♦️ #زنگ_بدرقه | سهم من از وداع 🚩 من یک معلم هستم؛علم روایت در دست من است🔸 امروز دیگر شهر بوی دود نم…
انتشار: 2026/08/13 08:51 UTCدریافت: 2026/08/14 01:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 01:00 UTC
♦️ #زنگ_بدرقه | سهم من از وداع 🚩 من یک معلم هستم؛علم روایت در دست من است🔸 امروز دیگر شهر بوی دود نمیداد؛ بوی اسفند سوخته و باران نیامده میداد…خورشید انگار پشت غباری از بغض دستهجمعی گیر کرده بود، من وسط این دریای متلاطم ایستاده بودم؛ با چشمانی که نمیدانستند باید به تابوت روان مردی مقتدر خیره شوند یا به لرزش شانههای پیرمردی که کنارم به علم تکیه داده بود.روایت، روایتِ رفتن یک نفر نیست، روایت میلیونها عاشق و جان بر کف و سرباز است در بدرقه امام شهیدمان.🔸 تفنگها روی دوش سربازان سنگینی میکردند، اما نه از فرط خستگی؛ از سنگینی داغی که بر سینه داشتند. مردی که تا دیروز پشت تریبونها، صدایش لرزه بر اندام شب میانداخت، حالا در سکوتی باشکوه، روی دستان همان مردمی سفر میکرد که سالها طنین گامهایش، امید فرداهایشان بود.این یک تشییع نبود؛ یک «تکثیر» بزرگ بود. هر قطره اشک که روی آسفالت داغ خیابان میچکید، انگار بذر حماسهای نو میشد.🔸 پرچمها در باد شلاق میزنند. آنها سیاه نپوشیدهاند؛ سرخ و سپید و سبزند. حماسه همینجاست؛ در گلویی که بغض را قورت میدهد تا فریادش رساتر شود. زنی با چادر خاکی، عکسی را روی سینه چسبانده بود. گریه نمیکرد. لبهایش تکان میخورد؛ شاید داشت لالایی پایداری را زمزمه میکرد. به چشمانش نگاه کردم؛ هیچ نشانی از تسلیم نبود. شعلهای در آن چشمها زبانه میکشید که با هیچ بارانی خاموش نمیشد.شهادت، مرگ هیچ دلاوری نیست؛ آغاز فرمانروایی او بر دلهاست.وقت خداحافظیِ آخر که رسید، زمین زیر پایمان لرزید. نه از زمینلرزه، که از گامهای استوار مردمی که آمده بودند بگویند: «سنگر خالی نمیماند».🔸 تابوت در میان هالهای از گلهای سرخ و شیپورهای نظامی که مارش عزا و حماسه را همزمان مینواختند، حرکت میکرد. در آن لحظه، احساس و حماسه به هم گره خوردند. اشکها سرازیر شدند، اما دستها مشت شدند. این جادوی شهادت آقای شهیدمان بود: ما را گریاند، اما ضعیف نکرد؛ ما را داغدار کرد، اما شجاعتر ساخت.خداحافظ فرماندهی شبهای دلتنگی و روزهای نبرد…امروز تو بر شانههای ما نرفتی؛ این ما بودیم که به برکت خون تو، یک قدم به آسمان نزدیکتر شدیم.🖋️ علی کیانی ┄┅═☫ @boesna_news ☫═┅┄

