🟢 گاه برای نداشتههامان باید بخندیم! 🟢📱 @Babolihaaمیگویند روزی شاگردی جوان، همراه استاد نجاری خود،…
انتشار: 2026/07/23 03:33 UTC
🟢 گاه برای نداشتههامان باید بخندیم! 🟢📱 @Babolihaaمیگویند روزی شاگردی جوان، همراه استاد نجاری خود، برای انتخاب چوب راهی جنگل شدند. استاد سالها بود که با درختان زندگی کرده بود؛ از رگ و ریشهشان میگفت و از روی بافت چوب، سرنوشت هر کدام را میخواند.ساعتی در جنگل قدم زدند تا اینکه شاگرد ناگهان ایستاد.در برابرش درختی بود سترگ، با تنهای پیچخورده، شاخههایی شکوهمند و قامتی که گویی سالها با باد و باران گفتوگو کرده بود. زیباییاش از جنس نظم نبود؛ از جنس رنجی بود که به وقار تبدیل شده است.شاگرد با شوق گفت: «استاد... این درخت را ببین! چه باشکوه است. اگر آن را ببریم، میتوانیم از چوبش شاهکاری بسازیم.»استاد نزدیک شد، دست بر تنه درخت کشید و گفت: «نه... چوبش به کار نجاری نمیآید. بافتش سست است و دوام لازم را ندارد.»شاگرد هنوز نگاهش را از درخت برنداشته بود. گفت: «پس لااقل از این فرم بینظیرش یک اثر هنری بسازیم. حیف است.»استاد آرام پاسخ داد: «نه میوهای دارد، نه سایهای گسترده، نه چوبی مرغوب. برای آنچه ما میخواهیم، ارزشی ندارد.»شاگرد سکوت کرد؛ اما دلش راضی نشد. در ذهنش این پرسش میچرخید که چگونه ممکن است چیزی تا این اندازه زیبا، از نگاه یک استاد، بیارزش باشد؟آن روز گذشت. استاد و شاگرد رفتند و درخت، همچنان در سکوت جنگل ایستاد؛ همانگونه که قرنها ایستاده بود.آن شب، استاد خوابی عجیب دید.درخت روبهرویش ایستاده بود؛ نه مانند یک گیاه، بلکه چون پیرمردی حکیم که سالها خاموش مانده و اکنون زمان سخن گفتنش رسیده است.درخت گفت:«امروز مرا دیدی، اما نشناختی.تمام روز از آنچه نداشتم سخن گفتی؛ نگفتی چه هستم، فقط شمردی که چه نیستم.گفتی چوبم مرغوب نیست... میوهای ندارم... سایهام اندک است...اما هیچ از خود پرسیدی اگر همه آنچه تو ارزش مینامی را داشتم، آیا امروز هنوز زنده بودم؟اگر چوبی سخت و گرانبها داشتم، سالها پیش مرا بریده بودند. اگر میوهای شیرین داشتم، هر فصل برای تصاحبم میآمدند. اگر تنهای صاف و بیگره داشتم، سقف خانهای میشدم و دیگر نشانی از من باقی نمیماند.آنچه مرا تا امروز حفظ کرده، داشتههایم نبوده؛ نداشتههایم بوده است.گاهی خداوند چیزی را از انسان دریغ نمیکند تا او را محروم کند؛ دریغ میکند تا او را حفظ کند.تو نبودن را نقص میبینی؛ اما بسیاری از نبودنها، لباسِ محافظتاند.انسانها سالها برای بهدست آوردن چیزهایی میدوند که شاید همانها، روزی سبب سقوطشان شود؛ و سالها از نداشتههایشان شکایت میکنند، بیآنکه بدانند همان نداشتهها، بارها جانشان را نجات داده است.ارزش هر موجود را فقط با سودی که برای تو دارد نسنج.برخی آفریده شدهاند تا مصرف شوند؛ برخی آفریده شدهاند تا بمانند.ماندن، خود نعمتی است که همیشه نصیب ارزشمندترینها میشود.»استاد از خواب پرید.صبح، دوباره به همان جنگل رفت.این بار دیگر درختی خشک و بیثمر نمیدید؛ موجودی را میدید که قرنها ایستاده بود تا حقیقتی را به انسان بیاموزد؛ حقیقتی که هیچ کتابی به این زیبایی بیانش نمیکند.او فهمید که انسان، ارزش خود را تنها با داشتههایش تعریف میکند؛ با ثروت، مقام، استعداد، شهرت و موفقیت. اما زندگی، بارها ثابت کرده است که گاهی بزرگترین نعمتها، در چیزهایی نهفتهاند که هرگز به ما داده نشدهاند.شاید اگر همه آرزوهایمان برآورده میشد، امروز دیگر خودِ ما باقی نمانده بود.از آن روز، استاد هرگاه درختی را میدید، پیش از آنکه بپرسد «چه دارد؟»، از خود میپرسید:«شاید آنچه ندارد، راز ماندگاری او باشد.»و این، راز درختِ مقدس بود؛اینکه ارزش انسان را تنها داشتههایش نمیسازند. گاهی نداشتههایی که با آنها جنگیدهایم، همان موهبتهای پنهانیاند که خدا برای حفظ مسیر، هویت و ماندگاریمان در زندگی به ما بخشیده است.پنجشنبه، ۱ مرداد ۱۴۰۵.کانال اطلاعرسانی #بابلیها رسانه توسعه پایدار شهرستان #بابل


