هر بار که مطلبی را درباره «بچههای شیشهای» میخوانم، احساس میکنم با وجود تمام اهمیت این موضوع، هنوز بخش بزرگی از واقعیت ناگفته مانده است. شاید چون بسیاری از این خواهرها و برادرها آنقدر بیسروصدا زندگی کردهاند که حتی رنجها و فداکاریهایشان هم دیده نشده است.من خودم در خانوادهای بزرگ شدهام که یکی از خواهرانم نابیناست و خواهر دیگرم بیناست. سالها دیدم که چگونه خواهر بینایم، نه از سر اجبار، بلکه از سر عشق و احساس مسئولیت، بخشی از آرزوهای خودش را کنار گذاشت. شرایط اقتصادی خانواده اجازه نمیداد همه ما همزمان به خواستههایمان برسیم و او برای اینکه ما بتوانیم درس بخوانیم، درسش را نیمهکاره رها کرد. شاید خیلیها این را فقط یک تصمیم خانوادگی بدانند، اما پشت چنین تصمیمی معمولاً رویایی دفن شده است؛ رویایی که کمتر کسی بعدها سراغش را میگیرد.من خانوادهای را میشناسم که پنج فرزند نابینا در آن زندگی میکنند. در آن خانواده، یکی از خواهران بینا سالهاست که بخش بزرگی از زندگی خود را صرف رسیدگی به کارهای خواهران و برادرانش کرده است. پدر خانواده برای او خودرویی تهیه کرده تا بتواند کارهای اعضای نابینای خانواده را انجام دهد؛ از رفتوآمدها گرفته تا امور اداری و درمانی. اما گاهی با خودم فکر میکنم چند نفر از ما از او پرسیدهایم که خودش چه آرزوهایی داشته است؟ چند نفر از ما از او پرسیدهایم که در میان این همه مسئولیت، برای خودش چه میخواسته است؟خانواده دیگری را میشناسم که دو پسر دارند؛ یکی نابینا و دیگری بینا. آن برادر بینا، از نخستین روزهای مدرسه تا پایان دوره دکتری و حتی رسیدن برادرش به جایگاه استادی دانشگاه، در کنارش بوده است. کتابها را خوانده، یادداشتها را نوشته، مسیرها را هموار کرده و بسیاری از بارهایی را که دیگران نمیدیدند بر دوش کشیده است. امروز همه از موفقیت آن استاد نابینا سخن میگویند و حق هم دارند؛ اما با خودم فکر میکنم شاید در سایه این موفقیت، کسی هم بوده که کمتر دیده شده است.خانوادههایی را میشناسم که خواهر یا برادر بینا، تنها به امید درمان نابینایی عزیزش، رشته چشمپزشکی را انتخاب کرده است؛ نه از روی علاقه شخصی، بلکه از روی این آرزو که شاید روزی بتواند نوری به زندگی خواهر یا برادرش بازگرداند. و خانوادههایی را میشناسم که پس از فوت پدر و مادر، یکی از خواهرها یا برادرهای بینا به خاطر مراقبت از عضو نابینای خانواده هرگز ازدواج نکرده است؛ یا آنقدر درگیر مسئولیت شده که اساساً فرصتی برای ساختن زندگی شخصی خودش پیدا نکرده است.شاید از بیرون قضاوت کنیم و بگوییم نباید خودشان را حذف میکردند. نباید آرزوهایشان را کنار میگذاشتند. نباید این همه فداکاری میکردند. اما آیا واقعاً میدانیم در آن شرایط چه انتخابهای دیگری پیش رویشان بوده است؟آیا وضعیت اقتصادی به آنها اجازه میداده که هم به زندگی خودشان برسند و هم از خواهر یا برادر نابینایشان حمایت کنند؟ آیا خدمات حمایتی کافی وجود داشته که بخشی از این بار را از دوششان بردارد؟ آیا اگر حمایتهای دولتی، اجتماعی و رفاهی گستردهتر بود، آنها نمیتوانستند هم مراقب عزیزشان باشند و هم دنبال رؤیاهای خودشان بروند؟شاید مشکل دقیقاً همینجاست؛ ما اغلب فداکاریها را میبینیم، اما شرایطی را که انسان را به سمت آن فداکاریها سوق داده است نمیبینیم.من به عنوان یک نابینا، هرچه بزرگتر میشوم بیشتر متوجه میشوم که موفقیت بسیاری از ما فقط حاصل تلاش خودمان نیست. پشت سر بسیاری از ما، خواهر یا برادری ایستاده که بخشی از زندگی خودش را خرج زندگی ما کرده است. کسانی که نامشان در هیچ تقدیرنامهای نمیآید، عکسشان روی هیچ تندیسی حک نمیشود و معمولاً وقتی درباره موفقیتهای ما صحبت میشود، کسی از آنها یادی نمیکند.شاید وقت آن رسیده باشد که از زاویهای دیگر هم به ماجرا نگاه کنیم. پشت هر نابینایی که توانسته راهی را طی کند، در بسیاری از موارد خواهر یا برادری ایستاده که بخشی از مسیر خودش را نرفته تا او بتواند جلوتر برود.و شاید سادهترین و در عین حال مهمترین کاری که میتوانیم انجام دهیم این باشد که گاهی رو به آنها برگردیم و بگوییم: ما شما را دیدهایم. فداکاریهایتان را دیدهایم. رؤیاهای ناتمامتان را دیدهایم. و میدانیم که بخشی از آنچه امروز هستیم، بر شانههای شما بنا شده است.👩🦯🦯👨🦯@theblindtexts