*(زندگی دیگر سخت نیست؛)*!!!!!*زندگی حالا به هیولایی بدل شده که هر صبح با دهان باز بالای سرمان ایستا…
انتشار: 2026/08/05 15:42 UTCدریافت: 2026/08/06 14:47 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 14:47 UTC
*(زندگی دیگر سخت نیست؛)*!!!!!*زندگی حالا به هیولایی بدل شده که هر صبح با دهان باز بالای سرمان ایستاده است.**دیگر از آینده نمیترسیم؛**((از امروز میترسیم.))**از صدای عجیب یخچال میترسیم.**از خراب شدن گاز.**از روشن شدن چراغ چک ماشین.**از رفتن به مطب دکتر.**از نسخهای که میدانیم توان خریدنش را نداریم.**از دعوت شدن به یک عروسی،* *مهمانی ،پارتی ،یا هر کوفتو زهر ماری ، چون شرم هدیه نبردن از خودِ دعوت نشدن سنگینتر است.**از گوشت میترسیم.**از مرغ میترسیم.**از میوه میترسیم.**از هر چیزی که روزگاری جزو بدیهیات زندگی بود و امروز به کالایی لوکس تبدیل شده است.**از کتابفروشی میترسیم؛**چون کتاب شده کالایی اشرافی برای ثروتمندان.برای بی دردان* *از سینما میترسیم.**از سفر میترسیم.**از کافه رفتن میترسیم.**حتی از خوشحال شدن میترسیم ، چون قیمت دارد .**((ترس، دیگر احساس نیست؛))**"شیوهی زندگی ماست."**ما مردمی بودیم که سفره هایمان برای مهمان باز بود.**نان را نصف میکردیم و دل را دو برابر.**اما امروز اگر کسی در بزند، قبل از آنکه به رویش لبخند بزنیم، حساب بانکیمان را مرور میکنیم.**دلمان میخواهد مهمان نواز باشیم،**اما جیب خالی، اخلاق را هم گروگان میگیرد.**اگر کوروش از دل تاریخ بازگردد و از حال فرزندانش بپرسد، باید سر پایین بیندازیم و بگوییم :**ببخش ما را.**نه آنکه نان نداریم ببخشیم ، نه**"که دیگر توان حفظ کرامت خودمان را هم نداریم."**کار به جایی رسیده که مرگ هم آرامش نیست.**(انسان زنده خرج دارد،)**(مرده هم خرج دارد.)**کفن قیمت دارد.**سنگ قبر قیمت دارد.**خاکسپاری قیمت دارد.**آدم گاهی از خودش خجالت میکشد که چرا هنوز زنده است و هزینه تولید میکند .**مریض که میشویم، به جای امید به درمان، حساب دخل و خرج بازماندگان را میکنیم.**بیماری فقط بدن را از پا نمیاندازد؛**'""تمام خانواده را به احتضار میکشاند.""**"جوانانمان را نگاه کنید."**انبوهی از نیرو،**انبوهی از استعداد،**انبوهی از آرزو...**""اما پشت درهای بسته ی بیکاری و بی آیندگی پیر میشوند.""**چه بسیار مغزهایی که باید کارخانه و دانشگاه و پژوهشگاه را میساختند،**اما امروز در چهارراهها دود میشوند،**در قهوه خانه ها خاک میخورند،**یا در رؤیای مهاجرت فرسوده میشوند.**و ما والدین آنها ،**"هر روز با شرمندگی به چشمان فرزندانمان نگاه میکنیم."**چون شرمندگی ،**(مالیات نانوشته ی فقر است .)**من خودم استاد بقا شدهام .**آنقدر با نداری جنگیدهام که اگر دانشگاهی برای تحمل فقر وجود داشت ، کرسی استادی اش را به من میدادند .**غذا را کوچک کردهام ،**خواسته ها را حذف کردهام ،**آرزوها را قسط بندی کردهام ،**و کرامت را "وصله" زدهام .**اما هنوز ،**گاهگاهی کتابی میخرم .**یک بستنی یا تکهای کیک سفارش میدهم و آرام آرام میخورم .**نه برای شکم .**برای یادآوری .**(برای اینکه فراموش نکنم هنوز انسانم).**""برای اینکه یادم بماند زندگی فقط زنده ماندن نیست.""**《اما تو ، ای ترس لعنتی...》**《تو دیگر مهمان خانهی من نیستی .》**تو در خونم خانه کردهای.**در استخوانم ریشه دواندهای .**در جیبم جا خوش کردهای .**شب با من میخوابی ،**صبح با من بیدار میشوی ،**و هر روز در گوشم زمزمه میکنی :**«مواظب باش...**این بار نوبت آخرین چیز باقی مانده ی زندگیت است.»*