🔷️تلخ و غمگین؛ در روز خبرنگار...بعضی تاریخها را آدم روی تقویم نمیبیند؛ روی تنش یادش میماند.۱۷ مر…
انتشار: 2026/08/08 18:06 UTCدریافت: 2026/08/10 22:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 22:35 UTC
🔷️تلخ و غمگین؛ در روز خبرنگار...بعضی تاریخها را آدم روی تقویم نمیبیند؛ روی تنش یادش میماند.۱۷ مرداد برای من یکی از همان تاریخهاست. چند سال پیش، درست در #روز_خبرنگار، از زندان اوین آزاد شدم؛ با یک عالمه ترس، تردید، تلخی و سؤالهایی که جواب خیلیهایشان هنوز هم پیدا نشده. دلیل بازداشت؟ اینکه چرا اصرار داشتم باید حبیب در تهران تشییع و دفن شود. اینکه چرا قطعه حمید صفت را منتشر کردم. چرا میزگرد موسیقی زنان برگزار کردم و در روزنامه به نام من چاپ شد؟ چرا ویدئوی حضورم در کنسرت شادمهر را پست کردم! بله، همین قدر باورنکردنی و اعجاب انگیز!از آن روز تا امروز، راه زیادی آمدهام. اتفاقهای زیادی افتاده و من هم دیگر آن آدمِ قبل از اوین نیستم. شاید بعضی زخمها خوب شده باشند، اما آدم بعد از بعضی تجربهها دیگر دقیقاً به شکل قبلش برنمیگردد. من هرگز آدم قبل از آن ۱۷ مرداد نخواهم شد. ۱۷ مرداد سال ۱۳۹۵. در زندان یاد میگیری که بپذیری. من سه بار بازداشت شدم و در همین آخری که ۱۷ مرداد ۱۳۹۵ آزاد شدم، پذیرفتم که این زندگی من است و باید اینگونه آنرا بپذیرم. پر از بالا پائین، جسارت و حتی حماقت. بازجو گفت: بمناسبت روز خبرنگار آزاد ات میکنم. و خندید. سلول های اوین را تازه رنگ زده بودند و از بوی رنگ من خوابم نمیبرد. در آن سلول دو متری به حمید صفت، حبیب، موسیقی زنان، شادمهر، روز خبرنگار و البته سعید عبدالهی فکر میکردم. ساعت ها تا لحظه برداشتن چشم بند، انگار یخ زده بودند. هنوز در آن بوی رنگ گیر کرده ام. هر جا بوی رنگ باشد، از تشویش خوابم نمیبرد. ناخودآگاه ساکت میشوم و اضطراب، تمام نگاهم را درگیر میکند... این فوبیای وحشتناک، با من زندگی میکند اما هرگز از آن نترسیدم. با آن کنار آمدم و قبولش کردم.امروز که به عقب نگاه میکنم، از مسیری که آمدهام راضیام. نه به خاطر سختیهایی که کشیدم؛ به خاطر اینکه نگذاشتم آن سختیها تصمیم بگیرند من چه کسی باشم.۱۷ مرداد برای خیلیها روز خبرنگار است؛ اما برای من، سالروز روزیست که فهمیدم گاهی برای ادامه دادنِ کاری که دوستش داری، باید اول از چیزی که از آن میترسی عبور کنی و شاید تلخترین قسمت ماجرا این باشد. زیر پل اوین دربست گرفتم تا سرکوچه. راننده تاکسی دلش انگار برای من سوخته بود. فهمید حالِ بدم را. نزدیکی های مقصد، ضبط اش را روشن کرد. با صدای بلند. میخواند: "تو آخرین طبیبی، که لحظه های آخر، به داد من رسیدی...".با همه خشم و عصبانیت، دندان هایم را بهم فشار دادم. من نباید گریه میکردم...من ۱۷ مرداد از اوین بیرون آمدم، اما آن روز برای همیشه با من ماند... میماند...#بهمن_بابازاده@Bahman_Babazadeh



