ناز ، ماه روبه نام خانمهاست. دیگر سئوالی ندارم.این چه ابهت وحکمتی است که خودکلمه،، دنیا،، هم به نام خانمهاست.ایرانیان صاحب چنین فرهنگ قوی وافتخار آمیز هستند وبا خردگرایی تمام نامهای موجود در طبیعت را که به نوعی بازیبایی،ظرافت وعظمت روحی، روانی مرتبط هستند برای خانمها اختصاص داده، آیا چنین پدیدهای رادر فرهنگهای دیگر سراغ دارید؟تقدیم به مهر بانوی ایران زمینامروز سالگرد نامگذاری کشور عزیزمان"ایران" است حتی نام،، ایران،، هممختص خانم هاستدر سال ۱۳۱۴ شمسی طبق بخشنامه وزارت امور خارجه و تقاضای دولت وقت؛ و تصویب مجلس شورای ملی،نام رسمی “ایران”(به جای پارس و پرشیا) برای کشور ما انتخاب شد.نامی که امروز ایران گفته میشود، بیش از ۶۰۰ سال پیش "اِران" تلفظ می شد.زنده یاد سعید نفیسی نویسنده و پژوهشگر نامی ایرانی در دی ماه ۱۳۱۳ نام "ایران" را به جای "پرشیا" پیشنهاد کرده بود .واژه ی "ایران" بسیار کهن و پیش از آمدن آریایی ها به سرزمین مان گفته میشد و نامی تازه و ساخته و پرداختهای نیست ... واژه " ایران" از دو بخش درست شده است: بخش اول " ایر "به معنی اصیل، نجیب ، آزاده و شریف است ؛ بخش دوم به معنی سرزمین، جا و مکان است. معنی کلی واژه ایران، *“سرزمین آزادگان و نجیب زادگان"* میباشد.*مرا شادی از نام ایران بود**دلم پر ز یاد نیاکان بود**ز ایران جهان پیش من گلشن است**همیشه ز یادش دلم روشن است.چو ایران نباشد تن من مبادارادتمند تمام کسانی که این آب و خاک را دوست دارند 💚🌹#سبز_اندیش@c_i_gstp