🌹🕊🕊🌹📸 آزاده شهید محمد شهسواری، ساعاتی پس ازبازگشت به میهن اسلامی، در کنار فرماندهاش حاج قاسم سلیما…
انتشار: 2026/08/17 06:49 UTCدریافت: 2026/08/17 10:49 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 10:49 UTC
پستهای تلگرام — 🌷ب یاد شهیدان🌷
ماه محرّم که فرا میرسید، مهدی پیراهن مشکی خود را آماده میکرد و تا پایان ماه صفر آن را میپوشید، او در هیئت «یا زهرا» محلّهی نظامآباد تهران فعّالیّت داشت و هر کمکی که میتوانست، انجام میداد. مهدی آشپز هیئت نیز بود.با مهدی عهد بستیم که هرگاه فرزندمان متولّد شد، دههی دوم محرم در منزلمان هیئت بگیریم، هرچند ابتدا به نیّت فرزندمان بود اما بعدش تصمیم گرفتیم این مراسم را برای رشد معنوی بیشتر خود برگزار کنیم و از سیره امام حسین علیهالسلام درس بگیریم، مراسم عزاداریمان از سال۱۳۹۲ آغاز شد و همچنان ادامه دارد.مهدی هیچگاه شعار نمیداد و محبّ اهلبیتبودن خود را در عمل ثابت میکرد، زمانی که میگفت: «اگر در عاشورا بودم، با ارباب همراه میشدم» در واقعیت نیز همان را نشان میداد.🌷 شهید مهدی حسینی🌷📎 به روایت همسر شهید •┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
#بیتالمال_مالالبیت_نیست...عشق و محبتش به جا ،حساسیتهای کاریاش هم به جا بود.مواقعی که من و نغمه ... براےِ اقامتطولانی به سوریه میرفتیم ،از گرفتنِ محل اسکان تا تردد ماشین را مراقبت می کرد که از هزینهی شخصیِ خودش پرداخت کند ...می گفت :باید مراقب باشیم«بیت المال» ، «مال البیت» نشه.در وصیت و حرفهای آخرش هم گفت:مقداری از حقوقم رو به اداره برگردون،شاید جایی حواسم نبوده خرجی کردم که شخصی بوده ، یا زمانی را پُر کردمکه کار اداری نبوده ....✍🏻 راوی : همسر شهید📚 منبع : کتاب جاده سرخ#پاسدار_مدافع_حرم#شهید_مهدی_حسینی#سالروز_ولادت: ۱۳۵۹/۵/۲۷#سالروزشهادت:۱۳۹۵/۱۲/۷#سالروزولادت...🌹🌹•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
بنام خداسلام اللهم عجل لولیک الفرج یکی از دوستام تعریف میکرد : روزهای اول جنگ مجروح بودم که اسیرم کردند . منو به بیمارستان شهر خانقین بردند اونجا لباسای دیگه ای تنم کردم و خودمو سرباز معرفی کردم. از اونجا به استخبارات بغداد انتقالم دادند . 17 ، 18 نفر دیگر هم اونجا بودند . بعضیها رو می شناختم ، از سپاه قصرشیرین بودند همگی وانمود میکردند که همدیگه رو نمی شناسند . ناگهان درباز شد و افسر بعثی با یه مامور اطلاعاتی و یه وطن فروش ایرانی اومدند تو .سکوت وحشت باری تو اتاق حاکم شده بود . افسر عراقی اسامی اسرا رو از رو کاغذی که تو دستش بود می خوند و اون وطن فروش شناسایی میکرد وهمه رو پاسدار معرفی کرد . مامور اطلاعاتی لحظه ای درنگ کرد و پرسید : شما همه پاسدارید ؟. گفتیم : نه "جندی مکلف " (سرباز) . گفت : به سرباز احتیاج نداریم اونارو می کشیم ، اما پاسدارهارو نگه می داریم تا با افسرای اسیر خودمون مبادله کنیم . اون خیلی حیله گر بود می خواست بچه های سپاه رو شناسایی کنه و گیر بندازه . اونا گفتند : پنج دقیقه بهتون مهلت میدیم تا هرکی پاسداره خودشو معرفی کنه واز مرگ نجات پیدا کنه وگرنه تموم سربازا رو طبق دستور می کشیم . بعد رقتند ودرو بستند . قلب اتاق مضطربانه می تپید هر کی زیر لب می گفت : "یا امام زمان به فریادمون برس " پنج دقیقه چه زود گذشت ! در با صدای وحشتناکی باز شد وافسر عراقی با سه نفر مسلح اومد تو اتاق و گفت : "هرکی پاسداره خودشو معرفی کنه " ! کسی حرفی نزد بار دوم تکرار کردو بازم سکوت ما . برای بار سوم قریاد زد و بازم کسی جوابشو نداد . گفت : "پس همه ی شما سربازید "؟ افسر بعثی یکی از دوستان را که محاسنی سیاه و قامت استوارتری نسبت به دیگران داشت از جا بلند کردو گفت : تو سربازی یا پاسدار؟ او جواب داد : " سرباز " افسر بعثی سلاح کمری اش رو بر شقیقه او ن گذاشت و رو به جمع کرد و گفت : " ببینید این سرباز ه و ما به سرباز نیاز نداریم " ودر کمال قساوت ، ماشه رو چکوند . پیکر اون دلاور در مقابل چشمامون چرخی خورد و رو زمین افتاد و روح مطهرش به اسمون پرواز کرد . صدای قاتل دوباره بلند شد : "یه دقیقه فرصت دارید تا خودتونو معرفی کنید ."! دوباره سکوت حاکم شد ، اما این بار آرامشی بر دل همه ی بچه ها سیطره یافت . همه بدون هماهنگی تصمیم گرفتند که به افس بعثی " نه " بگند . افسر بعثی با خشم و غضب داد زد : " هرکی پاسداره بلند شه و اون طرف بشینه و سربازا بمونند و اماده کشته شدن باشن . هیچ کس تکو ن نخورد همه موندیم و سکوت کردیم . قاتل کینه توز برلبه پرتگاه شکست ایستاده بود لحظه ای به فکر فرو رفت . بعد دستور داد جسد مطهر اون شهید را از اتاق ببرند بیرون . خودش هم رفت . راوی آزاده سیامک عطایی . این خاطره رو می تونید در کتاب شهدای غریب بخونید . "نکته ای از این حقیر " همانطور که در خاطرات قبلی عرض کردم عراقیها تو جبهه موقع اسارت بچه ها و در اردوگاه در پی شناسایی پاسدارها بودند بچه های سپاه هم خودشونو بسیجی یا سرباز ارتش معرفی میکردند . سال گذشته در موزه دفاع مقدس کرمان سندی مشاهده کردم که نامه ای بود که در زمان جنگ از فرماندهی عراق به کلیه نیروهای مستقر در جبهه ارسال شده بود . و دستور داده بودند چنانچه پاسداری را اسیر کردید بعد از تخلیه اطلاعاتی با آنها همانند جنایتکاران جنگی برخورد کنید ..... یادمه سال 1361 وقتی بردنمون اردوگاه موصل یک بچه های قدیمی تعریف می کردند .یه وطن فروش چهار نفر از بچه های سپاه رو لو داد وعراقیها آنها را بردند و دیگرخبری از آنها نداریم . شادی ارواح مطهر شهدا ؛ امام شهدا ؛سید آزادگان شهید حاج سید علی اکبر ابوترابی ؛ سردار دلها شهید حاج قاسم سلیمانی ؛ اموات و گذشتگانمون الفاتحه مع الصلوات•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
فرازی از وصیت نامه شهید🕊خواهران عزیزم!🔸سعی کنید در زندگی بانوان صدر اسلام حضرت زینب (س) را مطالعه کنید و اینان را اسوههای زندگی خود قرار دهید نه زندگی را برخود تلخ کنید، فقط آنها را مد نظر داشته باشید،. خواهرانم!🔸حجاب شما اثر خون شهید را دو چندان میکند، شما با حجابتان مشت محکمی بر دهان ابر قدرتها بزنید و حجاب شما پیام خون شهداست.🔸خواهرم سیاهی چادر تو کوبندهتر از خون من است نقش شما در حفظ معیادهای انقلاب بسیار حساس و مهم است، سعی کنید فرزندان خود را همچنان پاک تربیت کنید و پیام این شهیدان را به آنان برسانید اگر به وظایف خود برای رضای خدا عمل کنید، اجر و ثواب شما کمتر از مجاهده در راه خدا نیست.شهید حجت الله فرزانه🌷شهادت: ۱۳۶۷/۲/۲۳ ، عملیات مرصاد در منطقه اسلام آباد غرب شادی روح شهدا صلوات•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•🌺 رفتار خدا با ما بسته به رفتار ماست . اگر ما از خدا راضی بودیم خداهم به آسانی از ما راضی می شود .