پاسخ به يک نقد يکی از نويسندگان، اين يادداشت من را نقد کرده. نکاتی را مطرح کرده که در جای خود قابل تأمل است. چون اصل يادداشت کوتاه بود اينجا در مقام ايضاح هم باز به چند کلمه بسنده می کنم. اميدوارم زمانی درسگفتارهایی در اين زمينه ارائه دهم. 1- مقصود من از اسلام سياسی در اين يادداشت تفکر سیاسی در اسلام و يا تفکر سیاسی متفکران مسلمان نبود. جمال الدين و محمد عبده هر دو تفکر سياسی و نوعی انديشه دينی سياسی داشتند اما آنها را نبايد در شمار متفکران اسلام سياسی دانست. اسلام سياسی يعنی تفکری که معتقد بود که اسلام هم دين است و هم دنيا و اسلام به مثابه دين برای سياست و دولت نظريه دارد. اين از حسن البناء و اخوان المسلمين آغاز شد. آنها اين نظريه را به عنوان نظريه ای برای نهادی بديل خلافت تاريخی پيشنهاد کردند. 2- حسن البناء و بعدها سيد قطب در چارچوب اسلام سياسی نظريه ای برای دولت اسلامی داشتند اما آنها اين نظريه را نه به عنوان بديلی برای خلافت در بعد مفهومی آن بلکه به عنوان بديلی برای نهاد خلافتی در نظر می گرفتند که سرنوشت شومش را در ادعای خلافت عبد الحميد دوم می توانستند معاينه ببينند. آنها از خلافت در تاریخ و انحراف در خلافت انتقاد می کردند و حتی معاويه را متهم می کردند که خلافت را به ملوکيت تبديل کرد؛ اتهامی که سابقه بسيار کهنی در ميان طرفداران مفهوم خلافت در اسلام دارد (...وبعدها ملک عضوض). اما اين به معنای نفی اصل خلافت نبود. در واقع اسلام سياسی آنان ناظر به احيای آن مفهوم از خلافت بود که در سقیفه شکل گرفت؛ منتهی در قالب جديد حکومت اسلامی. 3- با وجود توجه حسن البناء و سید قطب به مفهوم دولت اسلامی و مقوله اسلام دين و دولت است اما تفاوتی ميان آن دو بود. حسن البناء عمدتا گرايشی دعوتی داشت و هنوز به اعمال خشونت برای استقرار دولت باور نداشت. سيد قطب و برخی ديگر از رهبران و يا وابستگان به اخوان دهه های بعدتر از مقوله حاکميت اسلام سخن راندند و اينکه اسلام و جامعه اسلامی بدون حاکميت اسلام راه به جاهليت می برد. اینجا بود که مقوله تکفیر مورد توجه آنان قرار گرفت. اگر کسی حاکميت اسلام را قبول نکند کافر است؛ مقوله ای که عميقا در انديشه محمد بن عبد الوهاب و حتی تفسیری از ابن تیمیه ريشه دارد. آنها دقيقا نظرشان همين بود که در اسلام مفهوم و نهاد خلافت داريم و گرچه در طی تاريخ اسلام اين نهاد به فساد و تباهی کشيده شد اما اصل وجود نظام سياسی در اسلام قابل انکار نيست. بعدها قرضاوي و برخی ديگر درست بر همين اساس از "نظام اسلامی" سخن راندند. 4- اخوان در اساس خود متأثر از محمد رشيد رضا بود. رشيد رضا دوره های مختلف فکری را تجربه کرد. زمانی منتقد خلافت عثمانی و عبد الحمید بود و حتی از جریان شریف حسین بر ضد حکومت عثمانی دفاع می کرد. وی از خلافت تاریخی انتقاد می کرد و حتی زمانی می گفت نظام سیاسی باید شورایی باشد و این غربی ها هستند که به ما آموختند که دموکراسی می تواند همان اندیشه اسلامی شورا باشد. با این وصف رشید رضا در نهایت از آل سعود حمایت کرد و می دانیم که سخت تحت تأثير ابن تیمیه و محمد بن عبد الوهاب شد و آثار آن دو را در مصر منتشر می کرد و از استادش محمد عبده در سال های آخر عمر فاصله گرفت. وقتی هم که خلافت در طی روندی و در نهایت در سال 1924 م ملغی اعلام شد او در طی آن دوران مقالاتی در دفاع از خلافت منتشر کرد که نهایتا در کتابی تحت عنوان الخلافة والإمامة العظمی انتشار یافت. این کتاب در حقیقت نقد تفکر حاکم بر جریان مصطفی کمال آتاتورک بود. محمد رشيد رضا بدين ترتيب از محمد عبده فاصله گرفت و بعدها به درستی پدر اسلام اخوانی و اسلام سياسی معرفی شد. نقطه مقابل تفکر او علی عبد الرازق، شاگرد ديگر محمد عبده بود که ایده سیاسی اسلام و خلافت را مورد انتقاد قرار داد و کتابی نوشت به عنوان الاسلام وأصول الحکم که در واقع نوعی دعوت به اسلام بدون اندیشه دولت بود. 5- هم محمد رشید رضا چنانکه گفتیم و هم حسن البناء و هم سید قطب و هم مابقی نمایندگان اسلام سیاسی تحت تأثير تفکر ابن تیمیه و محمد بن عبد الوهاب بودند. منتهی این تأثر پذيری مراتب مختلفی داشت. سلفی گری غیر از جریان های معروف به سلفی در جهان عرب است. درست است که جریان های معروف به سلفی در مصر و نقاط دیگر با همه اختلافاتی که در بین خود دارند همگی متفقا با اخوانی ها اختلاف دارند و با آنها متفاوتند اما اخوانی ها خود تحت تأثير اندیشه سلفی ابن تیمیه و وهابی در مراتب مختلف بوده اند. محمد قطب برادر سید قطب اساسا سال ها در عربستان سعودی زندگی می کرد و تأثير سلفی گری را در اندیشه او معاینه می توان دید. همو کتابی دارد تحت عنوان جاهلية القرن العشرين.