پشت دیوار های خانهآپارتمان قدیمی چهار طبقه بود، بدون آسانسور. من طبقهی دوم زندگی میکردم. تنها مست…
انتشار: 2026/08/07 21:01 UTCدریافت: 2026/08/10 14:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 14:27 UTC
پشت دیوار های خانهآپارتمان قدیمی چهار طبقه بود، بدون آسانسور. من طبقهی دوم زندگی میکردم. تنها مستأجر طبقهی سوم یه زن میانسال بود به اسم خانم صفوی. همیشه مؤدب، همیشه تنها. هر روز ساعت شش صبح صدای کفشهای پاشنهبلندش رو از سقف میشنیدم که تا دم در میرفت. ساعت هشت شب برمیگشت. تنها نشونهی حضورش همون صدا بود.یه شب زمستونی، برق کل ساختمان پرید. توی تاریکی مطلق، صدای در خونهم رو شنیدم. از چشمی نگاه کردم: خانم صفوی بود، یه شمع توی دستش. در رو باز کردم.گفت: «ببخشید آقای رحیمی، میتونم یه کم پیش شما بمونم؟ طبقهی بالا خیلی سرده.»تعجب کردم. طبقهی بالا سرد؟ بخاریها که گازی بودن.ولی گفتم: «خواهش میکنم، بفرمایید.»نشست روی مبل. حرف نمیزد. فقط به شعلهی شمع خیره شده بود. بعد یهو گفت: «میدونید چرا فقط من طبقهی سومم؟»گفتم: «چون مستأجر دیگهای نیست؟»آهسته خندید. «نه. چون کسی بیشتر از یه هفته اونجا دووم نمیاره. قبلاً یه آقایی بود طبقهی چهارم. رفت. بعد یه خانواده با بچهی کوچیک اومدن. اونا هم رفتن. ولی من... من یه ساله هستم.»پرسیدم: «چرا رفتن؟»به شمع نگاه کرد. «بخاطر چیزایی که توی دیوار طبقهی سوم زندگی میکنن.»خندیدم. «چیزا توی دیوار؟ موش میگین؟»جدی نگاهم کرد. «موش. نه. دست.»«دست؟»«آره. شبها از دیوار بیرون میان. اول نرم، بعد محکمتر. انگار یکی از اون طرف میخواد بیاد توی خونه.»باور نکردم، برق وصل شد و اون رفت. اما چند شب بعد، من خودم صداش رو شنیدم. از دیوار اتاق خوابم که به طبقهی بالا چسبیده بود. ضربههای آروم. تق... تق...با مشت کوبیدم به دیوار: «بسه دیگه خانم صفوی!»ضربهها قطع شد. بعد، یه صدای خراشمانند از داخل دیوار پیچید. انگار ناخنهایی روی گچ کشیده میشد. از خونه زدم بیرون و از پلهها رفتم طبقهی سوم. در رو کوبیدم. باز شد. خانم صفوی نبود. خونه خالی بود، هیچ اثاثیهای نداشت، فقط یه اتاق خالی با دیوارهای زرد.اما یه چیز عجیب بود: یه دریچهی قدیمی روی دیوار که با پیچ و مهره بسته شده بود. نزدیک شدم. از پشت دریچه، صدای نفسهای آروم میاومد.پیچها رو باز کردم. دریچه رو کشیدم کنار.توی تاریکی پشت دیوار، یه راهرو باریک بود که به سمت پایین میرفت، به طبقهی دوم... به اتاق خواب من.و توی اون راهرو، دهها جفت چشم به سمتم برگشتن. یکی از اون چشمها مال خانم صفوی بود که زمزمه کرد: «حالا تو هم یکی از مایی.»🎈توجه کنین لطفا: این یکی از داستانهای کوتاهمه من تو این کانال داستانای بلند، ترسناک ،معناگرا ، و عاشقانه مینویسم. و نوشته های خودمه.ممنون میشم ازم حمایت کنین به خصوص از داستان سریالی ای که دارم مینویسم به اسم(درب انتهای راهرو) و قراره چاپ بشه و رشد کانال خیلی بهم کمک میکنه که تو کاری که عشقشو دارم موفق بشم ممنونم از حمایتتون🧡@vecten

