🎼 #شعر 🎼به بالا گَر رسیدی سـُرنخوردی پس تو مردیاگردیدی فقیری لقمه دادی پس تو مردیمَنَم مَن کم کُن کمی هم کوچکی کناگر از مَن مَنَت جایی رسیدی پس تو مردیاز این کوچه گذر کن تا ببینی آدمییتسخن از روی منطق گر شنیدی پس تو مـردیزَدَن ، زن ، را به نا مردی کجا مردی نمایدنوازش روی احسان گر نمودی پس تومردیاگر مردی سبیل و صورت و اَخم و نگاه استبگو خانم سبیلی گر ببودی پس تو مردینه کج راه رفتن وگرداندنِ تسبیح و زنجیراگر راه درستی پیشه کردی پس تو مردیغرور و نخوت و کینه بود اعمال شیطانخیال بد ز سر بیرون نمودی پس تو مردیبه سرعت میرود عمرت و پیری در کمین استخدا را یک نفس در خود بدیدی پس تو مردیفقیها صحبت مردانگی در حد تو نیستبه صد گفتن یکی را گر شنودی پس تو مردی#مهدی_فقیه@Avayebaranie
🍁 #دکلمه 🍁کاش میشد...کسی دستِ زمان را میگرفت...آرام...بیصدا...و فقط برای چند لحظه،عقربهها را به عقب برمیگرداند...نه برای جبرانِ اشتباهها...نه برای عوض کردنِ سرنوشت...فقط...برای دیدنِ دوبارهی آن کودکیِ بیدغدغه...برای دویدن در کوچههایی که هنوز بوی زندگی میدادند...برای خندیدن...همان خندههای از تهِ دل...که دلیل نمیخواستند.آن روزها...دل ،از جنسِ آسمان بود. نه کینهای داشت،نه بغضی،نه خاطرهای که نیمهشب گلوی آدم را بفشارد. تمامِ داراییِ ما یک توپِ پلاستیکی بود،چند دوستِ واقعی، و آغوشی که هر وقت خسته میشدیم، بیهیچ سؤالی،پناهمان میداد.کاش میشد دوباره دستهای کوچکماندر دستهای بزرگِ پدر گم میشد...و صدای مادر،تمامِ نگرانیهای دنیا را از دلمان میشست.آن روزها...هیچکس عجله نداشت.غروبها بوی دلتنگی نمیدادند. شبها پر از ستاره بودند، نه پر از فکر...اما...بزرگ شدیم...آنقدر آرام که نفهمیدیم چه روزی خندههایمان کم شد...چه روزی اعتماد،سخت شد...چه روزی جای زانوهای زخمی، دلهایمان شکست...و چه روزی یاد گرفتیم گاهی با دیدنِ باران،دلش بازی میخواهد...با شنیدنِ یک لالایی،چشمهایش خیس میشود...و با دیدنِ عکسهای قدیمی،بیصدا میپرسد...کی بزرگ شدیم؟کاش میشد...فقط یک روز...دوباره بیدغدغه بخندیم...بیترس دوست بداریم...بیهراس زندگی کنیم...و شب،با خیالِ فردای بازی بخوابیم،نه با ترسِ فردایی که نمیدانیم چه چیزی رااز ما خواهد گرفت.و آخرِ قصه...فکر میکنم بهشت،جایی نیست که بعد از مرگ پیدایش کنیم...بهشت...همان روزهایی بود که بیآنکه بدانیم، در آن زندگی میکردیم...همان روزهای ساده...همان کودکیِ بیقیمت...که وقتی از دستش دادیم،تازه فهمیدیم چه ثروتِ بزرگی راپشت سر گذاشتهایم...#الهام_عباس
📩 #شعر 📩چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحونچه دانستم که سیلابی مرا ناگاه بربایدچو کشتیام دراندازد میان قُلْزُم پرخونزند موجی بر آن کشتی که تختهتخته بشکافدکه هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگوننهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا راچنان دریای بیپایان، شود بیآب چون هامونشکافد نیز آن هامون، نهنگ بحرفرسا راکشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارونچو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریاچه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچونچه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانمکه خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون#مولانا@Avayebaranie