انگار قبل از اومدن و دیدن و شناختنت، تو رو دوست داشتم و منتظرت بودم ، انگار دستام خالی مونده بود تا با دستایِ تو پر بشن ، انگار تو همه خاله بازیهای بچگیام ، دوست داشتم تو کنارم باشی و اومدنت رو انتظار میکشیدم ، انگار تو لِی لِی بازی های بچگیم منتظر بودم به آخرین خونه برسم و در آغوش تو پناهنده بشم ، انگار تو جایی دیگه ، زمانی نامعلوم و جهانی دیگه دیده بودمت ، انگار همه اون چیزی بودی که من میخواستم و فقط باید صبر میکردم که میدیدمت ، انگار همه جهان خلاصه میشد توی چشمات ، انگار تهِ تموم رویاهام نشسته بودی و لبخند میزدی و برام دست تکون میدادی تا پیدات کنم ، عشقِ پنهان تو بودی ، اصلا همه چیز قبل از اومدنت شروع شده بود عشق با تو شروع میشد و با هیچ چیز تموم نمیشد..