♦️ #زنگ_بدرقه | قیامِ اشک🚩من یک معلم هستم؛علم روایت در دست من است🔸آسمان، گویی با زمین یکی شده بود؛…
انتشار: 2026/08/08 12:30 UTCدریافت: 2026/08/09 05:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 05:05 UTC
♦️ #زنگ_بدرقه | قیامِ اشک🚩من یک معلم هستم؛علم روایت در دست من است🔸آسمان، گویی با زمین یکی شده بود؛ نه از تندیِ تابش، که از سنگینیِ غمی که بر شانههای کائنات نشسته بود. جمعیت، نه یک جمعیت معمولی، که اقیانوسی از آدمها بود که از هر سو، از دورترین روستاهای کویری تا پرجنبوجوشترین کوچههای تهران، برای یک هدف واحد روانه شده بودند: بدرقه کردن پدری که وطن را در آغوش کشیده بود.🔸در میان شلوغی، پیرمردی با دستی لرزان و چشمانی که از اشکِ بیامان سرخ شده بود، ایستاده بود. او نه سیاستمدار بود و نه از کانونهای قدرت؛ او تنها مردی بود که سالها بود از دور، از پشت تلویزیون، با هر سخنرانی، گویی با یک راهنما گفتگو میکرد. حالا، همان راهنما، در تابوتی خاموش پیش روی او بود. پیرمرد زیر لب، با صدایی که در میان غرش تکبیرها گم میشد، زمزمه میکرد: «رفتی و خانهمان تاریک شد... اما نترس که ما هنوز هستیم.»صدای تکبیرها، لرزهای بر جان همه میانداخت. هر بار که کلام «الله اکبر» از میان گلوهای خراشیده برمیآمد، گویی زمین زیر پایشان میلرزید؛ نه از ترس، که از هیجانِ پیوندی که مرگ نمیتوانست آن را گسسته کند. در میان جمعیت، جوانانی بودند که با چشمانی نافذ، نگاهشان را به تابوت دوخته بودند؛ نگاهی که در آن ترکیبی از سوگ و عهد دیده میشد. گویی میخواستند بگویند: «ما همان مسیر را ادامه میدهیم.»🔸لحظهای که تابوت از میان جمعیت عبور میکرد، سکوتی سنگین و در عین حال پر از ناله، بر فضا حاکم میشد. نسیمی ملایم وزید و پرچمهای رنگارنگ را در هوا تکان داد؛ گویی حتی باد هم میخواست در این مراسم، در حضور او، تعظیم کند. در آن لحظه، مرز میان غریبهها و آشناها از میان رفته بود. در اشکهای یک مادر، در فریادهای یک جوان و در سکوتِ پُر معنای یک سالخورده، یک حقیقت مشترک موج میزد: آنها نه تنها یک رهبر، که بخشی از هویت و حافظهی جمعی خود را در حال بدرقه کردن بودند.خورشید در حال غروب بود، اما در دلهای آن جمعیت، شعلهای روشنتر از روز بود؛ شعلهای از ایمان که میدانست، برخی رفتنها، آغازِ حضور همیشگی در تاریخ است.🖋️آرزو رحیمی┄┅═☫ @boesna_news ☫═┅┄

