💯 #ذهن_برتر #داستان_کوتاه_شب 📚مردی درحال مرگ بود؛ وقتی كه متوجه مرگش شد؛خدا را باجعبهای در دست د…
انتشار: 2026/08/13 20:06 UTCدریافت: 2026/08/14 04:48 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 04:48 UTC
💯 #ذهن_برتر #داستان_کوتاه_شب 📚مردی درحال مرگ بود؛ وقتی كه متوجه مرگش شد؛خدا را باجعبهای در دست دید!!خدا گفت : وقت رفتنهمرد گفت : به این زودی؟ من نقشههای زیادی داشتمخدا گفت : متاسفم ولی وقت رفتنه!!مرد از خدا پرسید: در جعبهات چي داری؟خدا گفت: متعلقات تو رامرد پرسید : متعلقات من ؟ یعنی : همه چیزهای من؟!! لباسهایم، پولهایم و ...؟خدا گفت: آنها ديگر مال تو نیستند! آنها متعلق بهزمین هستندمرد گفت : خاطراتم چی ؟خدا گفت : آنها متعلق به زمان هستندمرد پرسید : خانواده و دوستانم هستند؟خدا گفت : نه ، آنها موقتی بودند !!مرد پرسید : زن و بچههایم هستند ؟خدا گفت : آنها متعلق به قلبت بودندمرد باز پرسید : پس وسایل داخل جعبه حتماً اعضای بدنم هستند ؟خداگفت : نه ؛ آنها متعلق بهگرد و غبار هستند !!مرد گفت : پس مطمئناً روحم است ؟خدا گفت : اشتباه میکنی!! روح تو متعلق بهمن است ! مرد با چشمانی پُر از اشک و باترس زیاد جعبه را از خدا گرفت و باز كرد ؛ دید خالیاست!!مرد با دلی شکسته گفت : من هرگز چیزی نداشتم ؟خدا گفت : درسته ، تو مالك هیچ چیز نبودی !مرد گفت : پس من،چی داشتم ؟خدا گفت : لحظات زندگی مال تو بود. هرلحظه که زندگی کردی مال تو بود. زندگی فقط لحظه ها هستند؛قدر لحظه ها را بدانیم و لحظه ها را دوست داشته باشیمآنچه از سر گذشت ؛ شد: سرگذشت ! حیف بیدقت گذشت؛ اما گذشت !تا که خواستیم یک «دو روزی» فکرکنیم؛ بر در خانه نوشتند :⇦ درگذشت ⇨قدر لحظات خوب را بدانيم…✅ @best_mind✨