اگر ما دیگران را ببخشیم . خدا هم ما را خواهد بخشید . ما هر چه بیشتر دیگران را مجازات کنیم . خدا هم مکافات ما را بیشتر خواهد کرد . هر چه بخاطر خدا صبر کنیم . خدا بیشتر به خاطر ما عجله می کند و زودتر اسایش را به ما می رساند .وقتی می بخشیم به اندازه کافی قوی هستیم .چون درک می کنیم همه آدم ها ممکن است خطا کنند . بخشیدن هدیه ای است که ما به خودمان میدهیم . به خاطر بسپاریم که آدم های ضعیف هرگز نمی توانند ببخشند…بخشیدن خصلت آدم های قوی استفقط قدرتمندها می بخشند .پس قوی بودن را انتخاب کنیم . تا به کمال برسیم ...اَللّهُــــمَّ_عَجـِّــل_لِوَلیِّــــکَ_الفَـــــرَج•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
موتور سواری🏍شهید_مسعود_عسگریمسعود یه راننده حرفه ای موتور و ماشین بودبرای بخشی از فعالیت هاش دوره های مختلفی در زمینه خودرو و موتور گذرونده بود و مثل همیشه تو دوره ها درخشیده بود.هر موقع موتور سنگین دستش بود تازه انگار بال و پر گرفته بود و حسابی باهاش از خجالت آسفالت کف خیابون در میومد.و برعکسش من،تاحالا موتور سوار نشده بودم.یه روز اوومد و گفت: باید رانندگیت خوب باشه و همینطور موتور سواری.گفتم :سخته،تو خودتو نگاه نکن از بچگی سوار موتوری.گفت: تو بیا من درستش میکنم.بعد از مدتی بالاخره تونستیم شروع کنیم،کلاس خصوصی ما شروع شده بود.روز اول جای کلاچ و ترمز جلو رو هم قاطی میکردم.چند روز درمیان، بعد از ظهرا میرفتیم آموزش و تمرینیه بیست روزی گذشته بود که دیگه خیالش ازم راحت شده بود، روی موتور و پشت من کمتر حرص میخورد.میرفتم و میومدم واسه خودم.البته تو خیابونهای نه چندان شلوغ.اوضاعم روی موتور خوب شده بود،حالا دیگه مثل روزهای اول مردم پشت سرم به خاطر آروم رفتن و گیر کردن وسط خیابون بوق نمیزدن،تازه هر از گاهی من یه راننده ناشی پیدا میکردم و به تلافی روزهای اول پشتش بوق میزدم، خیلی از دستم شاکی میشد.خودش هم کلا با بوق کاری نداشت.اما همچنان تو اصل کار مهارت لازم رو پیدا نکرده بودم.تو خیابونهای باریک و شلوغ و ترافیک خوب نمیتونستم از بین ماشینها راه باز کنم و حرکت کنم و معمولا کند بودم.یه روزی مثل همیشه تو شهر میچرخیدیم و من راننده بودم، رسیدیم به ترافیک و سرعتمو کم کردم تا آروم از کنار ماشینها رد بشم،بین دوتا ماشین فاصله کمی بود .البته به نظر من کم بود و مسعود میگفت زیاد هم هست.گفت: براچی آروم میکنی،موتور رو از شتاب میندازی از اون بین رد شو دیگه.گفتم: نمیتونم یه وقت میزنیم به ماشین مردم،گفت تو برو و جلوتر رو ببین و فرمون رو صاف نگه داررد میشیم.با همون سرعت زیاد،خیلی خوب از وسط دو تا ماشین رد شدیم.بعدش بهش گفتم :خوب رفتم استاد؟خدایی با چند سانت فاصله خوب رفتما...خندید و گفت: تو نمیری که! من دارم از پشت همش حرکت موتور رو اصلاح میکنم.اگه ول کرده بودم که زده بودی به هر دوتا ماشین.گفتم :نه بابا.خودم رفتم.گفت :فکر میکنی برا چی تو این مدت یه تصادف هم نداشتیم...!تازه متوجه شدام که چی میگه.اون موقع بود که فهمیدم خیلی مونده تا بشم "موتور سوار".-#شهیدمدافعحرممسعودعسگری•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•



