امروز مادرم خیلی کار داشت.از صبح بوی خوب شله زرد همه جا پیچیده بود. مادربزرگ و پدر بزرگم هم به خانه…
انتشار: 2026/08/12 12:47 UTCدریافت: 2026/08/15 05:11 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:11 UTC
امروز مادرم خیلی کار داشت.از صبح بوی خوب شله زرد همه جا پیچیده بود. مادربزرگ و پدر بزرگم هم به خانه ی ما آمده بودند. مادرم یک دیگ پر از شله زرد پخته بود. پرسیدم:« چرا این همه شله زرد پخته اید؟» مادر گفت:« امروز روز شهادت امام حسن علیه السلام است و این شله زرد نذر ایشان است. وقتی آماده شد، آن را توی ظرف می ریزیم و به همسایه ها می دهیم.» پرسیدم :« خودمان هم می خوریم؟» پدربزرگ خندید و گفت:« اول یک ظرف برای تو می ریزیم.»پدربزرگ راست می گفت.وقتی شله زرد آماده شد، مادرم یک ظرف برای من ریخت. پدربزرگم گفت:« بیا روی پای من بنشین و آن را بخور.»گفتم:«شما پایتان درد می گیرد.» پدربزرگ مرا بوسید و گفت:« تو نوه ی عزیز من هستی. همه نوه ها برای پدربزرگ ها عزیز هستند. وقتی حضرت محمد صلی الله علیه و آله به دیدن امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام می رفت، آن ها را روی پایش می نشاند و ساعت ها با آن ها بازی می کرد.» من روی پای پدربزرگ نشستم. پدربزرگ گفت:« وقتی میخواهی شله زرد را بخوری، به یاد امام حسن علیهالسلام باش و دعا کن. او صدای تو را میشنود.» من میدانستم که امام حسن علیه السلام پدربزرگش را خیلی دوست داشته. برای همین هم دعا کردم و از امام خواستم که مراقب پدربزرگ و مادربزرگ من باشد تا همیشه ی همیشه سلامت باشند.#داستان_کودک #داستان_کوتاه_کودک @bacheh_shia
