#خاکستریکعشقزان روز که در ذهنم عقلم به جنون پیوستتا اوج جنون رفتم با ساقی چشمت مستدل محو تماشا بود، یک لحظه نمی آسودمن محو نگاه تو تا آنکه سبو بشکستهر شعله ی جانکاه عشقت ز سرِ مستی چون رعد سراسیمه بر جان و دلم بنشستمن اشکم و من آهم ، تو شعله ی جانکاهیمی سوزم و راهی نیست کز دست جنونم جستبی شعله ی رقصان و افسرده و دلسردیمخاکستر یک عشقیم در پیچ و خم بُن بستدست من و دامانت ، از فکر سفر بگذرما هردو در این منزل بودیم چنانکه هستما سنگ صبور هم در این ره بی پایاناما که در این پیمان ، جانانه شدن بایَستاین خواب خوش مستی ایکاش حقیقت داشتروزی که تو بازایی، میشد که زغم وارَست#بهار 🌺🌿