شماره همسرش را که میگیرم، با صدایی آرام اما لبریز از دلتنگی، گوشی را برمیدارد. از همراه زندگیاش…
انتشار: 2026/08/06 10:04 UTCدریافت: 2026/08/08 12:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 12:50 UTC
شماره همسرش را که میگیرم، با صدایی آرام اما لبریز از دلتنگی، گوشی را برمیدارد. از همراه زندگیاش میگوید، از مردی که انگار هنوز در خانه قدم میزند، هنوز در قابهای روی دیوار نفس میکشد و هنوز در دلش زنده است. احسان فقط همسر نبود، پناه بود. رفیق راه بود. تکهای از ایمانش بود؛ و همین، غم نبودنش را هزار برابر میکرد.برای شروع زندگیشان به گلزار شهدا رفته بودند، از شهید نوید صفری خوانده بودند، با هم قول داده بودند که زندگیشان رنگ خدا داشته باشد. زندگیشان کوتاه بود، اما «پر از لحظههایی که خدا در آن ایستاده بود» … و حالا، او مانده بود و پیامهایی که با «خیلی دوستت دارم» تمام میشدند. او مانده بود و گلهایی که احسان برای آدمها میبرد. او مانده بود و لباسی که برای سالگرد ازدواجشان میخواست بپوشد، اما عکسی گرفته نشد… چون اسرائیل جنایتکار به کشورمان حمله کرده بود، چون احسان زیر آوار مانده بود، چون آخرین شهیدی که از زیر آوار بیرون آمد، شهید احسان ذاکری بود....#یاد_شهدا#معرفی_شهید #تولید_محتوابسیج دانشجویی خواهران فرهنگیان البرز: 🆔️@basijamirkabir



