
📚حکایتهای آموزنده 👳ملانصرالدین و بهلول دانا😊کانال ما رو به دوستانتون معرفی کنید😍❤️ادمین@kurd1_piتبلیغات 🔻@tablighat_bohlol
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 3 نمونه پست · پوشش داده: 2026/07/31 تا 2026/07/31
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
هنوز مشاهدهٔ کافی برای امتیازدهی به این کانال وجود ندارد. هر امتیاز دستکم به ۱۴ روز پوشش و ۵ پست مشاهدهشده نیاز دارد؛ کمتر از آن حدس است، نه اندازهگیری.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
📘داستان خواندنی قاضی در مورد پسر 15 ساله ای که در حال سرقت از یک مغازه در آمریکا بود و هنگام فرار یکی از قفسه ها را شکسته بود، حکمی صادر کرد.وی پس از شنیدن جزئیات حادثه، از پسر پرسید: آیا واقعاً نان و پنیر سرقت کردهای و یک قفسه را خرد کردهای؟پسر با خجالت سرش را خم کرد و گفت آره.+ چرا دزدی کردی؟- نیاز داشتم + آیا نمی توانستی به جای سرقت، آن را بخری؟- من پول نداشتم.+ می توانستی از والدین خود پول بخواهی- من فقط مادرم را دارم که بیمار است. در رختخواب است و کار ندارد؛ به خاطر او من نان و پنیر دزدیدم.تو ... هیچ کار و شغلی نداری؟- من در کارواش کار میکردم. برای کمک به مادرم یک روز مرخصی گرفتم، به همین دلیل مرا اخراج کردند.📝 پس از پایان گفتگو، قاضی حکم خود را چنین اعلام کرد:سرقت، بویژه سرقت نان، جنایتی بسیار شرم آور است؛همه ما مسئول این جنایت هستیم. ✅ امروز همه حاضرین در این اتاق، از جمله من، مسئول این جنایت سرقت هستیم؛بنابراین، همه ده دلار جریمه میشوند و هیچ کس بدون پرداخت 10 دلار سالن را ترک نمیکند. قاضی یک اسکناس 10 دلاری از جیب خود بیرون آورد، یک قلم برداشت و شروع به نوشتن کرد:علاوه بر این، من برای صاحب مغازهای که پسر گرسنه را به پلیس تحویل داد، مبلغ 1000 دلار جریمه سفارش دادم و اگر جریمه در یک ساعت پرداخت نشود، مغازه بسته می ماند.🔻همه در سالن از پسر عذرخواهی کردند و مبلغ کامل را به او دادند. قاضی از اتاق دادگاه بیرون آمد و سعی کرد اشکهایش را پنهان کند.بعد از اینکه تماشاگران تصمیم قاضی را شنیدند، چشمانشان پر از اشک شد. قاضی افزود: اگر کسی در حال #سرقت_نان است، باید همه ساکنان و جامعه این کشور شرمنده باشند!!! باید از شرم و خجالت مُرد!..پ.ن : خداروشکر در ایران مسئولانی داریم نمیذارن کسی مجبور به همیچن کارایی بشه🙁✓📗مجموعه داستانها و حکایتهای آموزنده👇📚 @Bohlol_Molanosradin
📘 داستان مادر زنزنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند. یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً. شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد. فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد. داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟ همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بی ام و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»😊✓📗مجموعه داستانها و حکایتهای آموزنده👇📚 @Bohlol_Molanosradin
📘#داستان_کوتاهسلطان صلاح الدین به فکر فریب یکی از رعایای یهودی ثروتمندش افتاد که پیشه اش صرافی بود.اگر میتوانست او را بفریبد پول خوبی نصیبش میشد.پس یهودی را به حضور فراخواند و پرسید کدام دین بهتر است؟صلاح الدین با خود اندیشید:«اگر بگوید دین یهود،به او خواهم گفت که طبق دین من او یک گناهکار است و اگر بگوید اسلام،به او خواهم گفت پس تو چرا یهودی هستی؟»اما یهودی که مرد زیرکی بود،وقتی سؤال سلطان را شنید این چنین پاسخ داد:«عالی جناب ،روزی روزگاری پدر خانواده ای سه فرزند عزیز داشت و یک انگشتری بسیار زیبا که با سنگی قیمتی تزئین شده بود،بهترین سنگی که در دنیا وجود داشت.هر کدام از فرزندان از پدر میخواستند که در پایان عمر آن انگشتری را برای او بگذارد. پدر که نمیخواست هیچ کدام از آنان را برنجاند مخفیانه به دنبال زرگری ماهر فرستاد.به او گفت:استاد باید برایم دو انگشتری ،درست مثل این یکی برایم بسازی که روی هر کدام از آنها سنگی مشابه سنگ اصلی باشد؛زرگر خواسته او را انجام داد و دو انگشتری دیگر ساخت،آنقدر شبیه به اولی بودند که هیچکس نمیتوانست انگشتر اصلی را تشخیص بدهد؛هیچ کس جز پدر.پس پدر فرزندان را یک به یک فرا خواند و در خفا به هر کدام یک انگشتری داد،به طوری که آنها فکر میکردند خود صاحب انگشتری اصلی شده اند.هیچ کدام غیر از پدر از واقعیت خبر نداشت.ادیان نیز این گونه اند عالیجناب! تو میدانی که ما سه دین داریم،پدر که آنها را به فرزندانش بخشیده،خود به خوبی میداند کدام یک بهترین دین است. ولی ما که فرزندان او هستیم ،هر کدام فکر میکنیم بهترین دین مال ماست؛و پدر به همه ما لبخند میزند و میخواهد هر یک انگشتری ای را که برایمان مقدور شده است بر انگشت داشته باشیم.»✓📗مجموعه داستانها و حکایتهای آموزنده👇📚 @Bohlol_Molanosradin