*مظنون آماده*جمعیت مثل گلهی سگ افتاد دنبالم. یکی یقهی ژاکت پارهام را گرفت، یکی کلاه پشمی سوراخم…
انتشار: 2026/07/30 04:46 UTCویرایش: 2026/08/01 00:06 UTCدریافت: 2026/08/15 02:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:35 UTC
*مظنون آماده*جمعیت مثل گلهی سگ افتاد دنبالم. یکی یقهی ژاکت پارهام را گرفت، یکی کلاه پشمی سوراخم را از سرم کند.- کیفو پس بده، حرومخور!دستهایم را بالا گرفتم. - به امام حسین کار من نیست...یکهو سیلی محکمی پیچید توی گوشم. مزهی خون زیر زبانم دوید. همان موقع چشمم افتاد به پسر لاغری که از لای جمعیت رد شد. کیف زن هنوز زیر بغلش بود. خواستم داد بزنم: «اونه...»اما صدایم زیر مشت و لگدها گم شد.پسرک را دیدم که پیچید توی کوچه. دستها هنوز یقهی ژاکت پارهام را ول نمیکرد.#زینت_سادات_قاضیداستان های کوتاه🖋☕️@Best_Stories@Best_Storiesشروع اولین پست کانال بهشت 👇👇t.me/Best_Stories/1
