«نه! من نمُردهام، من مرگ را هم کشتهام»چند سالی پیش از مرگش، به این امید از خواب بیدار میشد که چش…
انتشار: 2026/07/26 07:50 UTC
«نه! من نمُردهام، من مرگ را هم کشتهام»چند سالی پیش از مرگش، به این امید از خواب بیدار میشد که چشمانش دوباره ببیند.«هر روز صبح بلند میشوم که شاید امروز بیناییم را بازیافتهام، اما…»صادق چوبک سالها نوشت.دریغ اما که جز اندکی، هیچ از آن نوشتهها به ما نرسید.چه پیش از ترک ِایران که یادداشتهایش را در آن صندوق آهنی سفید در گوشهی باغچه دفن کرد و رفت،چه در تمامی روزگاری که در غربت ِتبعید، تا پیش از نابیناییاش، هر روز مینوشت.در آخر ولی وصیت کرد که همسرش، قدسی خانم، همهی آن نوشتهها را بسوزاند و این چنین شد که جز افسوس چیزی از آن نویسندهی یگانه نصیب ما نشد.نه اهل گفتگو بود، نه جز معدود، کسی را به حریم خلوتش راه داد.زخم خورده بود.از آن مهمتر اما، رنجِ آدمیان را حُرمت میداشت.در پیشانی شرح کوتاهی که به اصرار دوستانش، دربارهی دورهی کودکی و جوانیش نوشت، میگوید:«در زندگی انسان ممکن است حوادث و اتفاقاتی روی داده باشد که از به یاد آوردن آن رعشه بر اندام او بیندازد.چگونه میتوان این حوادث را برای دیگران تعریف کرد؟»میگفت؛ گاهی حقیقت چنان دهشتناک است که نویسنده ناچار میشود، از گفتن آن سر باز بزند، بلکه قابل تحمل شود.با اینحال، به دکتر صدرالدین الهی گفته بود اگر رضایتی از زندگی داشته باشد، در اینست که؛«هیچ وقت آنچه را که مردم میخواستهاند، ننوشتم…که نه به خودم و نه به مردم، دروغ نگفتهام»چه آن زمان که فهمید آن طلبهی تمام سفیدپوش و انگلیسیدان که روزها با او حرف از حکمت و دین میزند، پیش از آمدن به کلاس، بارها زنان و دختران بسیاری را پس از تجاوز کشته است و همین را در شاهکارش “سنگ صبور” آورد تا تُف بر چهرهی واعظان ِمدعی کند و بگوید:«ما خودمان به قدر کافی آدمکُش داریم»چه آنگاه که قطعهی “آه ِانسان” را که میگفت زندگینامهی اوست، مجبور شد بجای قصهی “اسائه ادب” بنویسد که به تیغ سانسور گرفتار شده و در جایی از آن آورده بود:«چه کسی را در این دیار یارای زبان گشودن و غیر مصلحت سخن گفتن و با مَحرمترین خویشان رازی در میان نهادن…»در تمام این سالها، صادق چوبک یگانه حرفش همان بود که در رمان “تنگسیر” نوشت:«ظلم، خونمون را خراب کرد»دههها بود که او را از ایران تاراندند و دههها بود که اغلب ِآثارش ممنوع شد.همان زمان برای دوست همیشگیاش، بزرگ علوی در نامهای مینویسد:«یک وجب زمینِ آب و جارو شده جلو قهوهخانه آماده در بعد از ظهر تابستان را با تمام خاک ِآمریکا عوض نمیکنم»و کمی پیش از مرگش در معدود مرتبهای که کسی را به خلوت خویش پذیرفت، به منیرو روانیپور، نویسندهی همشهریاش که بوی بوشهر را برایش سوغات برده بود، به هنگام وداع گفت:«دلم میخواهد ایرانی بمانم. ایرانی گریه کنم و ایرانی بمیرم»از صفحه توییتر آدرنو@aztaclub
